خواب‌هایی که در شب هنگام می بینیم شاید بازتاب فکرهایی است که در طول روز، چه به صورت ناخودآگاه و چه خود آگاه از ذهن ما عبور کرده اند. اما گاهی این خواب ها هیچ شباهتی به افکار روزانه ما حتی قسمت ناخود آگاهش هم ندارد. درست همین جاست که با خودمان فکر می کنیم این خواب ها فراتر از یک خواب معمولی هستند و به نوعی حامل پیام مهم اند؛ به خصوص اگر این خواب های عجیب در طی سالیان متمادی تکرار هم بشوند.

15 ساله بودم که برای اولین بار خوابی دیدم که بعد ها بارها و بارها این خواب درست به همان شکل اول تکرار شد. خواب هایی که دنباله دار بودنش، بی دلیل بودنش را رد می کرد. همیشه و همیشه از یک جا شروع می شد و ادامه و پایانش کاملا مشابه با دفعات قبل بود.

همیشه خواب از در ورودی خانه مان شروع می شد. در کنار در ورودی، من در حال بدرقه عروس و دامادی بودم که مادر پاگشا کرده بود! عروس و داماد که صورت های هردویشان آبی و بی روح بود دهانشان را باز و بسته می کردند و هیچ چیز نمی گفتند یعنی لااقل من که صدایشان را نمی شنیدم. سعی برای شنیدن حرف های مهمانان عزیز که به منظور دادن پاسخ مناسب به آن ها بود مرا سخت عصبی کرده بود، بطوریکه حالت تهوع و سرگیجه گرفته بودم ولی باز هم صدایی نمی شنیدم. در همین لحظه ناگهان موجود عجیب کوچک و ترسناکی (که هیچ وقت نتوانستم بفهمم چه شکلی است) خیلی سریع از پنجره اتاق من وارد شد و عروس را گَزید. عروس جوان آبی رنگ به رعشه افتاد و دچار جنونی شد که باعث شد او هم به فرد کناری اش یعنی آقای داماد حمله کند!

این سیر جنون و حمله که مردم زیادی از شهر را بیمار کرده بود شهر را فلج کرده بود. بعد از مدتی بیماران  در یک ساختمان بزرگ و قدیمی قرنطینه شدند و تنها یک نفر می توانست به آنجا آمد و شد کند تا نیازهای اولیه مجانین از قبیل غذا و دارو را مرتفع کند،( تا اینجایش خیلی شبیه فیلم های دراکولایی بود که آن روزها زیاد می دیدم ولی ...) این شخص عجیب که می توانست برای این فلک زده ها غذا ببرد و البته خودش هیچ وقت بیمارو مجنون نشود، من بودم، اما چرا؟ چرا من بیمار نمی شدم؟ چرا مجانین وحشی و پرخطر در مقابل من آرام و رام بودند؟ هیچ کس نمی دانست! اوایل به این قسمت خواب که می رسیدم احساس غرور سراسر وجودم را می گرفت! اما بعد از مدتی که به دلیل تکرار خواب ها از آخر داستان با خبر بودم، غرور جایش را به ترس داد. در قسمت نهایی خواب که کاملا شبیه به سکانس نهایی یک فیلم دکور شده ، من روی یک صندلی سلطنتی نشسته و سرم را پایین انداخته ام. در همین لحظه دوربین (!) به چهره من نزدیک می شود...من می گویم: هیچ وقت این بیچاره ها نمی توانند مرا بیمار کنند...سرم را بالا میگیرم و با چشم هایی که کاسه خون شده اند به دوربین (!) نگاه می کنم و خنده وحشیانه ای (!) می زنم و ادامه می دهم : هیچ وقت این بیچاره ها نمی توانند مرا بیمار کنند، چون خودم عامل اصلی این جنون هستم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Khadije
Khadije
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
:)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
:) لبخندتان مستدام :))
ka_veh
ka_veh
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
چقد ترسناکی تو :))
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
با تشکر :/
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
یاد این فیلم وحشتناکا افتادم :|
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
خودم هم هنوز می ترسم یادشش میافتم
admincheh
admincheh
٩٤/١٠/٢٩
١
٠
من می گم در مورد خواب هات باید یه فکری بکنی :))مثلا بنویسیشون کنار هم.. کلا خیلی عجیبه هنوز واسم ..
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
بقیشون درسته که دنباله دار هستن ولی طنزن خیلی =)) ولی خوب به پیشنهادت فکر می کنم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/٢٩
١
٠
یاد انیمیشن عروس مرده افتادم با شروع خوابت :))))))))) ادامه اش منو یاد دراکولا و خون اشاما و زامبیا انداخت البته :)) قبل اینکه خودت بگی یادشون افتادم اصن، خیلی باحال بود خوابت خخخ یا خدا اخرش ترسیدم ولی، خدا نکشتت =))) راستی خنده وحشیانه رو میکنن، نمیزنن =)) راستی عنوان اگر یه "ی" اخرش داشت باحال تر میشد فک کنم، نمیشد؟ :/ و اما راجع ب معنا دار بودنش، نمیدونم والا، ینی یه هشداره بهت؟ ک مواظب باشی همچین کسی نشی؟
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
اولاش برای اینکه بتونم فضای خوابم رو نشون بدم یه خورده غلو کردم البته، ولی ادامش واقعا شبیه دراکولاها بود :))) آخرش خیلی ترسناک بود یه نور قرمزی هم تو فضا بود تازه =/ خنده وحشیانه میکنن جدی؟ مرسی نمی دونستم :))) نه من عنوان رو اینجوری بهتر دوست دارم :)) نمی دونم در مورد معنادار بودنش واقعا نظری ندارم، به پاییز چند روزا پیش گفتم، من خوابای عجیب غریب و دنباله دار زیاد می بینم که اکثرا تو همه اونا دارم دنیا رو نجات میدم، ولی این یکی ....شاید (الان به ذهنم رسید) میخواد بگه اگه دنیا وادماش حال خیلی خوبی ندارن تقصیر تک تک ادماس و هرکسی باید از خودش شروع کنه! شاید!!!
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/٣٠
١
٠
:)))) نور قرمز =))))))) کلا خنده رو میکنن، میگن طرف خنده کرد دیگه :دی تا جایی ک من میدونم، ولی خب کلا کلمات ساخته دست بشره پس میشه هرجورم خواست تغییرش بده، نورمایند =))) اره الان ب نظرم همینجوری خوبه عنوان :)) خب پیام خوبی ازش استخراج کردی ک مفیده ولی با توجه ب اینکه گفتی فقط یه نفر مقصر همه چی بوده و اون یه نفرم خودت بودی خخخ نمیشه زیاد بهش مرتبط دونستش ب نظرم :/
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
راستی چه عکس خفنی :))))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
یاد داستان بازیِ "اویل" سونی1 افتادم.
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
من ندیدم ولی قبول دارم داستانش چیز جدیدی نیست وسطای متن هم گفتم البته!
هاچ
هاچ
٩٤/١٠/٢٩
١
٠
فکر کنم ما باید ازت دور بشیم (خخخ)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
:))))))
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٩
١
٠
چقدر خوف ناک!
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٣٠
٠
٠
بله بله بسیار ترسناک بود :(
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٠/٣٠
١
٠
من هم از این خوابها میبینم . . مثل یک فیلم ولی کاراکترها زامبی هستن و هر کاری که بخواهم میتوانم انجام بدهم مثلا تو خواب تصور میکنم از این ور پشت بام برم اون سمت تا میخواهم حرکت کنم رسیدم ان طرف یا فلانی متوجه من نباشه خعلی خوش میگذر
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٣٠
٠
٠
از این خوابای فان هم زیاد می بینم :)))) خودم تو خواب شخصیتا رو عوض می کنم و حتی داستان خواب رو چون میدونم الان خوابم :))) ولی بعضی خوابا خیلی آدم رو میگیره قشنگ انگار سناریو داره :/
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
تخیل من را هیچکس نداره:-)
Cold
Cold
٩٤/١٠/٣٠
١
٠
این ار اون خواباس که تو فیلما میبینن و خیس عرق و نفس نفس زنان از خواب میپرن :)....خیلی جالب بود
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٣٠
٠
٠
:) بله خیلی شبیه فیلم بود ....ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨