زندگی اینترنتی / داستان کوتاه

زندگی اینترنتی / داستان کوتاه

نویسنده : khojastehsadat_mosavifard

 من فریبا هستم، دختری 25-26 ساله،که یک ازدواج ناموفق داشتم. همسرم آرش یک مرد معتاد بود. اول‌هاش خیلی دروغ می‌گفت، من هم گول دروغ‌هایش را خوردم و باهاش ازدواج کردم. یک دوست دارم به اسم زری. زری هم تقریبا هم سن من است. او هم مطلقه است. شوهر او بهش خیانت کرد و زری ازش جدا شد. حالا بگذریم ولی الان 6 ماه است که از طلاقم می‌گذرد. من هم عین یک آدمی که افسردگی گرفته کنار خانه افتادم.

یک روز زری بهم زنگ زدگفت: سلام فریبا چطوری؟

گفتم: سلام زری جون ممنون خوبم!

زری گفت: فریبا بیا خونم که یک پیشنهاد ویژه برات دارم که تو رو از این حالت افسرده درمیاره!

من هم گفتم: باشه...

عصر همان روز رفتم خانه زری، آخر خیلی وقت بود بیرون نرفته بودم. خواستم هم حالم عوض شود هم ببینم زری چه پیشنهادی برایم دارد!

وارد خانه زری که شدم دیدم زری با یک نیشخندی جلوم ایستاده. گفت: خوش اومدی فریبا، بیا اینجا که واست سورپرایز دارم!

رفتم پیشش، دیدم که زری توی لاین است و دارد چت می‌کند. بهش گفتم: زری این حرف‌ها چیه که می‌گی، مگه تو مجردی و 20سالته!

زری گفت: فریبا ما جفتمون تو زندگی ضربه خوردیم، من اگه جای تو بودم تا حالا صد دفعه انتقامم رو از این مردا می‌گرفتم!

حالا بگذریم. همان روز زری با دو تا پسر قرار گذاشت جلوی پارک دانشجو. به‌شان گفت که وقتی می‌آیند کت زرشکی با کفش سفید بپوشند! وقتی که زری رفت سر قرار آن دوتا هم آمده بودند. وقتی همدیگر را دیدند چهره‌شان خیلی خنده دار شده بود! یک دعوایی راه افتاد که به عمرم ندیده بودم!

وقتی که برگشتیم خانه زری گفت: فریبا دیدی چه کیفی داره؟

من گفتم: اینکه دو تا پسر رو سر کار گذاشتی کیف داشت!

وقتی آمدم خانه به سرم زد که بروم توی لاین. نه این‌که کسی را سر کار بگذارم، نه. فقط برای این‌که یک همدم پیداکنم! تا این‌که یک روز با عرفان آشنا شدم! عرفان گفت 40 سالش است و خودش تهران است و خانواده‌اش شیرازند و 15سال پیش به اجبارخانواده‌اش ازدواج کرده. یک روز قرار گذاشتم که ببینمش، او بهم پیشنهاد ازدواج داده بود، من هم که قبول کردم!

البته زمانی که من و عرفان عقدکردیم از خانواده‌ام طرد شده بودم، چون ناراضی به ازدواجم نبودند. تا چهار ماه اول عقد عرفان مرتب بهم سرمی‌زد اما کم‌کم رفت و آمدش کم شده بود. بهم گفت دیگر ماموریت شرکتش توی تهران تمام شده و باید برگردد شیراز. من بهش گفتم پس من چی؟ این‌جا تنها چیکارکنم؟ واسم یک خونه توی شیراز اجاره کن، منم باهات بیام.

عرفان گفت: نه. اگه خانوادم بفهمن ازدواج مجدد کردم، بد میشه ولی ماهی یک بار بهت سرمی‌زنم!

عرفان ماهی یک بار می‌آمد تا این‌که اواخر دیگر نیامد. یک بار توی لاین باهاش چت کردم، گفتم که باردارم و او گفت خب به من چه؟! بچته بدنیاش بیار بزرگش کن!

دوره بارداری سختی را گذراندم تا این‌که بعد از نه ماه پسرم عارف به دنیا آمد. توی چت‌هام با عرفان چند بار بهش گفتم عرفان این بچه نیاز به محبت داره عرفان گفت: بچه که نباید لوس بار بیاد... بذار بزرگ بشه خودم باهاش هر شب چت می‌کنم!

گفتم: یعنی چی؟! محبت که نمیشه فقط چت کردن!

گفت: فریبا ما زندگی‌مون توی اینترنت شروع شده، همینجوریشم ادامه می‌دیم، این بچه حاصل اینترنته، پس همینجوری باید بزرگ بشه!

خیلی بهم سخت گذشت. چند بار هم رفتم شیراز تا بتوانم او را گیر بیاورم و به زنش همه چیز را بگویم اما آدرسی ازش نداشتم تا این‌که یک بار توی چت‌هام بهش گفتم: بیا طلاقم رو بده وگرنه میام شیراز به زنت همه چیو میگم...

گفت: خانوادم الان دو ماهه رفتن خارج، منم دارم میرم، پس نمی‌تونی پیدام کنی، فقط در صورتی طلاقتو می‌دم که مهریتو ببخشی و پسرتم برا خودت بگیری.

گفتم: مهریمو نمیبخشم باید طلاقمو بدی ...

بهم گفت: پس قسط بندیش می‌کنیم و پسرتم باید مال خودت بگیری!

قبول کردم. چند روز بعدش که عرفان آمد تهران ازش طلاق گرفتم ولی حالا فقط من ماندم و یک پسر دو ساله و این زندگی نکبت. لعنت به خودم که وارد این دنیای مجازی شدم با این همه آدم دروغگو. لعنت...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
داستان کوتاه با روایت اول شخص تون یه طری خاص بود که توی جیم کم دیدم و خوب برام تازگی داشت. به نظرم کار درست رو زری می کرد که فقط سرکار می ذاشت! هیچ وقت نمیشه به فضای مجازی اعتماد کرد. البته یه نیمه پر لیوان هم پسر طرف هست که خوب به زندگی معنا میده و هم دم مادره
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
ممنون از نظرتون کار درست رو زری میکرد ! ب نظر من وقتی ما یک شکستی میخوریم تاوانشو نباید دیگری پس بده... اون پسر فریباکه تا آخر عمرش زندگی بدون پدر رو تجربه میکنه همش بخاطر ساده بازی مادرش... ب نظر من کار زری و فریبا جفتشون اشتباه بود ک تو ازدواج اول دقت نکردن و بخاطر شکستی ک خوردن دیگرانو گرفتار میکنن.
z_amini
z_amini
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
داستانت جالب بود...خوشمان نیامد.از داستانت نه ها،از اتفاقاتی که افتاد... موفق باشی
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
مرسی
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
چی بگم
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
چی!
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
داستانتون رو مطالعه کردم. محتواش برگرفته از موضوع روزِ جامعه اس و این یک پوئن مثبته. منتها نیاز به یک ویرایش کلی داره. تصورم اینه که یک مرتبه مرور شده، به خاطر این خدمتتون عرض می کنم: «از خانواده‌ام طرد شده بودم، چون ناراضی به ازدواجم نبودند.»// چون داستان راویش اول شخص هست، نوشتن 25-26 ساله درست نیست، چرا که راویِ اول شخص محکم ادا می کنه: «فریبا هستم، 25 ساله، یا 26 ساله»// در کل ساختار رو می شناسین و سبک روایت کردنتون هم بد نبود. موفق باشید!
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
خیلی ممنون از نظرتون....و اینکه مشکلات داستان رو گفتی..اون قسمت از خانوادم طرد شده بودم چون اون از ازدواجم راضی نبودن ..ناراضی غلطه منم موقع تایپ این کلمه رو ناراضی ننوشته بودم...
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
دنیای مجازی اونقدرا که بزرگش میکنیم مشکل نداره. مشکل از ماست که کم پیش میاد از اشتباهاتمون درس بگیریم، مخصوصا وقتی پای احساسات وسط بیاد! یعنی خیلی باید محتاط باشیم که احساسی تصمیم نگیریم. یه چیزی هم که هست اگر من و شما هر روز هم این حرفها رو نزنیم، یه عده هم همیشه باید این تجربه های تلخ رو خودشون تجربه کنن تا حساب کار دستشون بیاد انگار
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
بله دقیقا حرفتون درسته ....
یه بنده خدا
یه بنده خدا
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
در مورد داستان که باید بگم عالیه دقیقا اشاره داره به این یکی دو سال اخیر که ارتباط افراد در فضای مجازی تقریبا بیشتر از حالت طبیعی شده بعضی از این ارتباطات ناسالم باعث میشه که اعتماد به افراد در این فضا ها خیلی خیلی کم بشه این داستان یجورایی با این که داستانه ولی درس عبرتیه برای همه ی ما موفق باشین خانم موسوی
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
بله و من امیدوارم اونایی ک دارن اشتباه میکنن متوجه اشتباهشون بشن...
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

قبیله عشق

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات