مادرم هر ماه، دو سه بار می‌میرد!

مادرم هر ماه، دو سه بار می‌میرد!

نویسنده : z_amini

بعضی‌ها می‌گویند آلزایمر خوب است. وقتی بگیری دردها را فراموش می‌کنی. اما ... مادرم بافتنی‌اش را در دست می‌گیرد و آهسته می‌گوید: دخترم... محسن نیومد؟!

این بار سوم است که می‌پرسد. جمع حاضر که شامل خانواده عمو و بچه‌هایش هستند نگاهی به او می‌اندازند. زن عمو با تاسف سر تکان می‌دهد. عمو دانه تسبیح را بین انگشتانش جابجا می‌کند و زیر لب می‌گوید: «لا اله الا الله». سعید و سارا در گوشی با هم پچ پچ کرده و می‌خندند.

مهمان‌ها می‌روند. مادرم باز می‌پرسد: «محسن نیومد؟! کجاس این پسر؟!»غم توی چشم‌هایش موج می‌زند. او نمی‌داند که محسن هرگز نمی‌آید. او هرشب سراغش را از من می‌گیرد. من هر شب او را به وعده دیدن صبح هنگام محسن، می‌خوابانم. گاهی قبول می‌کند مسافرت نرفته‌ی محسن را... ولی من دروغ نمی‌گویم. محسن به سفری بی‌بازگشت رفته.

اما امان از شب‌هایی که راضی به خواب نمی‌شود. شب‌هایی که خیلی دلتنگ است. شب‌هایی که مجبورم این واقعیت تلخ را برایش باز گو کنم. رنگ از صورتش می‌پرد. بغض می‌کند، اشک در چشمانش حلقه می‌زند، ناگهان احساس مادرانه‌اش در غم از دست دادن فرزندش فوران می‌کند، ضجه می‌زند.

ما هر ماه، دو سه بار محسن را که نه، مادرم را از دست می‌دهیم. آلزایمر فراموشی دردناکی ست.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/١١
٠
٠
ینی هر باری که خاطره اش رو تعریف می کننین اینطوری میشن؟؟ خب چه کاریه هی واسش تعریف می کننید
z_amini
z_amini
٩٤/١١/١٢
٠
٠
منظور اینه که قبول نمیکنه مسافرت رفته وشاید خودش میفهمه که اتفاقی براش افتاده.پس وقتی میگن آره !اینجوری میشه.
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١١
٠
٠
خانم امینی! یکی از موارد استفادۀ "..." جایی هست که کلمه ای یا جمله ای حذف میشه. در خط اول: "اما مادرم بافتنی‌اش را در دست می‌گیرد" یا " مادرم اما بافتنی اش را در دست می گیرد" یا مثلا: "دخترم! محسن نیومد؟!" دقیقا مث خانم امینی ای که من ابتدا نوشتم، باید علامت خطاب (تعجب) رو قرار بدین.// محتوای مطلبتون خیلی خوب بود به علاوۀ این رابطه ای که بین آلزایمر و... برقرار کردین.
z_amini
z_amini
٩٤/١١/١٢
٠
٠
سلام استاد! باورکنید اینو قبل از مطلب قبلی فرستاده بودم.تذکرات شما خیلی مفید هستن ان شاالله استفاده میکنم. ممنون از حضورتون
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١١
٠
٠
خیلی خوب حس رو منتقل کرده بودید!موفق باشید!
z_amini
z_amini
٩٤/١١/١٢
٠
٠
ممنون ازشما.آرزوی موفقیت برای همه دوستان دارم.
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/١١/١١
٠
٠
:( ...
z_amini
z_amini
٩٤/١١/١٢
٠
٠
چی شده؟! :(
h.naderi
h.naderi
٩٤/١١/١٢
٠
٠
ساده و روان توضیح داده بودید. خیلی از کسانی که درگیر این مشکل باشند به راحتی این حرف رو می فهمند. من متأسفانه مادر بزرگم دچار آلزایمر شدند. واقعا گاهی یک مسئله ساده رو چندین و چند بار باید براشون توضیح بدیم...
z_amini
z_amini
٩٤/١١/١٢
٠
٠
ممنون از شما...بله ...داستانهای من مربوط به شخص خودم نیست.مادر این قصه یکی از میلیونها مادر ایرانیه . واقعا ما ادمهای به ظاهر عادی هم گاهی یادمون میره که برای بعضی مشکلاتمون قبلا غصه خوردیم!
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/١٢
٠
٠
آخ خدا نیاره واسه هیچکس ، یکی از فامیلامون آلزایمر دارن هر وقت میریم خونه شون کلی غصه میخورم ، ما رو هم نمیشناسه . مچکر مچکر مچر
z_amini
z_amini
٩٤/١١/١٤
٠
٠
آره واقعا ...خواهش میکنم قابلی نداشت...
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١١/١٢
٠
٠
از اين متن برداشت هاي زيادي ميشه؛ مذهبي، در مورد شهدا؛ آلزايمر؛ مادر؛ فراق و..
z_amini
z_amini
٩٤/١١/١٤
٠
٠
بنظر من تمام متن ها همین قابلیت رو دارن. هرکس چیزی رو که ازش میفهمه برداشت میکنه. ممنون ازشما
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/١٢
٠
٠
سلام داستان قشنگی بود امان از الزایمر...مادربزرگ پدرمم خدارحمتش کنه الزایمر داشت
z_amini
z_amini
٩٤/١١/١٤
٠
٠
ممنونم ازت خجسته جون.
f_jafarpour
f_jafarpour
٩٤/١١/١٢
٠
٠
چه قدر درد داشت این متن...
z_amini
z_amini
٩٤/١١/١٣
٠
٠
بله.الزایمر بیماری دردناکیه. دوستان بخش پاسخ به نظراتتون بسته اس. ممنونم از همه تون
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/١٣
٠
٠
از نظر من هیچی بدتر از دیدن درد و سختی پدر و مادر نیست. خدا نصیب هیچ کس نکنه...
z_amini
z_amini
٩٤/١١/١٤
٠
٠
بله همینطوره. ممنون از شما
f-rezaei
f-rezaei
٩٤/١١/٢١
٠
٠
داستان زیبایی بود. ان شالله کسی دچار این بیماری نشه...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨