وقتی با حافظ «باده» زدیم!
اندر احوالات دوستی من و حافظ

وقتی با حافظ «باده» زدیم!

نویسنده : shamim_mostafazadeh

در فرهنگ ما، هر وقت بخواهند از خبردار نشدن کسی صحبت کنند، می‌گویند فقط خواجه حافظ شیرازی خبر نداشت ولی در زندگی من، اولین نفری که دستش را می‌گیرم و می‌نشانم وسط ماجراهای زندگیم، همین خواجه شیرازی‌ست!

فقط کافیه دل بدهم به شعرهایش و خودم را بی‌ندازم وسط نیت‌هایی که همیشه تو بودی! یک روز، بی هوا گفت: «دلبر رفت و دلشدگان را خبر نکرد/ یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد.» دقیقا چند ساعت بعد خیلی تلخ، رفتی. نمی‌خواهم  بگویم سق خواجه شیراز و بخت من سیاه بود، شاید بهتر باشد پاهایت را مقصر بدانم که هیچ‌وقت دل ماندن نداشتند. فقط گفتم: «آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست/ هر کجا هست خدایا به سلامت دارش..» باز هم رفتم سراغ مرشد شیراز و بهش گفتم: «دیگر خودت دانی، دست من و دامان تو!» باز هم بی تابی کردم و دامن خواجه را گرفتم. دستی به موهایش کشید و چشم‌هایش را ریز کرد و خیلی آهسته گفت: « سحرگه رهرویی در سرزمینی/ همی گفت این معما با قرینی/ که ای صوفی، شراب آنگه شود صاف/ که در جایی بماند اربعینی..» اما من که صوفی نبودم. اصلا نمی‌خواستم صافی بشوم فقط میخواستم با تو، یکی شوم ولی این حافظ هم یکسره من را حواله داد به صوفی و خرقه و شور و شعور و شراب!

غم عالم نشسته بود توی دلم . یک چله ، اشک و خون، کم چیزی نبود که بخواهم بدون شعرهای حافظ سر کنم. یک وقت‌هایی همین مراد و مرشد آمد پی‌شم و از صبر گفت ولی آنقدر با همان باده‌های نابش مست کردم که فقط یک صدای ضعیفی ازش یادم هست که گفت: «مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب/ به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید.» من هم بعدش با همان سستی مستی گفتم: «به سامانم نمی‌پرسی، نمیدانم چه سر داری/به درمانم نمی‌کوشی، نمیدانی مگر دردم؟/ فرو رفت از غم عشقت، دمم، دم میدهی تا کی/ دمار از من برآوردی، نمیگویی برآوردم؟؟»

 این مرشد ما هم خنده ای سر داد. گویی شاد بود از اینکه از خودش هم بهتر شعرهایش را به گوش جان سپرده بودم. با همان خنده گفت: «ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم/ غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم!!» بهش گفتم چه می‌گویی حافظ جانا که: «مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم/کنار و بوس و آغوشش چه گویم؟ چون نخواهد شد.» همین دعاهای خواجه در این صوفی، صافی شده گرفت و بعد چهل روز که رفتم به پیشش بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: «چو پیر سالک عشقت به می حواله کند/ بنوش و منتظر رحمت خدا می باش..» همیشه امیدوار نگهم داشت تا روزی که فالم افتاد: «رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید...» باورم نشد تا زمانی که خودم را کنار تو دیدم. نه اصلا وقتی تو را کنار خودم دیدم. حتی همان جا هم حافظ کنار ما نشست و آرام در گوشم گفت: «کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش/ معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش/ شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان / که مهتابی دل افروزست و طرف لاله زاری خوش»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
اونی که آدم رو ترک کنه و بره و به قول معروف پای موندن نداشته ارزش انتظار و وصال هم نداره چون بازم ممکنه قصد رفتن کنه به قول شیخ شیراز: من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش ///که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی:)
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
مطلب خوبی نوشته بودین اینم میتونستین اضافه کنین: از غم هجر مکن ناله و فریاد که من زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
خخخخخ چقدر شبیه گزارش آقا صالح بودش
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
نویسندگی همینه دیگه! که از هم ایده بگیریم!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
خخخخخ. خوشمان آمد
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
سبک خوبیه این سبک، هم طناز هم خوندنی :))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

زیر باران خنده با چشمان گریان ساده بود

٩٥/١١/٢٥
تا آن روز چقدر فاصله داریم؟

در حکومت امام زمان

٩٥/١١/٢٥
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
از تو ممنونم

خدایی باش

٩٥/١١/٢٥
از عکس های پی در پی تا شاخ های اینستاگرامی

زندگی به سبک اینستاگرام

٩٥/١١/٢٥
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
باید به روایت‌ها چون حکایت‌ها احترام گذاشت؟

حکایت اندر روایت

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

جنگ غرور

٩٥/١١/٢٦
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

٩٥/١١/٢٦
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات