آشتی کردیم با هم خوابم تعبیر شد

آشتی کردیم با هم خوابم تعبیر شد

نویسنده : f_ramezanali

سرم را رویِ بالش گذاشتم، آشوب بودم. من همیشه همین‌طور بوده‌ام، وقت‌هایی که خیلی استرس دارم و یا ناراحتم می‌خوابم. خواب بهترین اتفاق ممکن است. به خاطر همین‌هاست که وقت‌هایی که زیاد می‌خوابم، مامان نگرانم می‌شود. آن روز هم همین بود، روزی که از استرس می‌خواستم جیغ بزنم، می‌خواستم کسی را خفه کنم مثلا(!). این‌ها به کنار، برق را خاموش کردم، پتو را تا رویِ سرم کشیدم... خواب دیدم...

خواب دیدم که آمدی و صدایمان کردی. دورت جمع شدیم. لبه میز نشستی. دور و برت را گرفتیم و هیچ نگفتیم. همه ساکت بودند. من بلند شدم و در چشمانت خیره شدم و از تو پرسیدم: «هنوزم ناراحتین؟» سرت را دادی بالا که یعنی نه. دوباره گفتم: «چرا. من می‌دونم ناراحتین، وقتی خودتون می‌گین قهرین ناراحتین دیگه.» بعدش «ح جیمی» آمد و گفت: «لبخند بزنین آخر سالی آشتی کنیم» و خندیدی. آشتی کردیم مثلا. روی صندلی‌ات نشستی، من یک طرفت و «ح جیمی» طرف دیگرت. مداد و کاغذت را برداشتی و شروع کردی به نقاشی. گفتی داری هفت سین می‌کشی. «ن» و «ف» و «ر» خوشحال شدند و خندیدند، اما من بغض داشتم. آرام به سمت درِ رفتم، نگهم داشتی و گفتی: فاطمه گفته که وقتی قهر بودیم چه قدر ناراحت بودی، حالا بیا اینجا پیشِ خودم، کارت دارم. بغض داشتی، برایم نقاشی کشیدی و گفتی که یادگاری نگهش دارم. تنگ بود و یک ماهی درونش. و من بغضم ترکید، گریه کردم و گریه کردم به اندازه تمام شش ماهی که اشک نریخته بودم. در آغوشت گرفتم و گریه کردم و پشتِ سر من «ح جیمی» و «ر» و «ن» و «ف». ما سراسر غرق شدیم در انبوهی از اشک‌ها و بغض‌هایِ تو که نترکید، اشک نشد. پا شدی از جایت و گفتی: «یه طور عجیبی امسال بهم چسپید، مرسی که بودین» و رفتی. اشک‌هایت اما معلوم بود.

من بیدار شدم، سعی کرده بودم که کاغذ نقاشی شده‌ات را از دنیای رویاهایم بیرون بیاورم اما نشده بود. بیدار شدم. نشستم. پتو را از روی سرم برداشتم و سراسر اشک شدم. من بودم و یک کاغذِ نداشته. گوشی را برداشتم و با هق هقی که قطع نمی‌شد توی صفحه گروه وایبر نوشتم: «دیشب خواب ِ عجیبی دیدم. خواب ِ خاصی. این حالی که امروز دارم البته به خاطر ِ خواب نباید باشد. اما فکر کنم آن خواب نیز بی‌تاثیر نبوده است. این‌که خواب چه بوده است و چه خوابی دیده‌ام و این‌ها بماند.»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
«سرم را رویِ بالش گذاشتم(نقطه) آشوب بودم.» یا «سرم را که روی بالش گذاشتم، آشوب بودم.» فکر می کنم اینطور بهتر باشه درسته؟// من همیشه همین‌طور بوده‌ام(نقطه) و ادامه...// در پاراگراف های بعدی همه چیز سر جاشه.// «ح جیمی» رو ما در گفتار برای تمایز بین سه حرف می گیم، منتها در نوشتار همون «ح» کافیه، چون از ظاهرش مشخصه دیگه، اینطور نیست؟// همین نکات ریز رعایت بشه، یادداشت تمیزتر از آب در میاد. به هر صورت فوق العاده دوست داشتنی بود یادداشتتون.
آسو نویس
آسو نویس
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
ممنون نکته های قابل توجهی بود... :)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
"..." در جاهایی استفاده میشه که یک یا چند کلمه حذف میشن، مثل: «فقر و بیکاری و... از عوامل فساد هستند»// یا مثلا در جایی که مقداری از عبارت نقل شده و از گفتن بقیه منصرف میشیم. مثلا: «دیگه پشت دستم رو داغی میذارم، اصلا از همون اول هم اشتباه کردم که...»// یا مثلا در نوشتن یک گفتگوی تلفنی: «الو... گفتی بهش؟... نه، نیومده...»// امیدوارم پاسخ کامل باشه :)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
چه نکات تخصصی و جالبی، نقد فنی خیلی خوبی بود
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
راستی این یادداشت یا دل نوشته؟ اگر یادداشت چرا ؟
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
من فقط خواب طلاق می بینم... البته اگه بشه اسمشو خاب بذاری.... فک کنم بهتره بگم کابوس.... :||
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
:(
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
:|
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
به قول آقای میرزا یادداشت و به نظر من دل نوشته خوبی بود. یه بغض ی داشت که کاملا مشهود بود
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
سلام؛ تمام چیزهایی که در جیم می خونید، یا داستان هستند، یا یادداشت ادبی و یا شعر؛ که دل نوشته هم میره در زیرمجموعۀ یادداشت ادبی. این پاسخ به سوالتون بود آقای دلیریان :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥