«برخورد نزدیک از نوع اِن‌اُم» و قتل عام بیدهای مجنون
به بهانه‌ی «در وقت معلوم» وحید امیرخانی

«برخورد نزدیک از نوع اِن‌اُم» و قتل عام بیدهای مجنون

نویسنده : a_akhlaqi

اول خیال کردم فقط همین یک درخت بوده که قطعش کرده‌اند و با تمام ناراحتی‌ام برای ندیدن تابِ مجنونانه‌ی گیسوانش در هوایِ فلسفه آور اردیبهشت، گفتم حتماً دلیلی داشته و گذشتم. اما هرچه گذشتم، دیدم نمی‌شود گذشت! یکی دو تا که نبودند. کل محوطه دانشکده را دور زدم و تنه‌های بریده‌شان را حسرت کشیدم. و نه هیچ درخت دیگری، که فقط بیدهای مجنون را بریده بودند ... اشتباه نمی‌کردم. انگار کسی بانوی مجلله‌ی ادبیات را «گیس بریده» خواسته و ساخته و ...

***

از پله‌های دانشکده که می‌خواستی سرازیرشوی، یا از سراشیبیِ پارکینگ که دانشکده را اراده می‌کردی، تمامِ «ادبیات بودنِ» این دانشکده را از بیدهای مجنونش بود که می‌فهمیدی و از این‌که بیخود غزلت می‌آمد. حالا نبودند و این زیاد به کاوش احتیاج نداشت، که نبودنشان مثل بودنشان از دور پیدا بود!

***

یاد کافور می‌افتم که وقتی آمدیم دانشگاه، جمعمان کردند یک جا و قسم خوردند که «سال‌بالایی‌هایتان دروغ می‌گویند که ما توی غذای سلف کافور می‌ریزیم...» و یاد جلسه‌ی معارفه‌ی با دانشگاه که حولِ راه‌حل‌های «سرکه‌ بخور» می‌چرخید.

یادم می‌آید از یکی از رفقا که از خوردن غذای قسم‌خورده برگشته بود و زیر سایه‌ی مادرانه‌ی یکی از این مجنون‌ها پیدایم کرد و نشست به باز کردن سفره‌ی دلش که «به خدا فلانی! همه‌اش از کتاب و جزوه شروع شد و پیامک دادن و گرفتن که فلان درس چه شد و فلان تحقیق به کجا کشید... اما حالا عاشقش شده‌ام و عاشقم شده ...» و گلوله گلوله اشک که «چکار کنم که «طرف» می‌گوید موقعیت ازدواج ندارم!» و  بعد دستم را می‌گیرد که «فلانی! تو که مذهبی هستی و سرت توی کتاب، بگو خدا و اسلام چه راه‌حلی دارند برای ما؟! «طرف» می‌گوید که می‌شود صیغه بخوانیم و موقتاً جیک‌جیک‌هایمان حلال بشود تا بعد؟» و من رویم نمی‌شود که بگویم خدا و اسلام را از اولِ راه باید احوال می‌پرسیدی نه حالا که هر چه بگویم و بگویند، آنقدر گیر افتاده‌ای که خدا و پیغمبر و همه چیزت شده «طرف»...

یادم می‌آید از یکی دیگر از رفقا که زیر یکی دیگر از بیدهای مجنون می‌پرسید «فلانی! تو که می‌گویی خدا و اسلام و از این حرف‌ها، بگو چرا من که همه‌ی زندگیم شده این‌که خدا را چه خوش می‌آید و چه نه، مانده‌ام توی خانه و شده‌ام آماجِ تحقیر و توهین! و آن وقت، «طرف» که خودت می‌شناسی‌اش و «منکری نبود که نکرد و مسکری نبود که نخورد» همیشه دنیا به کامش است و ...» و من رویم نمی‌شود بگویم دنیا، دارِ مبادله است؛ بعضی مستقیم و بعضی غیرمستقیم و در «خانه اگر کس است، یک حرف بس است»...

یادم می‌آید از علیرضا که وقتی از سربازی آمد، هر چه پاپیِش می‌شدیم که ازدواج کن، می‌گفت «نشدنی است و کو کار و کو پول و کو دخترِ کم توقع؟» و بعدها به اعتراف نشست که «کار و پول و دخترِ کم توقع هم که باشد، از کجا معلوم که «طرف»، سالم باشد و تا به من برسد هزار دست، دست به دست نشده باشد؟...» و من رویم نمی‌شود که بگویم فکر کن این «از کجا معلوم» به جانِ ذهن و دلِ طرفت هم بیفتد و از کجا معلوم که این «از کجا معلوم»، شامل حال تو هم نشود؟ 

یادم می‌آید از سمینار «تعدد زوجات» که جناب کارشناس چنان گلو پاره می‌کرد که انگار واجبی از واجبات ترک شده! و من رویم نمی‌شد بگویم این جامعه‌یِ غرق در دروغ و غیبت و قسم و آیه، گرفتار بی‌اعتمادی و نقضِ عهد است که مانده روی هوا، نه آن‌که گیر کمبودِ آدم باشد که همه جای دنیا و آن هم هر سال، نسبت جنسی 102 تا 105 است و این یعنی به ازای هر 100 دختر، 102 تا 105 تا پسر به دنیا می‌آیند و اگر نبود این «سفت‌کن، شل‌کن»‌های تنظیم‌های بی‌برنامه‌ی خانواده که «بالا» اعمال کرده و می‌کند و نتیجه‌اش این است که موالید یک دهه نسبت به موالید دهه‌ی بعدی از حالت طبیعی خارج می‌شود(!)، و اگر نبود این ارزشِ فرهنگی که «پایین» اعمال کرده و می‌کند که هر دختر باید با پسری از متولدین 6-4 سال قبل از خود ازدواج کند، این همه ناهماهنگی نبود که کار به این راه‌حل‌های بی‌برنامه‌تر بکشد...

یادم می‌آید از سمینارهای متعددِ «ازدواج موقت» که توی یکی‌شان، طلبه‌ای بلند شد و سخنرانی غرایی درباره‌ی ضرورتِ احیا‌ی این «واجبِ ترک شده!» ایراد فرمود و در نهایت قسم خورد که اگر جا ‌انداختنِ ازدواجِ موقت در ایران شهید هم بخواهد، حاضر است کفن بپوشد و اولین شهیدِ این راه مقدس باشد! ... و من، واقعاً رویم نمی‌شد که بگویم دردِ این مردم از جایِ دیگری است؛ مسکن را که برای درمان ریشه‌ی سرطان تجویز نمی‌کنند! آن‌هم با این آب و تاب و شهادت‌طلبی که مثلاً که چه؟ واقعا حل همه‌ی مسائل جامعه به انقلاب و شهادت نیاز دارد؟ آن‌ هم «یکهویی»؟ اصلا آخرش که چه؟ بعد از اطفایِ «آتش غریزه» با «بنزینِ توجه»، طرف که به تشکیل خانواده و مادر‌بودن و پدر‌بودن و خانواده داشتن و با نوه‌ها بودن و اطمینان داشتن از اصالت و مشروعیت نوه‌ها، نیاز پیدا کرد، چه؟

و یادم می‌آید از آن استادِ محبوبِ جامعه‌شناسی که دعوت شده بود به سمینار دیگری با همین موضوعات و با هر زبان که می‌شد و نمی‌شد داد می‌زد که «این جامعه آن‌قدرها اسلامی نیست که دنبال اسلامی کردنِ هنجارهایِ غیر‌اسلامی‌اش هستید... و راهی را که این جامعه آغاز کرد تا دروغ و غیبتِ حرام را با نامِ سیاست و کیاست و روابط اجتماعی، حلال کند، می‌تواند در مورد روابط جنسی هم طی کند و آن را هم با هزار نام دیگر، حلال و علنی کند... و رواجِ ازدواج موقت، هر چند راه‌حلی اسلامی است، چون با عرفِ این جامعه‌ی به ظاهر اسلامی نمی‌سازد، نظم جامعه را از هم می‌پاشد و نابود می‌کند»... و من رویم نشد بگویم که اصلاً جامعه که یک ماشین پر پیچ و مهره‌ی صنعتی نیست که وقتی لنگ زد بگویی پیچِ «الف» را سفت می‌کنیم، چرخ «الف ممیز۲»، درست می‌شود یا این بخشِ «ب» را باید روغن‌کاری کرد تا آن بخش «ب دو صفر۷۰»، درست بچرخد و  رویم نشد بگویم وقتی مدیریت فرهنگی جامعه می‌افتد دست یک مشت «مهندس» که تمام هستی را ماشین‌های بی‌روح و احساسِ صنعتی می‌بینند و تمام راه‌حل‌هایشان، همین «سفت‌کن شل‌کن»‌های پیچ و مهره‌ای است، چه توقعی می‌شود داشت و چه امیدی؟

و باز یادم می‌آید از گیسوی بریده‌ی بیدهای مجنون که لابد از همان پیچ‌های اضافه بوده‌اند و باید حذف می‌شدند تا غریزه کنترل شود، لابد! و بعید نیست از این مغزهای مبتکر که برای چنین مسائلی چنین راه‌حل‌هایی ابداع کنند و بعید نیست از این مسئول‌های پر مسئولیت که تمامِ تقصیرِ این فرایندِ پر پیچ و خمِ غریزه‌ی بوق را انداخته باشند گردنِ «گیسوان گیجِ» بیدها...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
فک کنم اقای وکیلی در موردش نوشته بودن.... در مورد این چیزا زیاد نمیشه توی جامعه حرف زد
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
ممنونم :) بله درست میگید
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
از این یادداشت می‌شه فهمید دل نویسندش خیلی پره
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
ممنونم :)‌ بله کلا ظرفیت دل من کمه، در برابر راه‌حل‌های پیچ و مهره‌ای که صورت مسئله رو حل می‌کنند؛ حالا در مورد هر مسئله‌ای و نه صرفا این موضوع.
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
:-||||
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
:)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
:-(
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
کجایند جیمی های که میگن صیغه فلانه صیغه بهمانه.بیاین ببینین که این طلبه برای ترویج سنت صیغه اولین شهید این راه بشه!
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
:) اون آقاهه فک کنم قبل از شهادت،‌ سکته کنه؛ از فرط هیجان! ... ولی نوشته‌ی من در مورد صیغه نبودا! :)
alireza_kh
alireza_kh
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
فقط من نفهمیدم چه ربطی با " در مدت معلوم " داشت ؟
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
با محتوای این فیلم تقریبا حرفشون یکی بود دیگه!
alireza_kh
alireza_kh
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
مشخصه که اصلا ما متوجه نشدیم که پیام این فیلم چه بوده و اصل فیلم پیرامون چه موضوعی است !!! اصلا صیغه چه ربطی به این فیلم داره؟
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
منم نفهمیدم:) موضوع مشترک که «بهانه» بود. ولی نقد خلاقیت و ابتکار پیچ‌و‌مهره‌ای برای حل مسائل انسانی هم مشترک بود. در هر حال «دانه‌ی معنی بگیرد مردِ‌ عقل، ننگرد پیمانه را گر گشت نقل»!
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
هیچکی منو نمیبره این فیلمو ببینم آقا خب !!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
به نظر من که قشنگ نبود
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
با احترام به محتوای نقادانه‌ی فیلم، باید بگم چیز خاصی رو از دست ندادی. اشکال نداره :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
بیدهای مجنون ....
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
بیچاره بیدهای مجنون... فک کنم شما دانه‌ی معنی رو گرفتید :)
Vania
Vania
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
شروع خوبی داشت متن.توام با حسرت قطع شدن بیدهای مجنون با همون راه حل های به قول خودتون پیچ و مهره ای..اینکه آخر مطلب دوباره برگشتین به ابتدای مبحث و به عبارتی ابتدا و انتهارو به هم پیوند زدین هم خیلی خوب بود مطلب رو جذاب تر کرد..در مورد محتوا هم که خودتون گفتین هرچه بود.یک کم بنظر طولانی می اومد که احتمالا خواستین مثالهای متنوع بیارین.در کل مطلب خوبی بود و تا حدی حرف دل ما هم بود ..ممنون و متشکر از شما
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
ممنونم :)
mohem_nist
mohem_nist
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
دوست خوب روزنامه نگارم آمنه ی عزیز سلام از موضوع و تصویرسازی خوب مطلب کلی لذت بردم و یک جمله ی خیلی قشنگ از تو به یادگار میبرم : (این جامعه آنقدرها اسلامی نیست که به دنبال اسلامی کردن هنجارهای غیر اسلامی اش هستید)
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
ممنونم زهره جان :) تا حالا که روزنامه نگاری نکردم! ولی شاید ...
e_yousefi
e_yousefi
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
چه قدر خوب نوشته بودی و چه قدر پر دغدغه. جای این حرف ها در میان ما خالیست جدا. من مطلع نوشته‌ات را که سخت دردآور بود بسیار دوست داشتم. آغاز خوبی بود برای بیان این دغدغه‌ها. و البته دلت هم از قرار خیلی پر بوده. به نظرم می رسید درباره هر بند از مطلبت می توان بسیار مطلب نوشت و بسیار سخن گفت. به هر حال بسیار ممنونم از نوشته ات. به نظرم بسیار خوب و روان نوشته بودی. موفق باشی آمنه عزیز.
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
کامنتای شما ضریب ۴ داره. چار تا خوشحال شدم :) ممنونم
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
عزیززم خوشحالم که تو سایت میبینمت و تبریک برای ورودت ^_* مطلب زیبایی بود . آرزوی موفقیت روزافزون دوست گرامی ؛)
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
ممنونم دوستم :) شما که موفق هستی بیشترتر موفق باشی!
asadzadeh_s
asadzadeh_s
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
من مطلب رو دوست داشتم و این برداشتم بود که جامعه هر ور قضیه رو هم که بگیری بازم اونور دیگه میلنگه و‌فرو میپاشه متاسفانه این برداشت من بود ... مطلبت خیلی شروع خوبی داشت ولی منم با نظر حکیمه مبافقم که اگه یک مقدار کوتاهتر بود بهتر بود ،ولی سپاس و سپاس
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
ممنونم دوستم :) برداشت که کلا آزاده؛ ولی انقدرام اوضاع خراب نیست. درست میگی، جامعه خیلی پیچیده است و باید همه‌ی «ور» هاش رو شناخت تا بشه برای هر «ور» یه راه‌حل بدون پیامد منفی برای «ور»های دیگه ارائه کرد. خواستم بگم بدی اوضاع اونجاست که راه‌حل مسئله‌ها خودشون مسئله‌سازند، تازه اگر بجای پاک کردن صورت مسئله کسی به فکر حل مسئله‌ها بیفته. در مورد طولانی بودن متن هم حق با شماست :) سپاس که خوندی.
N_dadgar
N_dadgar
٩٤/١١/٢١
٠
٠
آمنه عزیز به خاطر قلم زیباتون بهتون تبریک میگم....حرفهای دل من بود که هنرمندانه با هنر قلم شما بیان شد......... چقدر نوشته هاتون به دلم نشست...عالی بود خصوصا این قسمت: بگویم خدا و اسلام را از اولِ راه باید احوال می‌پرسیدی نه حالا که هر چه بگویم و بگویند، آنقدر گیر افتاده‌ای که خدا و پیغمبر و همه چیزت شده «طرف» ..........
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
:) ممنونم دوست عزیز که خوندید و خوشحالم که به دلتون نشسته.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨