بعد از خواب فرشته‌ها...

بعد از خواب فرشته‌ها...

نویسنده : sh_jahantiq

سلام امشب دلم می‌خواد یکم برات بنویسم. حتما که نباید کلمه‌های قلمبه سلمبه داشته باشم یا ادبیات قوی. یه صفحه کلید بی‌تلق تولوق گوشی و همین دل تنگم برام بسه. دلم میخواد عمق دلمو بخونی. امشب دلم می‌خواد بشینم بالا سرت و یه عالمه نگات کنم، نگات کنم که چه آروم و دوست داشتنی خوابیدی. راستش یکم دلم گرفته از خودم. اومدم برات بنویسم که خیلی دوستت دارم. اومدم یکم حرف بزنم، دلم میخواست کنارت باشم، اما همه چیز دنیا طبق خواسته‌ی دل من نمی‌چرخه.  یاد گرفتم کنار بیام.  یاد گرفتم حسرت چیزایی که ندارم رو نخورم، بلکه از داشته‌هام نهایت لذت رو ببرم.

آره کنارت بودن رو ندارم امشب.  اما داشته‌ی من اینه که دلم رو برات بریزم تو کلمات و میدونم به عمق دلم میرسی با حرفام.  چون دارم ساده و بی‌تکلف مثل بچه‌ها هر چی توش هست میریزم بیرون. دوس داشتم این یه نامه میشد تا پست کنم برات و دست خطمو بخونی نه کلمات تایپ شده رو. اما شرایطش رو ندارم، عیبی نداره حسرت فرستادن نامه رو نمیخورم و لذت میبرم از نوشتن واژه‌هام توی همین صفحه‌ی نورانی. حسنش اینه که کاغذ نور نداره.  این‌جا روشنه مثل روز.  حتی حالا که نصف شبه.  راستش می‌خواستم از دلتنگی برات بگم.  اما دلتنگی رو نباید گفت، دلتنگی رو باید کنار یه استکان چای تو این هوای سرد تنها، قورت داد.  دلتنگی هم قشنگه.  به قشنگی لبخندی که ندیدم. خوبیش اینه که دلتنگی رو دیدم و این یعنی یه قدم از دو قدمی که مونده به تو رو برداشتم.

هیچ می‌دونستی شبا که میخوابی خیلی مهربونتر بنظر می‌رسی؟ حس می‌کنم یه فرشته از تو آسمون خدا تالاپی افتاده رو زمین.  من می‌تونم از این‌جا بال‌های سفیدت رو ببینم.  میتونم دوستت داشته باشم.  میتونم برات بنویسم،  چون من وجود دارم، هستم.  راستی؟ تو می‌دونی خونه خدا کجاست؟ راستش امشب اومدم یکم از دلتنگی بگم. بگم که دلم براش تنگ شده .  اومدم بهت بگم میای بریم دنبالش بگردیم؟ دستتو میزاری توی دستم؟ من تا حالا دستتو نگرفتم.  دوس دارم احساس کنم گرمی دستاتو.  دستات چه مهربونن، مثل قلبت.  دستتو دیگه بر ندار از توی دستم باشه؟ بیا با هم باشیم، من قول میدم اذیتت نکنم، وقتی که هستی حالم خوبه،  چون تو هم مثل من یه گمشده ای.  چون می‌تونی منو بفهمی.  من و تو با هم می‌تونیم به جاهای قشنگ بریم.  حرفای قشنگ بزنیم،  میتونیم چیزای قشنگ زیادی رو ببینیم. باهام می‌مونی؟ میای بریم یه جایی، یه گوشه‌ی دنج.  می‌دونی من از قهوه خونه و کافه خوشم نمیاد،  ترجیح میدم بریم رو چمنای سبز یه گوشه زیر یه درختی بشینیم و به صدای گنجشکا گوش بدیم و نون و پنیر بخوریم و با هم حرف بزنیم.  دلم میخواد بدونم که دل تو هم مثل دل منه؟ هی می‌گیره؟ هی میباره ؟ هی تنگ می‌شه؟  بیا دست دلامونو رو کنیم واسه هم.  میدونم که تو هم یه غریب تنهایی،  یه گوشه ی تنهای تنها.

 من دلم می‌خواد که دستامونو بزاریم تو دست هم و راه بیفتیم بریم خونه خدا.  خدا در خونشو رومون باز می‌کنه مگه نه؟ بریم در بزنیم بگیم مهمون نمیخوای؟ بریم باها‌ش حرف بزنیم. بگیم خدا چرا ما رو از خودت دور کردی؟ دلمون همیشه برات تنگ میشه. خدا ما دلمون میخواست همش تو بغلت باشیم ولی انگار قسمتمون این بود که بیایم این دور دورا. راستی تو میدونی خونه خدا کجاست؟ میای بریم؟ دستتو میدی بهم؟ من تا حالا دستتو نگرفتم، احساس می‌کنم که قشنگه گرفتن دستت.  بعضی وقت‌ها میگم برم یه گوشه ای بشینم دلمو خالی کنم.  بعضی وقت‌ها دلم میخواد بشینم کنار یه آدم خوب و باهاش درد دل کنم.  بگم که درد دوری دارم، درد ندیدن،  درد دارم، درد دارم، درد... دلم می‌خواد بشینم کنار یه آدم مهربون...  براش حرف بزنم و اون منو بفهمه. بغض کنم و اونم بغض کنه. و وقتی اشکام ریخت بهم نگه چرا؟  خودش بدونه که از دوریه،  بدونه از ندیدنه، بدونه وقتی نصف شبی هوس نوشتن می‌کنم چقدر احساس قشنگی همه وجودمو می‌گیره و پر می‌کنه دلمو از عطر مهربون همیشگی.

دلم بغل میخواد...  دلم میخواد وقتی درد دل می‌کنم بغلم کنی و دلداریم بدی.  بگی پیدا می‌شیم. بگی راه خونه ی خدا رو پیدا می‌کنیم و می‌ریم می‌شینیم توی دامنش.  من دلم گرفته امشب...  مثل هر شب...  ولی امشب پر از حسای خوبم... میای؟ میای دستامونو به هم بدیم؟ میای هم زبون بشیم خدا رو صدا کنیم؟ میای یک دل شیم؟ میای ازش بپرسیم یه شب عاشقی کردن باهاش چند؟ یه دریا؟  دو دریا؟  چند تا دریا اشک میخواد عاشقی با خدا؟ میای بهش بگیم ما اوضاعمون خوب نیست، کل سرمایه‌مون همین یه بغض کوچیک و چند تا قطره اشکیه که گیر کرده تو غبار چشامونو، همونجا گِل شده پایین نمیاد. تو میدونی خونه خدا کدوم وره؟ دستتو میدی بهم گم نشم؟ گم که هستم،  گم‌تر نشم. من تا حالا دستاتو نگرفتم حتما احساس قشنگیه مگه نه؟ راستی؟ تا حالا کسی بهت گفته بود که خیلی قشنگ می‌خندی؟ من خنده‌هاتو ندیدم ولی دلتنگی رو خیلی. هیچ میدونی وقتی می‌خوابی چقدر معصوم‌تر به نظر می‌رسی.  انگاری که یکی از فرشته‌های خدا ازون بالا تالاپی افتاده اینجا.  من می‌تونم ازینجا بال‌هاتو ببینم، میای؟ میای با هم پرواز کنیم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
چه جالب.... توی آشنایی با سایت نوشتن که اینطور نوشته هایی رو منتشر نمی کنن... ادمین پاسخگو باشین!!
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
دل نوشته به سبک نامه نگاری دوستانه قشنگی بود. پر از حس های خوب :))) فقط چرا این بخش رو «هیچ میدونی وقتی می‌خوابی چقدر معصوم‌تر به نظر می‌رسی. انگاری که یکی از فرشته‌های خدا ازون بالا تالاپی افتاده اینجا. من می‌تونم ازینجا بال‌هاتو ببینم، میای؟ میای با هم پرواز کنیم.» آخر نامه تکرار کردید؟
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
چه قدر با مطلبای قبلیتون فرق داشت انگار اینووو خیلی قبل تر ازونا نوشتین یا حالتون موقع نوشتن اونا بهتر بوده ؟مچکر مچکر مچکر
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣