این نامه بوی خون می‌دهد

این نامه بوی خون می‌دهد

نویسنده : rahbar_f62

سال‌ها بعد وقتی بیایی حتما سیاهی موهایمان در خستگی شعرهای سپیدمان به سفیدی نشسته. و شاید پیش بینی دکتر درست از آب در آمده باشد و درد کمرم نشسته باشد روی پاهایم و توان قدم برداشتن نداشته باشم. آن وقت تو دسته‌های ویلچرم را باید بگیری و مرا روی خیابان‌های خیس هل بدهی، بعد توی یکی از کوچه‌هایی که بوی دریا از آن عبور می‌کند سرت را بیاوری کنار گوشم بگویی: بهترین کافی‌شاپ شهرتان کدام طرف است؟

من گردن بچرخانم سمتت که: نمی‌دانم. بعد لب‌های کمی چروکم را جمع کنم تا خرگوشی دندانم به چشم نیاید. لابد سیگاری می‌گیرانی و دل می‌سوزانی برای زنی که پایی برای کافه رفتن ندارد و خاطرت می‌ماند که وقتی رسیدی خانه درباره زنی که کافه‌ها را نمی‌شناسد شعری بسرایی.

اگر آسمان آبی بود و تکه ابری شکل گیسوان زن‌های دیوانه شهرم سرگردان دست‌های باد؛ اگر شاعرانگی‌هایم هنوز نفس می‌کشیدند در بی‌حوصلگی‌هایم، شاید برایت بگویم که در ذهنم مقابل لغت کافی شاپ نوشته شده: مکانی ست دنج و تاریک با باریکه آهنگی که میان عطر قهوه و سیگار می‌لولد. و میزهایی که صندلی‌هایی را در بر دارند که عاشقانه‌ها را می‌فهمند و در سکوت وقتی آدم‌ها دستان‌شان داغی فنجان را می‌فشارند و نگاه‌شان با احساس‌شان عشق بازی می‌کند، بی صدا می‌نشینند. بعد می‌گویم: وقت پرسیدن سوال از زن‌های تنها باید حواست به خیلی چیزها باشد. مثل سوزش چشم و لرزش دل.

تصور کن خیس از باران باشی و شانه‌هایت از سنگینی کتاب‌ها خسته. بعد هوس کنی بروی توی کافی‌شاپ سر راهت. سرمای وجودت را با داغی یک نوشیدنی شیرین فراری بدهی. فرض کن توی روشن خاموشی فضا تا وسعت چشمانت میزهایی باشد که دو نفره‌های آرامی را پذیراست و تو سال‌هاست فقط یاد کسی را در دلت می‌پرورانی و منتظری در گوشه کنار شهرت ردی از عشق بگذاری و این انتظار هی دارد قد می‌دواند و تمام نمی‌شود.

آن وقت شاید مثل من سرت را بچرخانی سمت دیوار؛ خیسی صورتت را به شانه لرزانت بمالی و توی لغتنامه ذهنت حک کنی: کافی شاپ فضای بسیار رمانیک دارد که برای آدم‌های تنها مضر و برای قلب زن‌های فراموش شده سم است.

سال‌ها بعد که آمدی می‌فهمی برای رفتن به خیلی از جاها فقط پا نیاز نیست و باید دلش را داشته باشی. باید جرات داشته باشی تا میان دو نفره‌های عاشقانه بنشینی، شعر نگویی. باید بلد باشی لبانت را طوری بلرزانی که دندان‌هایت به لبه طلایی فنجان صدا ندهد. توی هوای خوش عطرش هوای نبودن کسی راه پیدا نکند. حالا می‌دانی چرا کافی شاپ‌های شهرم را نمی‌شناسم؟

می خواهم بعد این نامه قلم را ببوسم و کاغذها را ببلعم و واژه‌ها را قی کنم بروم در شرجی‌ترین کنج این شهر کافی شاپی بزنم که بوی جنگل بر در و دیوارش رشد کند. میزهای تک صندلیش فقط پذیرای زن‌های تنها باشد. میزهایی که آنطرفش هیچ صندلی خالی دهن کجی نکند و آهنگ‌هایی پخش شود که انگار شاعرها روی بغض تک تک این زن‌ها ایستاده‌اند و ترانه سروده‌اند. و کتابخانه‌ای که فقط شعر به آن‌ها تعارف کند. بوی قهوه و کیک هویج روی لوسترهای آویزان تاب بخورند. نگاه‌ها غمگین باشد لبخندها درد داشته باشد و زن‌های دلشکسته به زن‌های دلشکسته دستمال کاغذی هدیه بدهند و هی شعر دود کنند.

شاید سال‌ها بعد که آمدی تو هم جزو کسانی باشی که صورت‌شان را به سیاهی شیشه کافی شاپم چسبانده‌اند و به آسودگی زن‌ها خیره شده‌اند. بعد مرا می‌بینی که دارم شعر دم می‌کنم و توی فنجان‌ها خاطره می‌ریزم. روی میزها دستمال فراموشی می‌کشم و کمی از یاد تو را فقط جهت خوشگلی به موهایم آویخته‌ام.

شاید توی نگاهت که خیره شدم دلت خواست بیایی دستانم را بگیری باز مرا سوق بدهی در آغوش چهار فصلت که فقط زمستانش نصیبم می‌شد.

این‌ها را گفتم تا بدانی بهتر است هیچ سالی نیایی. بعد این نامه من در جهانی غرق می‌شوم که برای وارد شدنش به پا نیازی نیست و دل می‌خواهد! که می‌دانم پایش را داری و دلش را نه.

حالا برو روی بلندی سال‌های نبودنت بنشین و برای زن‌هایی که پای رفتن‌شان را توی دلشان دفن کرده‌اند واژه‌ها را به آتش بکش.‌

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_ramezanali
f_ramezanali
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
ی جور عجیبی بود....ی غم داشت
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
ممنونم
zahra_hosseini
zahra_hosseini
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
من این نامه رو یه عالمه میمیرم... این کافی شاپ رو نفس میکشم... مثل عطر قهوه که تاب بخوره روی لغت های شعرم و نشه تنهایی یه زنو شعر کرد...
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
سلام.چه کامنت خوبی.سطرسطرش شعر بود.مننونم
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
خیلی ممنونم
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
چقدر عالی نوشتید!و البته دردناک :(
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
ممنونم از شما
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
خیلی قشنگ و دلنشین بود--کمی از یاد تو رافقط جهت خوشگلی به موهایم آویخته ام..خیلی زیبا بود-موفق باشین
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
ممنونم از شما
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
از نظر ادبی و نثر به نظرم عالی بود. خیلی خوب جمله بندی کردید و توصیفاتتون هم همینطور بود. آفرین به این قلم زیبا
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
خیلی ممنونم
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات