ای عقل عقل عقل من،  من کیستم؟  من کیستم؟

ای عقل عقل عقل من، من کیستم؟ من کیستم؟

نویسنده : sh_jahantiq

جایی هست در زندگی، که می‌بینی بر بلندای چیزی ایستاده ای و تکیه زده ای بر جایی! چشمهایت را با پشت دست می‌مالی و بیدار میکنی خودت را ... ولی پیدا نمی‌شوی ... فقط می‌بینی یک هیچِ عظیمی!! یک پوچ! بالایی! اما بالا بلندی‌ات عمیق است اگر فرو بپاشی ... مثلِ قله ی یک گردباد مثلاً ... چیزی شبیهِ هیچ! اینکه شاید فقط یک دیوارِ سردِ کهنه‌ی کاه گِلیِ مخروبه را یک عمر کوه دیده باشی

بعدش یکهو بیدار شوی ... پریشان شوی ! خودت را نبینی ، بگردی دنبال خودت ! هراسانُ پریشانُ پابرهنه از حُجره‌ی کوچکِ دلت بزنی بیرون! داد بزنی! عربده بکشی! فریاد و هوار و فغان ... که "من" ، "منِ من" کو ؟ کجاست؟ چه کسی "من" را برده است در خیالِ خواب ها؟ بروی توی بازار ... خیاط باشی؟ من لای تکه پارچه‌های تو نیفتاده یک وقت؟ کفاش باشی؟! تو من را ندیده‌ای؟ قصاب باشی؟ تو ندیدی کسی یک من را ریخته باشد توی گونی بکشد این طرف و آن طرف؟ بدَوی پیش رنگریز و هراسان سرت را فرو کنی توی دیگِ رنگ از ترس اینکه مبادا من را رنگ کند و به جای دیگری بفروشد !!

من نیست ...حتی من توی مکتب ، هم نیست ! نه پیشِ مُلّا و نه لای نان و حلوا و نه سطری در کتاب ... من هیچ جا نیست !! سخت است ... که از بازار سر به بیابان بگذاری و بعدش دریا و حتی توی دشت هم نباشی ... شَکَت وقتی میرود به دهِ بالا و دِهِ بالا را هم زیرو رو میکنی و حتی لای چین های دامن خاله خانباجی ها و زیر کلاهِ بلند خان ... سخت است نباشی ... جایی توی زندگی ، که میبینی نیستی ... اینجا جای غم انگیز زندگی من است!

درست ایستاده ام همین‌جای زندگی! همینجایی که دیده ام هر چه میدوَم بازهم ایستاده‌ام سر جایم ! همینجا که دارم می‌بینم من یک هیچم ! یک پوچِ تمام عیار ... حتی یک نفر هم نیست نشانی از من داشته باشد ... دلم گرفته است ! آنقدر که فکر میکنم این روزها من نبوده ام ... عدم سرچشمه اش منم انگار ! آنقدر روحم خسته است که فکر میکنم باید حتماً این روزها را بنویسم وگرنه نمیشود ... باید این روزها را بنویسم از بس که نیستم ... من تا اینجای زندگی به اینجا رسیده ام که یکی مرا برداشت یک روز ، گذاشت لبِ طاقچه ، لایِ قرآن ... یکی من را نشان کرد ! ولی گم شدم و رفتم از خاطر آسوده ی خودم !!! مرا در خوابِ پریشانِ آه ها بگرد ، امیدست نشانی ... رد پایی ... دلم گرفته ست آنقدر که نمیدانم دارم چه مینویسم ! فقط مینویسم که اشک ها آسوده روان شوند به کویرِ جان ! من اینجای زندگی لای یک مشت فکرِ امروز و غصه ی فردا و تشویشِ دیروز مانده ام ... کجا بودم تمامِ این روزهای بیهوده را ؟ کجا بودم که حالا بیایم ببینم من نیستم و هراسان بگردم دنبال خودم !؟ راستش دیدنِ چند تا آدمِ خوب ، مرا اینطور از پا انداخته است که دارم جان میدهم از بدیِ خودم برای تمامِ خیالاتی که از خودم یک منِ خوب ساخته بودم !! من کجا گم شدم پس ؟ باید مدتی سکوت کنم ، بیشتر بغض کنم ؛ بیشتر گریه ! کمتر حرف ! شایید پیدا شوم... 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/٠١
١
٠
چقدر قشنگ و دلنشین بود:) این قسمتی که دنبال من توی خیاطی و قصابی و ... می گشت یه حس قشنگی داشت:) در مورد محتواهم که واقعا ای کاش بریم دنبال خودمون. کمتر کسی اصا بهش فکر می کنه چه برسه عمل کنه
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١١/٠١
١
٠
ممنونم مرسی که خوندید 😊 بله تا خودمونو پیدا نکنیم عشق حقیقی رو هم نمیتونیم پیدا کنیم 🌷
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١١/٠١
١
٠
من احتمال میدم پشت این متن، یک احساس به خصوص وحتی یک رخداد اونم به صورت لحظه ای باشه؛ یک فوران؛ اگر اشتباه میکنم بگید. "من" گمشده ی بسیاری از ما در امروز و یا در کل زمان است؛ معضلی که ناپیداست...
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١١/٠١
٢
٠
احتمالتون درسته همونجور که آخر متن هم نوشتم دیدن چند تا آدم خوب و البته غرق شدن تو زندگی یه شهید باعث شد این متن رو بنویسم اما فورانش لحظه ای نبوده... چیزی بود که از زمان زیادی دنبالش گشتم و هنوز و تا بعدها احتمالا درگیرش خواهم بود...
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١١/٠١
٢
٠
خیلی قشنگ توصیف کردید و وصف حال گفتیذ. چ تشبیه معرکه ای بود این ( بدَوی پیش رنگریز و هراسان سرت را فرو کنی توی دیگِ رنگ از ترس اینکه مبادا من را رنگ کند و به جای دیگری بفروشد !! ) ب این میگن هنر نویسندگی ...
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١١/٠١
١
٠
ممنونم شما قشنگ خوندی عزیزم 😊🌼
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٠٢
١
٠
اینکه شاید فقط یک دیوارِ سردِ کهنه‌ی کاه گِلیِ مخروبه را یک عمر کوه دیده باشی ... " چقدر این حس ، حال تلخیه " من هم زمانی که در مقابل خوب بودن کسی خودم رو کوچیک می بینم و احساس پوچی بهم دست میده " حال شما رو دارم " زیبا می نویسین .
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١١/٠٢
١
٠
خیلی ممنونم... لطف دارین... 🌼🌼🌼
alireza_kh
alireza_kh
٩٤/١١/٠٢
٠
٠
باید باهاتون خویشتن پنداری کنم ، متاسفانه یا خوشبختانه این روزها آدم های زیادی بالاخص "یک فرد" بنده رو دارن از پا میندازن ، شرایطِ پیرامون هم به این افتادن دامن می زنند ، و ماییم و یک تشویش فکری مزخرف ، به قول مولانا : ماییم همیشه مست بی می / ماییم همیشه شاد بی ما
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
چه نوشته سنگینی بودش ها !!! یه طوری بنوسین ماها هم بفهمیم :|
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
قلم توانایی دارید خانم جهان تیغ؛ به همین خاطر این نکته رو خدمتتون ارائه میدم که: علائم نگارشی به کلمه می چسبه و بعد فاصله می خوره، مثل پاراگراف اولتون و حتی سه نقطه ها/ نیم فاصله رو هم اگر رعایت کنید حتما ظاهر متون زیباتون، زیباتر خواهد شد. جسارت منو ببخشید.
پربازدیدتریـــن ها
مقایسه دو کتاب کلیدر و بوف کور

ادبیات داستانی اجتماعی یا داستانی سیاه نمایی؟

٩٦/٠٦/٢٧
به امید روزهای بهتر

پایان تلخ استقلال علی منصور

٩٦/٠٦/٣٠
شعر واگیردار است!

شاعران در قرنطینه

٩٦/٠٦/٢٩
تا عاشق بمانیم

شاعر جماعت را دریابید!

٩٦/٠٧/٠١
درد ندیدن نوه دختری عمه بزرگ لیلا خانم

درمان درد دل

٩٦/٠٧/٠٢
ترانه ای سروده خودم

شاه قلبم

٩٦/٠٦/٢٨
به سختی خودم را از خاطرات بیرون کشیدم

پانسمان

٩٦/٠٦/٢٩
ملاقات غیرمنتظره با رئیس جیم

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت نهم

٩٦/٠٦/٢٧
صدای اعضای شورای شهر هم در آمد

نمایشگاه ایرانکام سال به سال افتضاح تر

٩٦/٠٦/٢٧
شعری سروده خودم

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

٩٦/٠٦/٣٠
باورم نیست هنوز

کو شقایق؟ کو؟ کجاست؟

٩٦/٠٧/٠٣
گند همه چیز را در می آوریم

آموزنده های دوست داشتنی

٩٦/٠٧/٠١
از ایده هایی که باید ادامه دهیم

مقاله نویسی چطور است؟

٩٦/٠٦/٣٠
شعری سروده خودم

كرم ابريشم من وقت تماشا نرسيد

٩٦/٠٧/٠٢
غار رنگی رنگی

دوست داشتن و دوست داشته شدن...

٩٦/٠٦/٢٨
می خواهم از زندگی ام بنویسم

پاییز توی راه با کلی بارون

٩٦/٠٦/٣٠
خسته شدم از کاغذ سیاه کردن

بی حوصله

٩٦/٠٧/٠١
زندگی ات را مدیریت کن

از رابطه ها

٩٦/٠٦/٢٩
درد و دل با خدا

بغضت رو بشکن

٩٦/٠٧/٠٢
اشک های بی ثمر

از نیامدن ها

٩٦/٠٦/٢٧
تبلیغات