مرد بخت برگشته‌ی آژانسی

مرد بخت برگشته‌ی آژانسی

نویسنده : الهام حبشی

دقیقا به خاطر دارم، آن ایام به تازگی پایم به دنیای اینترنت باز شده بود، اینترنت تفریح به روزی بود که می‌توانستم متجددانه‌تر به اتلاف زمان بپردازم، سایت‌های سرگرمی آنچنان غرایز لذت طلب مرا خوشنود ساخته بود که برای رسیدن به رتبه‌ی پروفشنالی هرقدر که جا داشت از درس خواندن برای کنکور می‌زدم تا یک آماتور معمولی نباشم. اینترنت برایم حکم مسکن را پیدا کرده بود، دل درد و دندان درد و هر مرضی که به فکرتان خطور کند را در من درمان می‌کرد، دیگر کارم شده بود شب نشینی در دنیای مجازی، دنیایی که تازه کشفش کرده بودم و همیشه پر بود از چیزهای جدید و مفرحی که سرشب را در چشم بهم زدنی به نیم شبی آرام می‌رساند که تنها من بیدار بودم و مرد راننده آژانسی که از شیشه‌ی پنجره‌ی اتاقم به خوبی در دید من قرار گرفته بود.

هر شب حول و حوش ساعت 12 آژانس خلوت می‌شد و راننده‌ها یکی پس از دیگری با به صدا در آمدن گوشی تلفن به دنبال آخرین گشتی که در انتظارشان بود می‌رفتند، هر چه از 12 می‌گذشت از تعداد راننده‌ها کسر می‌شد و تقریبا ساعت دو نیمه شب به غیر از یک نفر که شیفت شبانه‌اش بود کس دیگری در آژانس باقی نمی‌ماند. مرد راننده درب آژانس را از داخل قفل می‌کرد، نیم ساعتی روزنامه می‌خواند و آنقدر پنج کانال تلویزیون که آن ساعت سه پنجمش رنگین کمان تحویل ملت می‌داد می‌چرخانید که حوصله‌اش سر می‌رفت و تصمیم می‌گرفت چرتی بزند.

از نردبان فلزی که پشت میز منشی قرار داشت به سمت بالا می‌رفت، در آن بالا فضای کوچکی شبیه انتهای اتوبوس‌های مسافربری، یک متری سقف طراحی شده بود که گنجایش یک نفر را جهت استراحت فراهم آورده بود، از آنجایی که دو سمت آژانس از سقف تا کف شیشه مطلق بود می‌توانستم از طبقه‌ی دوم آپارتمان‌مان دید کاملی به آژانس داشته باشم.

القصه یک شب که حسابی حوصله‌ام از دست دیال آپ زغالی (که روحش شاد) سر رفته بود طبق معمول چراغ‌های اتاق را خاموش کردم، پرده را کنار زده و پشت پنجره‌ی اتاق به تماشای مرد تنهای آژانس چمباتمه زدم.

مردی که آن شب شیفتش بود آقایی بود حدودا 40 ساله که موهای پری داشت، ریش‌هایش به اندازه‌ای بلند بود که نمی‌شد اسم ته ریش رویش گذاشت، بالعکس موهای پرپشت پرکلاغی‌اش، ریش‌هایی خاکستری و یکی بود و یکی نبودی داشت، پفی که زیر پلک‌هاش وجود داشت چشم‌های بادامی‌اش را ژاپنی‌تر نشان می‌داد و در آخر یک بینی کوتاه با نوک گرد از صورت تیره‌اش آویزان بود .

مرد پشت میز منشی نشسته و در حالی که پاهایش را روی میز انداخته بود آخرین ته مانده‌های لیوان چایش را سر کشید، پاهایش را از روی میز جمع کرد، از روی صندلی برخواست، خم شد و کفش‌هایش را از پا بیرون کشید، جوراب‌های سفید چرک افتاده‌اش را درآورد، (می‌توانستم بوی پاهایی که از عصر توی کفش‌های سیاه او ماسیده است را از آن فاصله به خوبی تصور کنم)، سگک کمربندش را شل کرد و با دو حرکت کمربند را از شلوار مردانه‌ی گشادی که پا داشت بیرون کشید، دمپایی‌هایش را که گوشه‌ی میز افتاده بود به پا کرد، درب آژانس را باز کرد، بیرون آمد و به سمت پارک کنار آژانس رفت، آنقدر که دیگر از دید من محو شد.

متوجه شدم که رفت از سرویس بهداشتی پارک استفاده کند. همان لحظه فکری به سرم زد. چند هفته‌ی پیش که تولد برادرم بود پدرم به عنوان هدیه تولد یک تفنگ آنچنانی برایش خریده بود، تفنگی که اگر ساچمه‌هایش بی هوا به بخت برگشته‌ای اصابت می‌کرد آنچنان درد و سوزش شدیدی در ناحیه مذکور بوجود می‌آورد که تا هفته‌ها کبودی حاصل از خون مردگی روی تنش به یادگار باقی می‌ماند اما من قصد استفاده کردن از ساچمه‌ها را نداشتم.

تفنگ توی جعبه‌ی شیک و روغنی‌اش بالای کمد پدرم قرار گرفته بود، روی میز کامپیوتر رفتم و بعد با یک حرکت تارزانی روی کمد پریدم طوری که نزدیک بود همراه کمد نازنین یک سقوط شیرین را تجربه کنیم، با احتیاط جعبه تفنگ را برداشتم و پایین آمدم، تفنگ را از داخل آکاسیف‌ها بیرون کشیدم، صدای خرت خرت کردن آکاسیف‌ها شبیه افتادن توی آب یخ جکوزی همه‌ی تنم را مور مور کرد، تفنگ را برداشتم و پشت پنجره منتظر مرد بخت برگشته‌ی آژانسی شدم.

بعد از چند دقیقه مرد با دست‌هایی نیمه خیس و شلواری که لکه‌های تری روی پهلوها رنگش را تیره کرده بود و مشخص می‌کرد که دست‌هایش را به شلوارش مالانده است به آژانس برگشت. هر کدام از دمپایی‌ها را به سویی پرتاپ کرد، از پله‌های نردبان بالا رفت و دراز کشید

حالا زمان به اجاره گذاشتن نقشه‌ی من فرا رسیده بود، تفنگ را به سمت آژانس نشانه گرفتم و چند بار لیزر اسلحه‌ی اسباب بازی را روی دیوارهای اطراف اژانس تست کردم، خیالم که از بابت کارکردن لیزر قرص شد، لیزر را روی پیشانی مرد بی‌خبر از همه جا انداختم، مرد با وحشتی غیر قابل وصف از جا در رفت و از همان بالا به پایین شیرجه زد، با ترس و اضطراب به شیشه چسبید و نگاهی به اطراف انداخت، تصور کرد خیالاتی شده، رفت و روی یک از صندلی‌ها نشست، من که تازه خوشم آمده بود این بار لیزر را روی سینه‌اش انداختم. مثل فنر از جا برخواست، بدون این‌که کفش‌هایش را بپوشد و کمربندش را ببند چراغ‌ها را خاموش کرد و با دمپایی از آژانس بیرون پرید، در را قفل کرد و تا پژوی سبز رنگش یک نفس دوید.

من هم از پشت پرده در حالی که از شدت خنده و صدایی که باید برای بیدار نشدن دیگران خفه‌اش می‌کردم اشک از چشم‌هایم سرازیر شده بود، مرد بخت برگشته‌ی آژانسی را در لحظه به لحظه دور و دور تر می‌شد تماشا می‌کردم.

از آن شب به بعدتا هفته‌ها از ساعت 12 به بعد هیچ کس در آژانس شیفت شب نمی‌ماند...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_amini
z_amini
٩٤/١١/٠٣
١
٠
ایا میدانید مردم آزار چه شخصی است؟! ولی توضیحاتتون عالی بود.خسته نباشید
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٠٣
١
٠
میگن سادیسم داره :D
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٠٣
١
٠
یادمه توی یکی از مطالب٬کامنت گذاشته بودید که هر نوشته باید فارغ از هر گونه تحریک کردن حس کنجکاوانه مخاطب و کشش دار کردن نوشته٬یک هدف کلی و مفید داشته باشه٬هدف و پیام کلی شما از این نوشته رو درک نکردم!!البته قطعأ مقصر من هستم.اگه ممکنه توضیح کوتاهی بدید!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٠٣
١
٠
بله بنده این رو گفتم اما نه دقیقا چیزی که شما به خاطرتون مونده ، من نوشته های توصیفی رو عرض کردم مثلا خودم خیلی توی این سبک نوشتم مثل " ژنرال شیرموزی ، گوسفندی که از سلاخی جا مانده بود و.... " همه ی این ها توصیف و حرف زدن از یک سری جزیات هست که دیگران توجه زیادی بهشون ندارن اما من اون ها رو با توصیفات خلاقانه بزرگ نمایی میکنم و در انتها بعد از کلی جریان سازی به یک نتیجه و پایانی با هدف درست و حسابی میرسونم ، و اما این متنی که اینجا مطالعه کردید داستان یک اتفاق از زندگی من هست نه یک فرا واقعیت که ساخته ی ذهن باشه تا دنبال هدف بگردید ، در انتها خوشحالم که سوالی که براتون پیش اومده بود رو مطرح کردید ، من مجددا از دوست شما به خاطر انتقادی که کردم عذرخواهی میکنم .
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٠٤
١
٠
خیلی ممنون از پاسختون!!من دارم یاد میگیرم٬اگرم سوالی میپرسم واسه بالابردن سطح خودمه.اینم یک سوالی بود ک برام پیش اومده بود!موفق باشید!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/٠٣
١
٠
مگه بنده خدا آزار رسونده بهتون؟؟ چه کاری بوده خوب! حالا انگار آدم مهمی بوده بخوان ترورش کنن خخخخ
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٠٣
١
٠
خود کسی پندآر بود به گمانم ، جون بودم خب ، تفریح سالم اون موقع شب چیز دیگه ای به نظرم نرسید :D
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١١/٠٣
١
٠
خخخخ طرف چی ناشی بوده خخخ یا شاید تصور کرده خعلی مهمه شاید ترور بشه:دی ولی از اینا توی خونه ی ماهم زیاد می نداختن خخخ
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٠٣
١
٠
آره اون اسکیزوفرنی داشت من فقط داشتم خودم رو سرگرم میکردم ^_^ شاید من بوده باشم :D
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/٠٤
١
٠
مرسی خانم حبشی :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٠٥
٢
٠
خواهش مستر محمدی :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١١/٠٤
١
٠
به خاطر شاد شدن روحتون، نزدیک بود اون بنده خدا رو شادروان کنید!‌ نکنید از این کارا :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٠٥
١
٠
دیگه جون بودیم ، جونی کردیم ، به دل نگیرین :D
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٠٤
١
٠
باحال بود:-)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٠٥
٢
٠
باحالی از خودته لیلی عزیزم <3
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٠٥
١
٠
:-)
Vania
Vania
٩٤/١١/٠٥
١
٠
نچ نچ نچ الهام؟! تو هم؟! میدونی مردم آزاران به بهشت نمیرن؟ تازه به رستگاری هم نمی رسن؟ میدونی اگه بفمن جیمی هم بودی بدتر؟ بعد میان میگن جیم همچین کاربرایی داره..رتبه جهانی مون نزول و سقوط میکنه!...گذشته ازینا خیلی خوب نوشته بودی. توصیفت خوبی به کار بردی طوری که میشد راحت اون صحنه رو تصور کرد...و در انتها طفلک مرد مردم!نکن این کاراتو!:دی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٠٦
١
٠
آقا اصن من دیگه خاطرات جونیم رو نمیگم :((( فدات وانیآجون <3 توصیفات خوب از خودتونه :D آره طفلک مرد مردم " یک شب احساس مهم بودن کرد " :D
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٣/١٢
١
٠
داستان جالب بود..بقول یکی از دوستان توصیفات صحنه ها طوری بود ک راحت میشد ما هم از همون پنجره آژانس رو ببینیم و حتی بوی جوراب طرف رو هم حس کنیم..فقط من ی چیزی رو نمیفهمم..مگه جکوزی آب گرم نیس؟؟ اون حوضچه آب سرد قضیش جداس گمونم
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٢
١
٠
میدونین چقدر آدم خوشحال میشه که ببینه ، برای مطلب قدیمیش نظری ثبت شده ؟ شما لطف دارین :)
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٣/١٥
١
٠
ی داستان خوب هیچوقت قدیمی نمیشه..اینم از هموناس..خواهش میکنم
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠٣/١٥
٠
٠
ممنونم :) منتظر خوندن مطالب شما هستیم :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤