درباره ی الی... / داستان کوتاه

درباره ی الی... / داستان کوتاه

نویسنده : رضا تمجیدی

شیوا وارد خانه شد و مستقیم به سمت اطاقش رفت، شالش را از سرش برداشت و روی تخت پرت کرد، کش موهایش را باز کرد و خودش را روی تخت ولو کرد، حس راحتی به او دست داد، انگار آن کش طنابی بود دور گردنش که حس اسارت به او می‌داد. چشم‌هایش را روی هم گذاشت تا از تمام درگیری‌های ذهنی و روحی که از صبح داشت، کمی فرار کند که در اطاق باز شد. دخترش سرش را آورد توو و گفت مامان اومدی؟ با شنیدن صدای دخترش انگار تلنگری به شیوا وارد شد، با سرعت بلند شد و نشست. «سلام عزیزم دخترم بیداری مامان قربونت بره؟ بیا بغلم، بیا ببین برات چی گرفتم»

کیفش را باز کرد و تل کوچکی از آن بیرون آورد «ببین چه تل خوشگلی برای دخترم گرفتم،بیا مامان.»

دخترش به سمتش آمد و روی پای شیوا نشست. دخترش غزل نام داشت و چهار سالش بود، حاصل یک ازدواج ناموفق بود، ازدواجی که حدود یک سال و نیم پیش به پایان رسید ولی شیوا هنوز درگیر دادگاه بود و تلاش برای حضانت غزل.

همسر سابقش پیمان، از خانواده‌ای ثروتمندی بود و با پدرش تجارت می‌کرد ولی معتاد به الکل بود و عیاش، فساد اخلاقی‌اش زبانزد همه بود، رفیق باز بود و همیشه بند و بساط عیش و نوشش در خانه پهن بود با رفیقان زیاد. اصلا دلی در گروی زندگی متاهلی نداشت و کمترین توجه را به شیوا و غزل داشت. فقط شش ماه اول زندگی مشترک‌شان خوب بود و سر به راه ولی کم‌کم با موفقیتش در تجارت و افزایش ثروتش، خراب‌تر شد. رفتارهای پیمان و کنایه‌های خواهر و مادر شوهرش تحمل زندگی مشترک را برای شیوا تقریبا غیر ممکن کرده بود و به ناچار جدا شد، ولی پیمان بخاطر لجبازی حاضر نبود، غزل را به او بدهد و شیوا هم به هر دری زده بود تا عدم صلاحیت پیمان را در دادگاه احراز کند ولی موفق نشده بود، عملا داشت دخترش را از دست می‌داد. پیمان به او گفته بود داغ دخترش را به دلش می‌گذارد و همراه غزل به کانادا خواهد رفت تا دیگر هیچ‌وقت او را نبیند.

این حرف‌ها هر شب کابوس شیوا شده بود و یکسال و نیم بود که عذاب می‌کشید. همانطور موهای غزل را شانه می‌کرد، فکرش هزار جا بود. دستش به هیچ جا بند نبود و داشت دخترش را از دست می‌داد. در همین افکار بود که مادرش وارد اطاق شد و پرسید «دادگاه چی شد شیواجان؟»

- «هیچی مادر دو هفته دیگه رأی رو صادر می‌کنن و قاضی گفت غزل دست اون روانی میفته.»

بغض کرد و سرش را برگرداند تا غزل متوجه بغضش نشود. غزل با معصومیت خاصی گفت «مامان من نمیرم پیش بابا پیمان، دوسش ندارم، می‌خوام پیش تو باشم.»

این حرف غزل باعث شد بغض شیوا بشکند و اشک‌هایش سرازیر شود. غزل را در آغوش گرفت و گفت «نه دخترم همیشه که اونجا نمیمونی باز دوباره میای پیش خودم.»

مادرش گفت «شیوا جان اومدم بگم واسه سالگرد شیما به بیمارستان هم بگیم؟»

- «آره مامان گفتن حتما بهشون خبر بدیم.» مادرش سری به نشان تایید تکان داد و رفت.

شیما خواهر کوچک شیدا بود و تنها خواهرش که یک‌سال پیش بر اثر تصادف و مرگ مغزی درگذشت. با پیشنهاد پزشکان و اصرار شیوا پدر و مادرش راضی شدند که قلب و کلیه‌هایش را اهدا کردند، کلیه‌هایش را به دو زن میانسال و قلبش را به یک دختر همسن خواهرش بنام المیرا اهدا کردند. که بعد از این اتفاق المیرا شده بود عضوی از خانواده‌شان و همیشه رفت و آمد می‌کرد. می‌گفت من دو تا پدر مادر دارم و بعد این زندگی دوباره، خدا یک خواهر نازنین هم به من داده. آن‌قدر صمیمی بودند که او را «الی» صدا می‌کردند.

الی بیست سالش بود و دختری بسیار مهربان و دلنشینی بود، مادر شیوا خیلی او را دوست داشت و همیشه از او می‌خواست که به آن‌ها سر بزند و الی هم همین کار را می‌کرد. شیوا از همه به الی نزدیک‌تر بود و آن دو نفر تمام رازهای زندگی‌شان را به هم گفته بودند. الی سنگ صبور شیوا بود و تمام گریه‌ها و ناراحتی‌های شیوا را با صبوری زیاد تحمل می‌کرد و همیشه به او دلداری می‌داد. اگر چه این اواخر کمتر به خانه‌ی آن‌ها می‌آمد ولی تلفنی با هم در ارتباط بودند، الی به شیوا گفته بود با جوانی آشنا شده و قصد ازدواج دارند. از این رو کمتر پیش شیوا می‌آمد.

مراسم سالگرد آبرومندانه برگزار شد و ده‌ها نفر پزشک و پرسنل از بیمارستان آمده بودند. به نشانه قدردانی از عمل خیرخواهانه شیوا و خانواده‌اش. اگر شیوا نبود محال بود پدر و مادرش رضایت دهند. روز رای دادگاه نزدیک می‌شد و حال شیوا روز به روز بدتر می‌شد، افسردگی و بی‌حوصلگی تمام وجودش را فرا گرفته بود و از طرفی نمی‌خواست این روزهای آخر با غزل بودن را خاطره‌ای بد در ذهن او ایجاد کند.

روز دادگاه رسید و شیوا با ناامیدی تمام به همراه پدرش به دادگاه رفت ولی پیمان نبود، نیم ساعتی نشستند ولی خبری از پیمان نشد وکیل شیوا با برگه‌ای در دست آمد و گفت «پیمان حضانت غزل رو به تو واگذار کرده برای همیشه.»

شیوا با هیجان پرسید «چرا؟»

وکیل گفت «پیمان ازدواج کرده و گویا همسر جدیدش یکی از شروطش این بوده که بچه ازدواج قبلش تو زندگیشون نباشه و برای اینکه پیمان نزنه زیرش ازش خواسته که تعهد محضری بده و حضانت رو به شما بده.»

شیوا باورش نمی‌شد که پیمان به راحتی کوتاه آمده ولی خوشحال بود. گوشی‌اش را بیرون آورد تا به مادرش و سپس به الی خبر بدهد که پیامی از طرف الی آمده بود «شیوای عزیز خواهر گلم من با پیمان ازدواج کردم تا غزل پیش تو بماند و این کوچکترین کاری بود که می‌تونستم در ازای زندگی دوباره‌ام انجام بدم. ما میریم کانادا و شاید دوباره هم رو نبینیم ولی همیشه دوستت خواهم داشت.»

شیوا شکه شد تا حدی که وقت گوشی از دستش افتاد و به زمین خورد عکس العملی نشان نداد. وکیلش پرسید «چی شد؟»

شیوا گفت «خواهرم زنده ست».

==============

پ.ن: دوستان گلم این خلاصه‌ای از یک داستان بلنده که نوشتم و به دلیل اینکه تمام داستان رو نمی‌شد اینجا منتشر کنم هم طولانی میشد و هم در حوصله شما عزیزان نبود، سعی کردم خلاصه ای از اون رو براتون بذارم تا نظراتتون رو بدونم. اگه یک جاهایی از داستان شکسته میشه و یا روند داستان تند شده من رو ببخشید.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
مارو هم شکه کردین آقای تمجیدی، باریکلا! این شکه کردن از خصلت های یک داستانِ خوبه// فقط یه نکته و اون این که دیالوگ نویسی در حالت آزاد و بدون "خط تیره"، در داخل گیومه قرار می گیره، ولی وقتی شما خط تیره رو گذاشتین، نیازی نیست که دیالوگتون رو هم داخل گیومه بذارین ( _ هیچی مادر، دو هفتۀ دیگه رای رو صادر می کنن)// در پاراگرافِ بعد از دیالوگ های مادر و شیوا نوشته شده: «شیوا خواهر کوچک شیدا بود»// موفق باشید دوست بزرگوار.
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
سلام جناب میرزا.سپاسگذار از لطف و تعریف شما.مواردی که شما اشاره فرمودید کاملا درست است و جزو اشتباهات تایپی میباشد امیدوارم بر بنده ببخشید.
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
خواهش می کنم آقا رضا؛ در کارِتون موفق باشید!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
زیبا بود جناب تمجیدی ، فقط یک نظر کلی داشتم که به عنوان یک مخاطب عام که هیچ سررشته ای از ادبیات نداره میگم: اگه ریتم داستان از این کند تر بشه و توضیحات داستانت بیشتر بشه ، یکم خوندنش سخت و خسته کننده میشه .... ممنون از این مطلب قشنگت و موفق باشی :)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
ممنون حمید جان بخاطر نظرت.اینکه طولانی شدن یک داستان کوتاه،آزار دهنده ست شکی نیست.ولی من در پی نوشت عرض کردم این داستان بلنده و قیچی شده فقط برای اینکه بشه در این سایت منتشر بشه و بازخوردها رو ببینم.قطعا یکی از موضوعات داستان در این متن اورده شده ورگرنه سه شخصیت اصلی داستانم هر کدومشون درگیر حوادث خودشون هستند که فکر میکنم جذاب باشه.البته در نسخه س اصلی داستانم.بهرحال ممنون شاید باید کوتاهتر میشد.
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
یعنی با نقشه رفته جلو و با پیمان ازدواج کرده ؟ یکم غیر طبیعی نبود کلنی داستان ؟!
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
بله چند ماه آخر با نقشه رفت جلو به پیمان نزدیک شد تا راضیش کنه دست از لجبازی برداره ولی پیمان بهش پیشنهاد ازدواج میده و میگه اگه زنم بشی همه چی رو میذارم و میریم کانادا و ....بهرحال رمان و داستان همینه دیگه زاده ی ذهنه و شاید به نظر بعضی ها تخیلی باشه یا نه .بهرحال ممنون از حضورتون و نظرتون.اگه داستان رو دوست نداشتید ایراد از شما نیست از قلم منه
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
سلام. بسیار زیبا بود :) امیدوارم همیشه سلامت و موفق باشید :)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
سلام ممنون دوست خوبم نظر لطف شماست.شما هم موفق و باشید
h.naderi
h.naderi
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
آقا رضا از یادداشت نکنه بری سراغ داستان کوتاه، حیفه. به نظرم قلم شما خیلی برای نوشتن یادداشت مناسب تره
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
سلام جناب نادری عزیز و سپاسگذار بخار حضور و نظرتون.چشم سعی میکنم در زمینه ی غیر داستان کار کنم
elnazi
elnazi
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
سلام؛من یه داستان دیگه باهمین موضوخونده بودم قبلا !ولی بازم اون آخرکه الی پیام داد به شیواکه باپیمان ازدواج کرده شوکه شدم!!! کاش هنوزم باشن همچین آدمایی!!! خیلی خوب بود...خسته نباشید :)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
ممنون دوست خوبم
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
کوتاه بنویسید خب!
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
چشم
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
قشنگ بود-موفق باشین
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
ممنون شما هم موفق باشید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨