عرش لرزه / فصل هفتم: قشون کشی!

عرش لرزه / فصل هفتم: قشون کشی!

نویسنده : مجرد

مراسم سالگرد پدرم به پایان رسید. دل‌شوره‌هایم شروع شد و نمی‌دانستم چه کنم. یک چیزی، تهِ‌تهِ قلبم آزارم می‌داد. این موضوع را چگونه باید با خانواده پدری‌ام مطرح می‌کردم؟ آن‌ها هم اگر می‌فهمیدند که قبل از سالگرد اقدام به ازدواج کرده بودم، حتماً روی خوشی نشان نمی‌دادند. از لحاظ شرع که مشکلی نداشت، عرفاً دست و پایم بسته بود. به هر حال عمویم، مادربزرگم و عمه‌هایم اگر متوجه می‌شدند که من قبل از سالگرد پدرم به خواستگاری رفتم، خیلی ناراحت می‌شدند. از طرفی هم نمی‌شد به آن‌ها نگفت. چند روزی فکرم همین بود، تا این‌که باز اندیشه‌ای تازه به ذهنم رسید. تصمیم گرفتم به خانه مادربزرگم بروم و حرفِ زن و زندگی را پیش بکشم و بعد هم مورد را به او معرفی نمایم و دوباره از نو، او را به صورت فرمالیته به خواستگاری بفرستم. هماهنگی‌های لازم را با خانواده عروس انجام دادم و با خانواده خودم هم صحبت کردم و در نتیجه مادربزرگِ از همه جا بی‌خبر را به صورت نمایشی به طرف منزل عروس خانم، برای امر خطیر خواستگاری روانه کردم. آن‌ها هم ابتدا مخالف بودند که من با این خانواده وصلت کنم و همان حرف‌های مادرم را زدند که خوب نیستند، پدرت از پدرش دل‌خوشی نداشت و خیلی چیزهای دیگر، تازه عمویم یک پا ایستاده بود و مدام تکرار می‌کرد: «حیفه توئه، بیا و از این تصمیم منصرف شو»

خانواده عروس، آدم‌های بی‌آزاری بودند، ولی پدرش خاص بود. نمی‌دانم خاص را در این‌جا چه معنا کنم، اما خب خاص بود. در محل به اسمی معروف بود که تا آن اسم را نمی‌گفتی کسی نمی‌شناخت، نمی‌دانم چرا همه با او بد بودند! کسی از بردن نامش خوشحال که نمی‌شد هیچ، چند کلامی هم نثارش می‌کرد. با همه همسایگان که حداقل یک بار دعوا کرده بود. و من هم دائم در جواب مخالفت‌ها تکرار می‌کردم که همین دختر را می‌خواهم و اگر غیر از این باشد، من ازدواج نخواهم کرد و ادعا می‌کردم که خانواده‌اش برای من مهم نیستند و علف باید...

مادربزرگم رفت و برگشت. عجب بازیگران خوبی بودند خانواده عروس! آن‌قدر درست و حسابی نقش بازی کرده بودند که مادربزرگ چیزی از چَم و خَم ماجرا بو نبرده بود و به او هم گفته بودند که خبرش را در چند روز آینده خواهند داد. نقشه گرفته بود.

کم‌کم در محل پیچیده بود که من هم دختر فلانی را نشان کرده‌ام. این خصلتِ محل‌های کوچک است. این‌جا سُر بخوری و چانه‌ات زخم شود، آن‌جا کتک خورده‌ای و دست و پایت شکسته است. عکس‌العمل‌ها متفاوت بود. عده‌ای سرزنشم می‌کردند، عده‌ای تبریک می‌گفتند و عده‌ای هم از کلماتی در مورد خانواده عروس استفاده می‌کردند که اگر کسی تازه از راه می‌رسید می‌گفت پدر کشتگیِ چندین و چند صد ساله با هم دارند. در مورد خانواده هم همین اتفاق افتاد و هر روز می‌شنیدم که به آن‌ها هم همه جور انتقاد و پیشنهاداتی ارائه داده بودند. به هر حال برای من مرغ یک پا بیشتر نداشت.

با همه این تفاسیر، قرار شد یک شب من به همراه خانواده برای خرج برون یا به عبارتی مهر برون، به منزل عروس‌خانم برویم. قرار و مدارها گذاشته شد و عمویم، دو دایی‌ام، دو شوهر خاله‌ام و دو تا از عموهای پدرم که به اصطلاح، جای پدربزرگم بودند و تعدادی زن که همیشه اصل ماجرا هستند، مرا در این مسیر همراهی کردند. دو شوهر عمه هم داشتم که اگر سرِ ارث و میراث پدرم با آن‌ها مشکل نداشتم، آن‌ها هم حضور پیدا می‌کردند. خلاصه قشون‌کشی کردیم به منزل عروس‌خانم! از طرف آن‌ها هم فقط دو تا از باجناق‌هایم بودند، یعنی پدر عروس و دو دامادش. البته یک داماد دیگر هم داشتند که بعدها فهمیدم با او مشکل دارند. خلاصه این‌که با یک حمله ضربتی، اطراف این سه نفر را احاطه کردیم.  

یکی از اشکالاتی که در مورد خانواده عروس مطرح می‌شد این بود که با هیچ‌کس، حتی نزدیکان خودشان هم رفت و آمد نداشتند و تنها عید نوروز یکدیگر را می‌دیدند و می‌رفت تا عید بعد! این را با دو چشم در همین شب دیدم. پدر عروس چهار برادر داشت که هیچکدام نبودند و مادر عروس هم تنها یک برادر داشت که او هم حضور نداشت. ولی باز هم من گفتم که هر کس مرامی دارد و من خود دختر را دوست دارم و کاری با خانواده‌اش ندارم. هر خصلتی دارند، مربوط به خودشان است.

مجلس شروع شد و من هم اختیارات را به قشون سپردم. عمویِ پدر سر صحبت را باز کرد. با همان جمله معروف «بریم سر اصل مطلب» افتتاح کلام کرد. او گفت: «خب، برای این دامادِ عزیز، چه مهری را در نظر گرفتید؟» پدر عروس هم بدون این‌که جوابی بدهد از جا بلند شد و به اتاق کناری رفت و با همسرش صحبت می‌کرد. همه این اتفاقات از این اتاق پیدا بود. کاغذی که لوله شده بود را از دست همسرش گرفت و برگشت و نشست. کاغذ را که باز کرد، دیدیم که چه طوماری برای من تدارک دیده‌اند...

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/١٠
٠
٠
داستان جالبی فصل های قبلی رو هم یه سری زدم. به نظرم تو بحث داستان نویسی میتونید به صورت حرفه ای کار کنید. البته اینکه تو سایت فصل فصل جلو میرید یک خورده گول زندست یعنی من به شحصه فکرم سمت سریال های چند فصلی رفت که مثلا هر چندتا قسمت میشه یه فصل. بعد با خودم گفتم عجب داستان طولانی باید باشه :)
admincheh
admincheh
٩٤/١١/١١
٠
٠
چه قدر طول می دید این بنده خدا به سر و سامون برسه =) !
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١١/١١
٠
٠
يا خود خدا مهزش چقده؟؟
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات