چه شدن؟ چه بودن؟ چگونه بودن؟

چه شدن؟ چه بودن؟ چگونه بودن؟

نویسنده : هادی.قنبری

آنچه که یادگار است، سنجش کیفیت و کمیتِ ارزش این یادگار، توسط ماندگان نیست. شاید هر کدام بنابه نگرش خود، نظری دهند؛ مقبول و نامقبول. اما عیار یادگار، نقش آن بر هستی است. یک نور است و موج، که به همه ارسال می‌شود. یک حضور در حالات مختلف هستی. از بی‌نهایت، تا بی‌نهایت. هر زمان به یک شکل. و بحث در میان این دو بی‌نهایت است. فی الحال در دنیا. یک پادشاه، تاج و تختش را؛ یک دانشمند، کتبش را؛ یک شاعر، اشعارش را؛ دانشجو، نمراتش را؛ متفکر، افکارش را؛ ملّـاک، زمین هایش را و حتی یک نانوا، نان‌هایش را به یادگار گذارد. حتی دیگری، سنگِ بر گورش را... 

این مانده‌های عینی و ذهنی، می‌شود پایین‌ترین مِلاک برای سنجش آنی که رفت، توسط ماندگان. که خوب بود یا بد؟! و این، شاید یک ظلم است در حق او. اما این فرآیند دو طرف  دارد. از نظرات بازماندگان و نوع نگرش آنان که بگذریم؛ یکی از عوامل این گونه ارزیابی، قطعاً همان کسی است که رفته. اویی که فقط به فکر چه شدن بود. خواه آگاه یا ناآگاه. و وقتی رفت، تنها اظهار نظر درباره‌اش این است که چه بود؟

هنر چگونه بودن؛ ظرف خلاقیت انسان با مایه‌ی عشق. در هر حالت و راهی که تقدیر، ما را در آن نهاده؛ بالأخره، بالأجبار، با اختیاری که هست، نوع بودن را انتخاب کرده و حد اعلای هنر خود را شکوفا کنیم. در نمود آن؛ پادشاهی که پادشاه بودنش، چگونه باشد. در چگونه استاد بودن یک استاد. یا در عاشقانه شیر خوراندن مادری به فرزند و حتی در آن رفتگری که هر روز، در عین تکراری بودن ریزش برگ‌ها؛ برای جمع‌شان جاروی عشق به کار بَرَد. و نه خشاخش خشونت. تکرارِ عاشقانه. خلاقیت در روزمرگی و نیفتادن در چاه عادتِ بی‌رنگ و بدتر از آن بی روح... این چگونه بودن، قطعاً در نظرات اطرافیان تأثیر دارد و خواهد داشت. اما بالاترین ملاک سنجش، خط راه برجای مانده‌ی انسان است بر روح هستی .

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
به نظرم یادداشت فلسفی خوبی بود هادی جان. "؛" کاربردش همونجاست که در پاراگراف اول استفاده کردی و در الباقی "،" کفایت می کنه. خیلی خوب بود عزیز.
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
سلام. ممنون بابت تذکر؛ من هنوزم با علایم نگارشی مشکل دارم..
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٠
١
٠
سلام؛ خواهش می کنم؛ انشالا با تمرین حل میشه.
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
کم پیدا جناب قنبری:)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
غزاله خانوم شما چیزی از نوشته شون فهمیدین؟
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
میدونین اقا سجاد یکم بحث فلسفی و کلمه ها سنگینن واسه همین فهمیدن متن یه مقداری مشکل هست باید تمرکز داشت و متن رو خوند...من سعی کردم یه چیزایی بفهممD:
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
سلام. چی بگم والا... / ممنون از توجه..
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
ما که کلا هیچی ازش نفهمیدیم!
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
ما نیز هم...
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
از وسطاش به بعد سخت شد! همچین خیلی بخش بخشِ آدم گیج میشه چی به چی شد!
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
یک جور ورزش مغز... قدرت تحلیل و چیدمان مطالب..
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
یکی بود مثل همه ما

آتنا رفت

٩٦/٠٤/٢٢
نکند اعتماد جامعه را سلب کنید

درد کنکور

٩٦/٠٤/٢٢
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
بیایید از این واژه نترسیم

بگو نمی دانم

٩٦/٠٤/٢٢
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
مراتب سیاه نمایی

من یک سیاه نما هستم

٩٦/٠٤/٢٢
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
شعری سروده خودم

بی تاب ترین پنجره

٩٦/٠٤/٢٢
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
تبلیغات