الهم‌ العن نیما!

الهم‌ العن نیما!

نویسنده : میرزا

از صبحِ اول صبحی دل و دماغ درست و درمانی نداشت. دمق بود. والده‌ام را خدمت‌تان عرض می‌کنم. امروز نه از آن کتریِ روی گاز خبری بود و نه از آن قوریِ گل قرمزیِ روی کتری! نشسته بود چمباتمه‌وار خیره شده بود به این موجودِ شیطان صفتِ ذاتاً کار درست. سابقه نداشت تا این موقع چای تازه دمش آماده نباشد و سفرۀ صبحانه‌اش پهن نباشد. سفره‌ای که گوشه‌ای از آن بر اثر ضربات چکش روی گردو، سوراخ‌سوراخ شده بود. سفره‌ای که هر روز وسطش حلوا شکری جاخوش کرده بود و پنیر هم کنارش دورادور از شیرینی‌اش لذت می‌برد و کیسۀ گردو هم آماده بود تا دست برود داخلش و چند تا از آن گردی‌های خوشمزهِ پرخاصیت که تنها با حلوا شکری به دهانم مزه می‌کند، بیرون بیاید و آمادۀ خوردن چند تا ضربۀ قندشکن باشد. نان خانگیِ بزرگِ 800 تومانیِ پرکنجد را هم هنوز از فریزر بیرون نیاورده بود که یخ‌ش وا برود و آمادگی پذیرش پنیر و گردو و حلوا شکری را جمیعاً داشته باشد. در یک کلام امروز معلوم نبود آفتاب از کدامین جهت درآمده بود که والده‌ام نامهربان شده بود. اصلاً هر روز به عشق همین چهار قلم جنس چشم باز می‌کنم و روزی که در کار نباشند، آن روز، روز نیست، چیز دیگری‌ست. می‌دانم وقتی این‌ها فراهم نباشد، یعنی اوقات‌تلخی اطراف والده‌ام را فراگرفته و من هم نباید تا شعاعِ چهار، پنج متری‌اش پرسه بزنم.

از مدت‌ها قبل تسبیح به دست گرفته بودم و ذکر «الهم‌العن نیما!» می‌گفتم. خودم که اهل این صحبت‌ها نبودم. نیما باعث و بانی این ماجرا بود. نیما بود که تعلیمش داد. نیما باعث شده بود که از صبحانه‌ام جا بمانم.

می‌شنیدم که با لحنی غمگین با اختراعِ «بل» این‌طرف و آن‌طرف تماس می‌گیرد. به الهام، به گیتا، به فاطی، به زیبا و... والده‌ام را خدمت‌تان عرض می‌کنم. گوشم را هر چه تیز می‌کردم هم چیزی از حرف‌هایش نمی‌فهمیدم.

بدشانسی قولِ غذای مورد علاقه‌ام را داده بود. «حلیم گندم»؛ آن‌قدر خوشمزه درست می‌کند که هر موقع تا تهش را می‌بلعم، خبری از ابهام و سبابه و وسطی و خنصر و بنصر نیست! نکند این ناراحتی‌اش باعث شود روی حرفش نماند! در اندیشه از دست رفتن حلیم گندم و غمِ والده بودم که صداهایی از آشپزخانه مرا از دنیای خیال، به دنیای رئال کشاند. سرک که کشیدم زودپزِ روی گاز بهم چشمک زده و بارقه‌ای از امید بر وجودم چیره گشت. این بی‌حوصلگی و دمقی اما ظهر هم تاثیرش را گذاشت. چشم‌تان روز بد نبیند، حلیم گندم آن‌قدر شور بود که باید دو کیلو شکر می‌ریختی و ساعت‌ها به هم می‌زدی تا مزه‌اش نرمال شود! علی‌ای‌حال باز هم حرفی نزدم و باز جرأت پرس و سؤال نداشتم.

شب که دیگر دیدم خیره شده به کتاب‌های نهضت سواد آموزی‌اش و قلم به دست، ضربه به کتاب‌ها می‌زند و تا دیدم که مرا صدا نکرد تا بداند مسئله «با 400 تومان چند عدد آدامس 50 تومانی می‌شود خرید؟» جوابش چیست، نرم‌نرمک به سراغش رفتم و از پشت دیوار پرسیدم: «نَنِه! امروز شوما چدونس؟ اون اِز صب، اونم اِز ظُر، اینم اِز حالادون، چدونس شوما؟» سرش را به آرامی بالا آورد و نگاهی به موجودِ شیطان صفتِ ذاتاً کاردرست انداخت و ابروهایش را که مثل سقفِ کلبه چشم‌هایش را احاطه کرده بود کمی صاف کرد و گفت: «تلگرامم؛ عکسا و فیلمارو وا نمی‌کونِد نَنِه!»

«هوووووو»‌یی بلند کشیدم و رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم روی تخت. نگاهم افتاد به تسبیحِ روی میز و ناخودآگاه بر زبانم جاری شد: «الهم العن نیما!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_amini
z_amini
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
ها؟؟؟؟ اه...لعنت به این تکنولوژی ...الکی.مثلا من ندارم از این چیزا. وای که اون تعاریف اول داستان چه جذاب بود...خسته نباشید
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
سلامت باشین خانم امینی؛ خواه ناخواه وارد زندگیمون شده بانو، کاری هم نمیشه کرد ولی خود من خدا را شکر گرفتارش نیستم ؛-) محبت داشتین.
meshkat
meshkat
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
سلام جناب میرزا ‎:)‎ خوش آمدین، جاتون خالی بود. مثل همیشه روان و دلنشین، امان از این تکنولوژی ذاتا کار درست! نیماس رو سی و سه پل؟ چرا چشماشو بسته؟
meshkat
meshkat
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
سلام جناب میرزا ‎:)‎ خوش آمدین، جاتون خالی بود. مثل همیشه روان و دلنشین، امان از این تکنولوژی ذاتا کار درست! نیماس رو سی و سه پل؟ چرا چشماشو بسته؟؟ یه سوال دیگه: اللهم درست تر نیس جسارتا؟
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
سلام خانم مشکات؛ احوال شما؟ مثل همیشه محبت دارین :) بله، خودِ خود نیماس که دقیقا یک عکس همینطور با چشمان باز داره، منتها این عکس مناسبتر بود برای این مطلب :)/ در مورد الهم: اگر بر طبق زیارات و خطوط نوشتاری حساب کنید، بله، همینطور نوشته شده، اما اگر برگردید به اصلش در زبان عربی، ترکیبی ست از «یا اله» اله رو مثل «الهی آمین» به کسر بخونید. که در واقع همین «الهی» هم از همون ترکیب هست. که «یا» «یا اله» برداشته شده و به جای اون «میم» گذاشته شده. نپرسید چرا «میم» و چرا «یاء» که عرب هر کاری دلش بخواد بر سر کلمات اورده :). البته همین کار رو هم با «یا الله» کرده که در زیارات ازش استفاده شده. امیدوارم توضیح مکفی باشه. بازم لطف داشتین :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
البته هممون باس یه مجلس ذکر مصیبت بگیریم و بلند فریاد بزنیم: اللهم العن پاول دوروف! / خیلی خیلی خوب بود، مخصوصا توصیفاتون :)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
احوال شما خانم باباپور؟ :) لطف و محبت داشتین بانو، دقیقا مثل همیشه :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
ما که خوبیم الحمدلله. شما خوبین؟ کم پیدا بودید، یعنی اصلا نبودید! :)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
خدا را شکر، بنده شکر خدا در سلامتی کاملم و امیدوارم شما هم به همراه آقا مجتبی همین منوال رو در یش بگیرید. تمام رادیوتون رو هم گوش کردم و تراک به تراک بهتر و بهتر میشه.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
سپاس از لطف زیادتون :)
حلما
حلما
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
مستفیض شدیم از قلمتون جناب میرزا...خدا بده برکت ب قلم توانمندتون...این تکنولوژی ای ک روند استفاده اش داره تبدیل ب معضل میشه رو خوب توصیف و بیان کردید...ممنانیم.
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
عطراگین کردن مطلب رو با قدوم مبارکتون خانم حلما :) خدا بده قوت مضاعف به شما، محبت داشتین :-)
حلما
حلما
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
از لطفتون ممنون...
h.naderi
h.naderi
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
استاد چه عجب اومدید :) خیلی خوشحال شدیم و البته کمی تا قسمتی هم اون لهجه اصفهانی ما رو کشت :))
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
خواهش می کنم مهندس جان، من مخلص شمام :) باور بفرمایید فعالیت در این محیط صمیمی افتخاریست که توفیقش گاهی ازمون سلب میشه. خدا توفیق بده! لهجه هم قابل شما رو نداره، مثل همیشه لطف داشتین آقای نادری عزیز :) 
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
جالب بود!البته از تکنولوژی استفاده های مفید هم میشه کرد٬ولی متأسفانه تو کشور ما خوب جا نیفتاده! موفق باشید
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
جالب نگریستید محمدجان، بابت محبتت ممنون، سلامت باشید! :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
سلامّ علیکم. بازگشت‌تون رو خوشامد میگم. و رحمت الله و برکاته :)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
و علیکم السلام مهراد علوی عزیز و دوست داشتنی، دل خوش داشته باشی دوست خوبم :)
مرتضی تقی زاده خسرویه
مرتضی تقی زاده خسرویه
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
ببخشید نیما کی بود این وسط ؟ چرا بهش لعن فرستادین؟
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
مهم نیست آقا مرتضی عزیز، مهم اینه که روزگار منو سیاه کرد. لعن هم به خاطر پاراگراف دومه. لطف کردین.
Shadi_kh
Shadi_kh
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
ممنون از متنتون، خیلی خوب بود. این پدر و مادرا هم هی به ما جوونا گیر میدن که چرا سرتون توی لپ تاب و تبلت و گوشیه ولی وقتی خودشون میفتن توی این خط از صد تا جوون بدتر میشن :) // کاش یه روز مردم ما این قدر با فرهنگ بشن که بدونن روی آثار تاریخی نباید یادگاری نوشت :(
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٣
١
٠
خواهش می کنم، لطف داشتین. حقیقت رو بیان کردین. من خودم هنوز تو این خط نیفتادم، اما از دور می بینم که چه حس و حالی داره :)// در مورد یادگاری نوشتن هم باید بگم خیلی خوب گفتین ولی متأسفانه گوش شنوایی نیست. ممنون از شما.
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
خیلی جاتون خالی بود میرزای عزیز :) مطلب هم که مثل همیشه عالی :)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
سلام گرم خدمت شما صالح جان؛ جواب محبتهات در قالب این چهار کلمه نمی گنجه، فقط بدون مهربانان زمین، سرمایه داران آسمانند. ارادتمند :)
Elham_n
Elham_n
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
جناب میرزا چند وقت نبودید جای خالی مطلباتون تو صفحه اصلی احساس میشد قلمتون مسدام مثل همیشه خب خب بود
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
سلام همشهری؛ شما خیلی محبت دارین، برای شما بهترین ها رو آرزو دارم.
naser_j
naser_j
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
سلام آمیرزا چ عجب خوشحالم ک دوباره به جمع جیم نویسا برگشتی نوشتار تونم ک مثل همیشه عالی بود یه وجه اشتراکیم با قسمت پنجم داستان فتحعلی بنده که فک کنم فردا منتشر میشه داشت (تبلیغات مجانی:) اجازه کپی در کانال هست؟؟
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
علیکم السلام آقا ناصر؛ خوبی جناب سروان؟ سربازی تموم نیست؟ تو هم مثل همیشه لطف داری به من ناصرجان. تبلیغ هم نکنی خوانندۀ پروپاقرصتم. تو هر کانالی بخوای داداش... ارادتمند.
elnazi
elnazi
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
سلام استاد ! جای خالیتون حس میشد واقعا!! مطلبم که مث همیشه عاالی ... قلمتون مستدام....
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
سلام بر شما؛ محبت دارین بانو، سایه‌تون مستدام!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
سلام :)‌ مطلبتون خوش فرم بود و صیقلی :))‌ مرسی. راستی کاش صورت این نیمای بنده خدا رو شطرنجی میکردینش :)))
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
علیکم السلام سیدجان؛ محبت داری عزیز؛ اصل صورت چشماس که نیما بسته :) لطف کردی سیدجان.
admincheh
admincheh
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
جناب میرزا اولا که خیلی خوش برگشتین من دیروز مشکل نظردهی داشتم و نمی شد نظر بذارم :)) دوما که این قسمتای اصفهانی متنتون خیلی خوبن کاملا ملموس می شن :))
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
سلام خانم انتصاری؛ اولا که این همه لطف و محبت نشان از شخصیت والای شماست و ثانیا که لهجه هم قابل شما رو نداره، تعریف نباشه، ولی متن رو شیرین می کنه :) لطف کردین بانو.
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
سلام جناب میرزا؛خیلی خوشحال شدم وقتی اسم کاربری تون رو روی صفحه اصلی دیدم,واقعا جای خالیتون احساس میشد,مثل همیشه زیبا,ساده و روان,اینکه در نوشته هاتون به اصالت و ریشه تون توجه میکنین و اهمیت میدین,رشک برانگیزه.در ضمن خیلی خوشحال میشم آخرین مطلبم رو بخونین,البته اگه دوست داشتین,یکی مونده به آخری رو هم بخونین...:)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
علیکم السلام خانم یزدی؛ شما خیلی خیلی به بنده لطف داشتین و دارین. خیلی بزرگوارین. چشم حتما مطالبتون رو می خونم. ممنون از لطف شما.
امیر عباس
امیر عباس
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
اللهم العن نیما!قحطی تیتره! یعنی چه؟خدا نیما را لعنت کنه!
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
سلام؛ خوش آمد گویی بنده رو با جان و دل پذیرا باشید.
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
البته من مشکلی با شما ندارم اگر که با نام کاربریتون تشریف بیارید خانم ... بازم خوش آمدید :)
امیر
امیر
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
خوش و بش خان
Vania
Vania
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
سلام و عرض ادب. خیلی خوش اومدین دوباره جناب میررزای جیمی( دیگه همه تبریگ گفتن زشته من نگم خخخ)...پاراگراف اول رو که خوندم یه حس مثل هعععععی بهم دست داد. ازون جهت که یه جورایی هممون مادر رو با سفره صبحانه و غذای آماده و اینها به یاد میاریم و یه روز اگه عذا شور شد و صبح چای تازه دم مامان به راه نبود تازه یدمون میاد یکی همیشه هست که عاشق منه عهه ببخشید اشتباه شد.یکی هست که مادر است و ما نمیبینیم خیلی وقت ه!..بعدش یه حس هععععی تر توام با حسرت و نگاه با گردن کجکی بهم دست داد که یعنی چی آخه؟ چه سفره صبحونه پر و پیمونی دارین شما؟ آیا این رسمشه؟آیا این درسته بیاین با سفره رنگینتون دل مارو آب کنین؟ ایا درسته ما نون بزنیم تو چای شیرین بخوریم شما با چشمک های پنیر و حلوا شکری و مابقی اعضا حظ کنین؟و بازهم هععععی
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
سلام بر شما و عرض ادب و احترام خدمت شما؛ بسیار بسیار کامنت دلگرم کننده ای بود خانم وانیا :) یعنی نیرویی مضاعف به من بخشید و از این بابت ممنونم./ با تمام وجود به نوشته های شما در کامنت اعتقاد دارم؛ نه، من ایرادی به غذا و سفرۀ صبحانه نگرفتم و قدر والده رو هم اگه خدا قبول کنه می دونم، منتها چون ریتم طبیعی زندگیم مختل شده بود، یه مقدار جا خوردم :)// شکسته نفسی نفرمایید بانو، دیگه این روزا یه لقمه نون و حلوا شکری همه جا یافت میشه؛ نوش جانتون باشه همان قُوتِ مذکور و اینکه ببخشید اگه باعث هعییییی شدم :-)
Vania
Vania
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
و اما بعد..اون قسمت لهجه تون هم که عالی الان منم تحت تاثیر جو میخوام با لهجه زیبای خودمان براتون کامنت بذارم:دی..اون قسمت "تلگرامم؛ عکسا و فیلمارو وا نمی‌کونِد نَنِه!" یه الهییی اومد تو ذهنم.همچی حس کردم اون لحظه چقد با حس غم گفته شده اون جمله. و یه چیزی! موگوم شما که رفتِن از مادرتا پرسیدِن چشانه خب برچی بعدش محل ندادِن؟ آیا ای کارِ درستیه؟ خب مُپُرسِن ازشا جوابشارم بدِن دگه..اصلا بِگِن بیَن پیش خودما تو جیم فول بِهِشا یاد بِدِم تلگرام رِ..البته اگه موجبات یه دور تسبیح اللهم العن کاربرای جیم علی الخصوص وانیا رِ درِه که بیخیال، بِگِن همو نیما زحمتشه بِکِشه:دی
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
خب، اجازه بدین حالا که محلی کامنت گذاشتین، محلی هم پاسخ بدم: بیبینین بانو! مَ اَصِش اِز اَوِل مخالفی این بودم که نیما براشون نصب بوکونن این تلگرامو، داشتن زندگیشونو می کردن، نهضتی سواد آموزیشونو می رفتن، کلاسی قرآنیشون به جا بود و اِز همه مهمتِر، دست پختیشون؛ ایناس که حالی منو خِراب کردس بانو! به خاطری همین نیمارو اِز رمزی وای فای محرومشون کردم، نیمی دونین وقتی تشریفشونو میارن خونِمون، چقد اصرار پشتی اصرار، حتی تا مرزی گیریه!// تشکر از حضور شما و کامنت پربارتون :)
Vania
Vania
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
وااااااااااااای آقای میرزا! یاد مجید افتادم و بی بی ش:)) یادش بخیر..حتی تو ذهنم با صدای مجبد هم خوندمش:دی قلمتون پربار:) خدا سایه مادر رو رو سرتون نگه داره و براتون حفظشون کنه:)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
بله، خدا رحمت کنه مادر کیومرث پوراحمد رو! مهدی باقربیگی (مجید) هم که دیگه بازی نمی کنن و الان جزء شورای شهر اصفهانن؛ به هر صورت خوشحالم که تجدید خاطره کردین. زنده باشین شما در کنار خانواده محترم :-)
translator
translator
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
ادبیاتش خیلی غنی بود. ممنون بسیار زیبا بود
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
خواهش می کنم؛ تشکر از حضور شما :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
سلام ... ماشاالله نیما . مثل گذشته عالی و شیرین
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٠
٠
٠
علیکم السلام؛ خواهش می کنم. باز هم محبت کردین :-)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦