مرد کوچک زندگی من (9)

مرد کوچک زندگی من (9)

نویسنده : زهرا- خسروی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

حرفش رو قطع کردم.

- وایسا وایسا ببینم، رفتی رو دور تند آسته آسته، من تا همین جاشم گیج گیجم. تو مگه نگفتی بعد از این‌که فهمیدی بابام با مادرم سلما ازدواج کرده رفتی از اون فرش فروشی؟ پس قضیه صاحب کار قبلیت چیه؟

- قبل از این‌که بیام پیش پدر بزرگت باهاش کار می‌کردم، دو ماه از کار کردنم گذشته بود که سکته کرد و رفت تو کما، منم هنوز با کار فرش زیاد آشنایی نداشتم. حاج یونسم زیر پر و بالم رو گرفت و آورد پیش خودش. بعد از چهار، پنج ماه که بنده خدا به هوش اومد رفت سر وقت حساب کتابای عقب افتادش و سروسامون دادن مغازش. منم گاهی وقتا میرفتم پیشش و کمک دستش ولی بیشتر به حاج یونس وابسته بودم.

من هم در آن هیر و ویر چه سوال‌های می‌پرسیدم. پرسیدم: مادرم پس اون چی؟ اصلا تو به چه حقی مادرمو بُردی، مگه صاحب کارت نگفت برش گردونی هان؟

- برش گردوندم. اونقدرام آشغال و کثیف نبودم ایمونمو ببازم پای یه عشق قدیمی. بردمش پیش صاحب کار قبلیم. چند هفته‌ای پیش اون توی خونش بود. سراغشو می‌گرفتم، اون بنده خدام نمی‌دونست سلما بچه داره. از یه طرفم سراغی از پدرت نبود. حاجی منو فرستاد که پِیِ پدرت بگردم. منم با این‌که دلم رضا نبود، دنبال اون عیّاش بگردم ولی خوب شوهر سلما بود و امر حاجی یعنی دستور، یعنی تا وقتی پیداش نکردی نیا. روزا سر کار و بعد از ظهر تا شب سراغ از این و اون می‌گرفتم بلکم ردّی ازش پیدا بشه. آمارش کم کم اومده بود دستم. پاتوقش قمارخونه‌های شهر بود. تا برسم بهش از کلی آدم کتک خوردم. وقتی اسمشو میاوردم فکر میکردن نشونی ازش دارم و میفتادن به جونم. تا اینکه حوالی غروب یه روز یه نفر بهم زنگ زد. گوشی رو برداشتم، یه صدای خفه که می‌گفت «کمک» همین. نمی‌دونم ته دلم یه امیدی باز شده بود که شاید خودشه، شاید پشت خط اونه. رفتم کلانتری گفتن دوباره زنگ بزن تا ردیابی کنیم. همون شماره رو گرفتم انگار نایی واسه حرف زدن نداشت، صدای کمک کمک گفتنایی که با سرفه قاطی شده بود بعدشم آدرس یه پل گفته شد و یه گروه از پلیس که رفتن.

منتظر ادامه حرف‌هایش بودم اما خودش را ولو کرد کف اتاق و چشم‌هایش را بست. گفتم: خوب بقیش و بگو، بابام بابام چی شد؟

- شیشه... مصرف شیشه، کتکا و زخم چاقو... رسونده بودنش بیمارستان ولی بدنش سنگوب کرده بوده و توی راه...

دیگر چیزی نگفت و من که تکیه دادم به پنجره بلندی که کنارم بود. فقط یک قطر، شاید ارزش ریختن همین هم نداشت ولی اسمش پدر بود. حداقل من بابا صداش می‌کردم و دوباره هجوم سیل گذشته بود. به یاد می‌آوردم بعد از این‌که از بیمارستان آمدم بیرون، یادم است خیلی گرسنه‌‎ام بود. پولی نداشتم، تنها چیزی که به ذهنم رسید، النگویم بود. یک النگوی طلا که توی تاریکی شب وسط شلوغی خیابان‌هایی که پیاده گز می‌کردم، میان صدای خالی معده‌ام که تیر می‌کشید و پاهایم که لیز خوردند روی سنگ فرش خیابان به ذهنم رسید. تنها وسیله که می‌شد ازش پول درآورد ولی دیر شده بود، بیهوش افتاده بودم کنار خیابان.

ادامه دارد...

============

پ.ن: از همگی بابت یک عدد سوتی قابل دار (اسم سلما مادر سریرا) عذر خواهی می‌کنم دیگه خودتون بدونید اولین کار و منِ عجول و اشکالات تایپی، واقعا صمیمانه عذر می‌خوام.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
سلام خانم خسروی؛ باید از اول بخونم.
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
منتظر نظرتون هستم جناب میرزا جدا لازمه بدونم شما چطوری میبینید داستانو و چیکار کنم بهتر بشه و قوی تر!!
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
به چشم خانم خسروی؛ باعث افتخارمه، من به مرور می خونم و نظرم رو براتون کامنت می کنم، آخر داستان هم نظر کلی رو خدمتتون میگم.
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
سلام...داستان رو تا قسمت قبل تا حدودی دوست میداشتم...ولی این قسمت یه جورایی کلاه شرعی شد برای ماست مالی سوراخ های داستان:) همون قسمت های اولم گفتم بهت باید سر حوصله و دقت تایپ کنی قرار نیست چون کار اولته سرسری بگیری حیف بود داستانت خوب داشتی پیش میرفتی داستان گرم و استخوان داری میشد اگه کمی بیشتر بهش میرسیدی.... ان شالله در ادامه بهتر بشه:)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
خدایی ماست مالی نبود خخخ یه پایان نیمچه غم انگیز زدم تنگ داستان که دوستان فکر نکنن خط قرمز داره!!!!!:)) نمیخوام ادامش بدم گمونم این آخراش داره یه نمه بی احتیاطیم فوران میکنه!!نمیدونم-__-
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
من از اول بخونم؟؟ چند قسمت دیگه مونده؟؟ اگه چهار پنج قسمت دیگه هست از اول بخونم! متنش کشش داره آدم بشینه از اول بخونه چی به چیه
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/١٢/١١
٠
٠
والا مستر آستانه راست و حقیقت توی هر قسمت غلط املایی و نگارشی داشتم و فکر میکنم تا قسمت پنج و شش داستان خوبیه ولی از اون به بعد یکمی افت کرده، خوشحال میشم شما هم بگید باید چیکار کنم بهتر نوشته بشه، زیاد نمونده شاید دو سه قسمت دیگه.
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١١
٠
٠
عمده گره های داستان شما خانم خسروی، رازهای نهفته در محمد و داریوش بود که در قسمت قبل باز شد. از نظر من، داستان باید در اوج گره گشایی بشه و تمام؛ که مخاطب در حیرت بمونه و داستان براش جذابیتش از دست نره. اگه که داستان شما ادامه داره، نظر نهایی رو قسمت آخر تقدیمتون می کنم. موفق باشید!
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/١٢/١١
٠
٠
ممنون واقعا تمام نظراتتونو خوندم و متوجه شدم از اونجایی که خودمم فهمیدم با اشتباه توی قسمت 7 خراب کردم و این دو سه قسمت افت بدی داشت داستان! غلط نگارشی و املایی هم بماند داستان دارم باهاشون!!و از اونجایی هم که. شما و یکی دیگه از دوستان گفتید روایتگریم قوی تر از دیالوگ نویسیم هستش و طبیعی تره! به نظرتون برای تقویت دیالوگ نویسی باید چه سبک داستانی خونده بشه؟؟
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١١
٠
٠
نمیگم دیالوگ نویسی شما باید تقویت بشه؛ اتفاقا قسمت اول محشر بود؛ میگم دیالوگ نویسی باید به کمک پیشرفت داستان بیاد. دیالوگ نویسی باید در خدمت داستان باشه و نه کم و نه بیش. دیالوگی که به پیشبرد داستان کمک نکنه، باید از داستان پرت بشه بیرون. دیالوگی که شخصیت رو معرفی نمی کنه هم همینطور. داستان خوندن کمک بسزایی به شما می کنه، انشالا معرفی می کنم خدمتتون.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤