زادگاه من... ریشه من...

زادگاه من... ریشه من...

نویسنده : f_yazdi

خودم را تصور می کنم در زادگاهم، سوار بر دوچرخه کودکی هایم، خودم را تصور می‌کنم  در زادگاهم که معروف است به شهر دوچرخه‌ها و بادگیرها، در حالی که باد از بین موهای بلند و سیاهم رد می‌شود و نوازشش می‌کند. قلقلکم می‌دهد تا غرق شوم در خاطرات کودکی‌ام؛ بمانم در دنیای کودکی که زیباترین دنیاهاست.

سفر می‌کنم به زادگاهم، به شهر یزد، اولین شهر خشتی و دومین شهر تاریخی جهان بعد از ونیز ایتالیا.

پاهایم را روی رکاب دوچرخه محکم‌تر فشار می دهم و تندتر پا می زنم آن قدر پا می زنم شاید بتوانم برگردم به کودکی‌ام، به ریشه‌ام. ریشه من اما تنها در زادگاهم نیست که در کودکی‌ام هم هست. زادگاهم برایم مقدس است و یزد هم یعنی مقدس، یعنی پاک.

جغرافیای ذهنم مرا هل می دهد به سمت رشته های شیرکوه و خرانق. و حالا خودم را مجسم می کنم در دشتی گسترده و زیبا به نام دشت یزد .شکوه و عظمت سنت های معماری باستانی و بافت قدیم، در کنار صنایع مدرن، پیشرفته و معدن های بزرگ. آبادی نشینی میراث تاریخی شهر من و از مظاهر فرهنگ مادی و معنوی است. نشانه هایی از مهر و آناهیتا، ایساتیس، هخامنش، زندان اسکندر، برج و بارو، کهن دژهای عظیم و یادگارهای بعد از اسلام مثل: مساجد و امامزاده‌ها، همگی نشانگر فرهنگ و تمدن، چه قبل و چه بعد از اسلام است.

صبر کن! دوچرخه کودکی‌هایم می خواهد من را ببرد به یکی از معابد زرتشتیان، معبدی که همیشه خیس است و به همین خاطر اسمش را گذاشته اند :چک ... چک ... از دوچرخه‌ام پیاده می شوم و از مسیری پیج در پیچ وارد معبد می شوم. از پله‌های دراز در کوهی یکدست و صاف و بلند و سنگی بالا می روم. از پایین پله تا آخرین نقطه زیارتگاه نوشته هایی از اوستا چسبیده شده است؛ زیباترین سنگ نوشته این است: "در دنیا راه یکی است و آن راه رستگاری است."

درون معبد درختی کهنسال خودنمایی می کند و در دیگر سو از سقف سنگی معبد قطره های آب به زمین چکیده می شود.چک ... چک ... سرچشمه این قطره های بلورین در آن سوی کوه هاست و از دیده ها پنهان. همه با پاهای برهنه قدم بر سنگ های مرمرین معبد می‌گذارند و شمع و عود را روی میزی که به شکل گل لوتوس است، روشن می‌کنند.

شب شده است و دوچرخه کودکی هایم مرا می برد این بار به کویر،کویر خشک و پهناور نمک. به جایی که حالا می‌خواهد احساسم را قلقلک بدهد و طعم عشق را به من بچشاند. شب‌های کویر و ستاره‌هایش، شب‌های کویر و سکوت آرامش بخشش، شب‌های کویر، آدمی را شاعر می‌کند و وادارش می‌کند به نوشتن. من هم می نویسم از زادگاهم، اما این بار از وطنم، از ایران، من یک ایرانی هستم، یک ایرانی مسلمان...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
من خیلی وقته از بچگی نتونستم یزد برم. زمانی هم که می رفتیم؛ بزد برامون در خوراکی هاش خلاصه می شد. این مغازه حاج خلیفه رهبر رو فکر کنم خالی می کردیم می اومدیم. خوراکی های یزد فوق العاده اس
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
واقعا ممنونم از حضورتون جناب نادری؛ البته باید بگم که من متولد کرج هستم و حتی پدرم هم متولد یزد نیستن،اما چیزی که هست همون بحث اصالت و ریشه آدماس که نباید فراموش بشه.حقیقتش اینه که پدر پدر بزرگم یزدی بودن .
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/١٠/٢٥
٠
٠
بله ،خوراکی های یزد واقعا فوق العاده س،من عاشق باقلوای یزد هستم.
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
و البته عنوان نوشته بسیار دل نشین بود. اینکه زادگاه هر فردی به نوعی ریشه اونه؛ کاش از ریشه هامون فرار نکنیم
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
خوشحالم که از عنوان نوشته خوشتون اومد.بله اعتقاد منم همینه.... کاش....
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
وای شما یزدی هستین ؟ خیلی خوووووووووبه یزد با اون لهجه شون من که عاشق باقلوای یزدم . ریشه ی هرکسی بهش شخصیت میده ..مرسی
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
بله البته اصالتا یزدی هستم خودم متولد یزد نیستم. و حتی شاید باورتون نشه تا به حال یزد هم نرفتم .متاسفانه فرصتش پیش نیومده.مرسی از شما و کلیک حضورتون:)
راتا
راتا
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
عالییییی بوددوست خوب خودم:-*
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
مرسی دوستم :)))
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
یزد واقعا شهر زیباییه ، مخصوصا تو ایام بهار ، من که یزد رو خیلی دوست دارم با اونهمه جاذبه گردشگری که داره واقعا برای مسافرت جذابه ، ممنون خیلی زیبا شهرتون رو توصیف کرده بودین :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/١٠/٢٥
٠
٠
ممنونم از شما،چشماتون زیبا میبینه:)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
توصیف قشنگی بود خانوم یزدی :) ... من واقعا یزد و مردمش رو دوست دارم :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/١٠/٢٥
٠
٠
مرسی جناب بزرگواری:).......... ممنون از شما و از کلیک حضور شما :)
javad agha
javad agha
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
:)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/١٠/٢٥
٠
٠
:) همین جواد آقا؟
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٥
٠
٠
دل نوشته قشنگی بود. چقدر خوبه که آدم یاد زادگاهش باشه اگر جای به دور از اونِ، حس خیلی خوبیه
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/١٠/٢٥
٠
٠
ممنون از شما. بله حس خوبیه... مرسی از کلیک حضورتون
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
به قول معروف آدم از اسب بیوفته اما از اصل هرگز ... و پیر سبز چک چک یکی از معنوی ترین جاهای دنیا که من دیدم همینجا بود البته من بیشتر از متولی اونجا خوشم ائمد و اون روح بزرگش ...
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
واقعا هم همین طوره،اصل و ریشه آدما از هر چیزی مهمتره....... مرسی از کلیک حضورت عزیزم :)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
این یادداشت شما واقعا حرف نداشت. خیلی خوب و احساسی نسبت به جایی که بهش تعلق دارین. همون که خدمتتون عرض کردم، شما قلم توانایی در نوشتار دارین، منتها دقت در ویرایشتون کمه جسارتا که اگر این مقوله رو هم اضافه کنید، عالی میشه. مشخصه که متن رو مرور کردین و جاهایی نیم فاصله ها رو هم رعایت کردین، ولی بازم جاهایی این کار رو نکردین (البته تیم فاصله فقط برای شسته رفته کردن متن هست و ایراد ویرایشی نیست) سر جمع کارتون عالی بود خانم یزدی :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
ممنونم جناب میرزا که وقت گذاشتین و خوندین مطلبم رو,شما به من لطف دارین.چشم حتما :)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
خواهش می کنم؛ در کارِتون موفق باشید!
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
ممنونم ,همچنین شما :)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
فاطمه تو کجایی ؟؟چرا نمیبینمت؟؟
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/١١/٢١
٠
٠
سلام عزیزم,خوبی؟من همین دور و برا,فقط فعالیتم خیلی محدود شده مدتیه توو جیم:-*
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
همیشه عالی و موقث باشی عزیزم.:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨