عرش لرزه / فصل هشتم: سکه به نیت چهارده معصوم(ع)

عرش لرزه / فصل هشتم: سکه به نیت چهارده معصوم(ع)

نویسنده : مجرد

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

پدر عروس مشورت‌های لازم را با همسرش انجام داد و طومارِ از قبل آماده شده را از وی گرفت و به جمعِ ما بازگشت و نشست. عموی پدرم گفت: «بخون ببینیم چی برای این داماد مقرر کردین.» برادرش ادامه داد: «بله، ببینیم چه خوابی برای این آقا پسر دیدین!»

پدر عروس طومار لوله شده را باز کرد و با گفتن «بسم الله الرحمن الرحیم» شروع کرد:

«کلام‌الله و مهرالسنه حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. به نیت چهارده معصوم، 800 تا سکه بهار آزادی!»

قشونِ ما شروع کردند به خندیدن! من هم که سر به زیر نشسته بودم و تاکنون خودم را این‌قدر خجالتی ندیده بودم، شروع به خندیدن کردم. نمی‌دانم شوخی کرد یا این‌که جدی جدی نوشته بود، به هر حال هر چه بود روایتگر طنز تلخی بود. ادامه داد: «40 مثقال طلا، یک حج، یک دانگ منزل از داماد» و در آخر هم گفت:

«صدق الله العلی العظیم»

دوباره قشون خندیدند. جلوی خودشان را نمی‌توانستند بگیرند. دو باجناق آینده هم از خنده رنگ پوست‌شان به سرخی گرایش پیدا کرده بود. برای دقایقی خودم را در سینما و پای یک فیلمِ طنز تصور کردم. این خنده گه‌گاهی تا آخر شب خودش را نشان می‌داد. صحنه‌هایی بود که در این نوشتار و این قلم، حسش پدیدار نمی‌شود. بحث و گفتگو در موردِ موارد مذکور در طومار شروع شد و همه را قبول کردند، به جز همان به نیت چهارده معصومش را!

عموی پدرم مدام تکرار می‌کرد «سکه به قیمت روز است و هر چه زمان بگذرد به قیمت همان روز محسوب می‌شود.» عموی دیگر پدرم هم پرسید: «شما برای این دو آقازاده (اشاره می‌کرد به دو باجناق آینده) چقدرگرفتین؟ همون رو برای داماد در نظر بگیرین.» برای هر دوی آنها 250 سکه در نظر گرفته بودند. یکی از باجناق‌ها به سخن آمد و گفت: «اون زمان عرفش 250 تا بود، ولی الان فرق می‌کنه!» پیش خود گفتم: «یک کلام هم از مادر عروس بشنو!» اختلاف باجناق‌ها را از همان زمان احساس کردم. عموی پدرم هم همان جمله را دوباره تکرار کرد که: «سکه به نرخ روز است و فرقی نمی‌کند...» بنده خدا راست می‌گفت، ولی کسی توجه نمی‌کرد. من هم که داغِ‌داغ، اصلاً در این وادی‌ها نبودم! به هر حال بعد از کلی جنگ و دعوا و سر و صدا و گه‌گاهی هم خنده به خاطر مواردی که در طومار ذکر شده بود، مقرر شد: « نه 250 تای ما و نه 800 تای شما، 400 سکه تمام بهار آزادی» و بقیه اقلام مذکوره هم جای خود باقی ماند.

همه امضا کردند و ساعت یک و سی دقیقه نیمه‌شب هم عاقد محترم را که قبلاً با وی هماهنگ شده بود آوردند و خطبه عقد این‌جانب را جاری فرمودند و من رسماً شدم دامادِ چهارم خانواده آن‌ها، البته رسماً رسماً که نه، چون رسماً خطبه عقد جاری شد، ولی رسماً به ثبت نرسید و یک شب برای ثبت آن در دفتر ازدواج و امضاء کردن آن صفحات معروف مقرر شد.

فردای روز عقد، نیت کردم که تماسی با منزل پدرخانم داشته باشم. تاکنون خودم را این‌قدر کم‌رو ندیده بودم. اولین تلفن، صدای بوق. پدرخانم گوشی را برداشت. بعد از سلام و احوالپرسی، گفتم: «هستن؟» از بردن نامش جلوی پدرش خجالت کشیدم. ایشان هم گوشی را به همسر یک شبهِ من دادند و کمی با خجالت و کم‌رویی با هم صحبت کردیم! این خجالت را حتی در آن شب 55 دقیقه کذایی هم نداشتم. قرار شد همان موقع به منزل‌شان بروم.

رفتم و در گوشه‌ای نشستم. عروس‌خانم تشریف آوردند و در کنار بنده نشستند، محرم شده بودیم و حجاب ایشان به آسمان‌ها پرواز کرده بود. خیلی سرد بودم و انگار بین دیروز و امروزم اتفاقی نیفتاده بود. تنها اتفاقی که افتاده بود این بود که ذهنم از آن مرگ‌های پی در پی سوق به یک عقد و ازدواج پیدا کرده بود. آلبومش را نشانم می‌داد و من بی‌رغبت نگاه می‌کردم. اهل این صحبت‌ها نبودم.

روزها و شب‌ها گذشت و من ایجاد حس شوهر بودن را در خود احساس می‌کردم. بالاخره شب ثبت عقد هم فرارسید. حاج آقا تشریف آوردند و نشستند و ما هم با تعدادی از همان قشونِ مذکور در صحنه حضور داشتیم و از طرف پدرخانم هم همان دو نفر باجناق حضور داشتند. عروس‌خانم از اتاق کناری بنده را صدا زدند. به سمت ایشان رفتم. به چشمانم نگاه کرد و گفت: «دیگه چیزی از سکه‌ها کم نکنیا!» با لحن دستوری این جمله را ادا کرد. معلوم بود خودش هم از جایی دستور می‌گیرد. بعضی از جمله‌ها حسی را در انسان ایجاد می‌کنند، یا حس خوب و یا حس بد، هر حسی ایجاد کنند به همان خاطر همیشه در ذهن می‌مانند. این جمله هم در ذهن من حک شد. چون حس ناراحتی به من داد. احساس بدی در آن شب داشتم.

یکی یکی امضا کردیم و دیگر رسماً رسماً زن و شوهر شدیم. هیچ تغییری را در زندگی‌ام احساس نمی‌کردم، تنها حس مسئولیت در قبال یک نفر دیگر و احساس این‌که من مزدوج شدم، همین!

همه چیز بر وفق مرادم بود. رفت و آمد می‌کردم و بیشتر من به آن‌جا می‌رفتم. خصلت‌شان بود. دوست داشتند من بیشتر بروم؛ نه فقط من، بلکه دامادهای دیگرشان هم همین‌طور! نوشته بودم که با کسی رفت و آمد نداشتند. رفت و آمد درون شبکه‌ای داشتند، با خودشان در رفت و آمد بودند و این زیاد برای من جالب نبود. من که تا دیروز منزل قوم و خویش‌ها را درو می‌کردم و هر شب به شب‌نشینی در منزل اقوام به سر می‌بردم، تاب و توان این خصلت‌ها را نداشتم. این‌که هر شب بروی و یک جای ثابت بنشینی و شام را بخوری و بعد خداحافظ! تکراری شده بود، ولی بد نبود. در این مدت هفت، هشت کیلو اضافه کرده بودم. با عیال هم رابطه خوبی داشتیم تا این‌که آن اتفاقِ خاص از دید خانواده همسر رخ داد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/١٥
١
٠
من فصل های قبل رو نخوندم!! این رو بخونم گیج می شم یا نه؟؟
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/١٦
١
٠
انصافا اون به نیت 14 معصوم رو که خوندم کلی خندیدم :))))) خیلی خوب بود. آقا مبارک باشه! فقط آخر داستان یه جورایی برام مصور شد! یعنی همین قضیه طلاق؛ نداشتن پول واسه جور کردن مهریه و زندان امد تو ذهنم! امیدوارم تهش اینها نباشه :)))
translator
translator
٩٤/١١/١٦
١
٠
روز ها و شب ها گذشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ینی انقد برا ثبت محضری طول دادن؟؟؟؟؟؟؟؟ معقولانه به نظر نمیرسه نمیدونم شایدم واقعا باشه همچین چیزی. مث فیلما جای حساسش تموم شد ولی خواهشا اخرش مث فیلما پایان بااااز نباشه :/
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١١/١٦
٠
٠
به نيت چهارده معصوم !!!!!عااالي بود :))))))))عروس خانمم شب خواستگاري با بسم الله شروع كرد پدر عروس خانمم همينطور:))))منم يه خواستگاري رفته بودم واسه خودم كه نه:)))بگذريم ولي پدر عروس خانم گفت به نيت ياران امام زمان ٣١٤تا سكه :)))
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/١٦
٠
٠
مگه یاران ایشون 313 نفر نبودن ؟
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
چرا دیگه واسه همینم خنده دار بود
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/١٦
٠
٠
چه قدر اتفاقاتشون کش و قوس دار شده این عروس و دوماد !مچکر مچکر مچکر
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/١٧
٠
٠
جالبه که همیشه یه نیت مقدس پشت این قضیه هست.14 معصوم-پنج تن-124000پیامبر و..البته فقط نیتش هست مثل همین قصه.قشنگ نوشتین.موفق باشید
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
تبلیغات
تبلیغات