پشتوانه قرارهای مهم کاری‌ام: دستبند فیروزه‌ات

پشتوانه قرارهای مهم کاری‌ام: دستبند فیروزه‌ات

نویسنده : shamim_mostafazadeh

همیشه معرکه‌ای میان معرکه‌ها

خورشیدی میان قندیل‌های آویزان

همچون چوب ظریفی میان کارگاه آهنگری

گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم تو همان دختر ناز و حساسی هستی که شبی به عمارتی در اروپا سفر کرد. شاهزاده خواست حساسیت دختر را بسنجد برای همین نخود فرنگی کوچکی در زیر ده تشک پنهان کرد و بستر دختر را نشان داد. فردا صبح که از دختر، حال خواب دیشبش را پرسید، دختر جواب داد به گمانم چیزی در زیر تشک‌ها بود، راحت نخوابیدم .

تو همان دختری. با همان حساسیت و ظرافت‌های خاص خودت که همیشه مرا درگیر آن می‌کند که برایت لباس حریر بخرم یا ابریشم. همیشه برایم دغدغه می‌شود که گل‌های رز چگونه برایت بیاورم در حالی که خارهایی جداناپذیر دارند؟ چگونه روسری ساتن خالدار سفید-فیروزه‌ای را که خریدم به تو بدهم؟ با وجود این‌که می‌دانم انگشترهای پاریسی‌ات به آن بند می‌شود و نخ کش می‌شود. آن‌گاه می‌دانم دیگر روی سرت نمی‌اندازی و خودت را توی آینه‌ای که گوشه‌هایش با ویترای نقاشی شده، برانداز نمی‌کنی.

گاهی فکر می‌کنم چطور آنقدر لاک‌هایت را تمیز روی ناخن‌های کشیده‌ات می‌زنی که تا به حال هیچ دختری حداقل دست راستش را تا این حد دلربا لاک نزده، که گویی خود رنگ ناخنت همین عنابی تیره است و گاهی عقیقی، مثل رنگ چشمانت... انگار خدا همه جای تو را ست آفریده. ابروهایت، چشمانت، موهایت، لاک‌هایت و حتی چالی که زیر گونه‌هایت می‌افتد. همه‌ی تو یک جا مرا مست می‌کند. تو لواشک می‌خوری اما من آب در دهنم جمع می‌شود، نمی‌دانم با این‌قدر عاجزی و درماندگی چه کنم. فقط گاهی دستبند فیروزه‌ات را که در ماشینم جا گذاشتی همراه خودم می‌برم سر قرارهای مهم کاری‌ام و این را هیچ وقت به تو نگفته بودم، معشوقه حساسم.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
بسوزه پدر عاشقی... آخ آخ آخ
shamim_m
shamim_m
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
صدبار بگفتم پدر عشق بسوزد گفتند چه گویی تو که او را پدری نیست
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٠٣
١
٠
چاله لبخند شیر است :D خیلی قشنگ نوشتین " لذت بردم "
shamim_m
shamim_m
٩٤/١١/٠٤
١
٠
نوش روحت الهام جان
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
فدات
meshkat
meshkat
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
چه لطیف! چه ظریف! چه زیبا! یک آن احساس زمخت بودن کردم اصلا! جز چال گونه که اونم دست خودم نبوده هیشکدومشو ندارم من‎;)‎ لذتبخش بود.
shamim_m
shamim_m
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
همه ظرافت های خاص خودشونو دارن مشکات بانو جان
v-qavam
v-qavam
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
خیلی زیبا بود خیلی خیلی خیلی خیلی عالی
shamim_m
shamim_m
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
خیلی خیلی خیلی ممنونم . خوشحال میشم که دوستان خوششون اومده
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
بسوزه..یعنی بسوزه ها:) «موفق باشید»
shamim_m
shamim_m
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
پدر عشق بسوزد که درآورد پدرم
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
خیلی قشنگ و زیبا بود:) ندیده بودم کسی از زبان جنس مخالف عشق رو بیان کنه
shamim_m
shamim_m
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
ممنون از نظرتون ..
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
چه لبخند زیبای
shamim_m
shamim_m
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
;-)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
اخیییی نازی:)) خیلی قشنگ بود :)) مخصوصا نخ کش شدن روسری یا... خیلی خوب نوشتین:)) ادم راحت میتونس حس اون عاشق بخت برگشته رو درک کنه:)
elnazi
elnazi
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
آخی...چقد حس خوبی داش متنتون :) خیلی خوب نوشتین...:))
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
خیلی خوب نوشتید :)‌ مرسی از اشتراک این حس های خوب :))
admincheh
admincheh
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
کی بیایم شیرینی بخوریم با این وضع ؟:)
alireza_kh
alireza_kh
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
لعنت به من و هر که گرفتار رهاییست :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨