چه چیزی بهتر از محبوب شدن

چه چیزی بهتر از محبوب شدن

نویسنده : f_ramezanali

محبوب دل‌ها شدن قطعا برای همه ما آدم‌ها اتفاق دلچسبی است. آدم‌های معروف خیلی خوشبخت‌اند چون کسانی را دارند که خیلی دوست‌شان دارند و این آدم‌ها آدم‌های حرفه‌ای هستند. شما فرض کنید من یک آهنگساز حرفه‌ای بودم، آن وقت بدون شک حجم عظیمی از دوستانم را آهنگ سازهای حرفه‌ای پر می‌کردند یا حداقلش این بود که آدم‌هایی دور و برم زندگی می‌کردند که یک ربطی هر چند کوچک به آهنگ و موسیقی و ساز داشتند. ممکن بود میان این همه دوست حرفه‌ای من با یک نفرشان حسابی صمیمی بودم او هم از آنجا که عاشق من بوده است ،در روز تولدم آهنگ مخصوص خودم را هدیه می‌داد؛ آهنگی که از خوبی‌های من گفته باشد.

یا فرض کنید اگر من خیاط حرفه‌ای بودم و خیاطی‌ام زبانزد همه بود، پس حتما با خیاط‌های حرفه‌ای دیگری هم در ارتباط بودم. آن وقت لازم نبود که خودم را بکشم تا لباس مورد علاقه‌ام را پیدا کنم یا اینکه زحمت دوختش را بکشم. دوست صمیمی‌ام سلیقه من را می‌دانست و با عشق برایم یک مانتو می‌دوخت که آستین‌هایش سه ربع باشد با طرح گل‌های ریز که پس زمینه مانتو یاسی باشد، با گل‌های ریز صورتی و بنفش و قرمز. شاید هم من یک نقاش حرفه‌ای می‌شدم، نقاشی که تا به حال کلی نمایشگاه نقاشی زده بود و این‌قدر در مسابقات و جشنواره‌های مختلف تقدیر شده بود که یک کمد برای جوایزش کنار گذاشته بود. تصور کنید من نقاش می‌شدم و نه تنها از کارم لذت می‌بردم بلکه پولدار هم می‌شدم. مهم‌تر این‌که اطرافم پر می‌شد از دوستانِ نقاش که مدام برایم نقاشی می‌کشیدند و من را عاشق بودند.

فکرش را بکنید من یک عکاس حرفه‌ای بودم و اسم تمام دوربین‌های دنیا را می‌دانستم. لپ‌تاپم پر بود از عکس‌های خوبی که خودم گرفته بودم‌شان، همه افراد خانواده به من افتخار می‌کردند. اگر عکاس بودم مطمئنا لحظات نابی را ثبت می‌کردم، اگر عکاس بودم دوستانی را هم داشتم که عکاس بودند و در نتیجه عکس‌های خوبی از خودم داشتم. عکس‌هایی متفاوت با دوربین‌های عجیب و گنده؛ گوشی‌ام پر می‌شد از عکس‌هایم. در حالت گریه و خنده و شادی و ذوق و مهربانی و تولد و تمام حالت‌هایم عکس داشتم.

خیال کنید من یک نویسنده بزرگ شوم و دوستانم هم نویسنده‌های معروفی باشند. آن وقت امکان دارد من حجم عظیمی نوشته درباره خودم و مهربانی‌هایم داشته باشم. ممکن است نویسنده‌های متفاوتی از من نوشته باشند و من پر از لبخند شوم. اما، نویسنده معروف بودن کمی تفاوت دارد، چون تو مطالبی در مجلات مختلف چاپ کرده‌ای...کمی حرفه‌ای ترش می‌شود فیلنامه‌های عجیب و فوق العاده‌ای نوشتی که فیلمش معروف شده است. اما کسی تو را نمی‌شناسد، همه کارگردان و بازیگران فیلم را می‌شناسند، آخرش این است که ممکن است آدم‌ها در تیتراژ فیلم اسمت را دیده باشند که تازه آن هم که چیزی نیست، تو معروف نمی‌شوی. در خیابان مردم روی سرت نمی‌ریزند که عکس بگیرند؛ چون موقع راه رفتن اسمت را که روی پیشانی‌ات حک نکرده‌اند، مردم چهره‌های معروف را می‌شناسند و نه نویسنده‌های معروف. نویسنده‌ها کمی غریب‌ترند در این معروفیت‌ها.

بازیگر بودن که قضیه‌ای کاملا جدا دارد، چون تو آن‌قدر معروف می‌شوی که تعداد فالوورهایت به یک میلیون می‌رسد. این یعنی یک میلیون نفر تو را دوست دارند. چه قدر هر روز حس خوب به تو تزریق می‌شود از این‌که این همه آدم دوستت دارند. البته که بازیگرها آدم‌های خوشبخت‌تری هستند، چون هم آهنگسازها، هم خیاط‌ها و هم نقاش‌ها دور و برشان هستند. عکاس‌ها سر و دست می‌شکنند تا از بازیگرها عکس‌های نابی ثبت کنند، نویسنده‌ها تلاش می‌کنند متن‌شان را آن قدر قوی بنویسند تا کارگردان‌ها و بازیگرها متن‌شان را قبول کنند.

بازیگرها آدم‌های عجیبی هستند، معروف‌اند، محبوب‌اند، البته شکی هم نیست که زحمت می‌کشند. کم آدم‌هایی هستند که با پانزده، شانزده ساعت کار کم نیاورند، بازیگرها موجودات متفاوتی هستند که خیلی‌ها می‌شناسندشان، هم خیاط‌ها و هم عکاس‌ها و هم نویسنده‌ها. آدم‌ها از هر قشری از جامعه که باشند می‌دانند که فلانی بازیگر است اما عده کمی هستند که نویسنده‌های معروف را می‌شناسند. عده کمی هستند که ارزش عکاس‌ها را می‌دانند، زحمت خیاط‌ها را ارج می‌نهند. بازیگرها هم آدم‌‌های خاصی هستند و هم نیستند؛ حس عجیبی باید باشد که در یک خیابان شلوغ که اگر تو راه بروی آدم حسابت نمی‌کنند، بازیگر راه برود بزرگ می‌شود. ارزشمند می‌شود. حس عجیبی است که آدم‌های متفاوت در نقاط مختلف کشور تو را دوست بدارند. آهنگساز و خیاط و نقاش و عکاس و نویسنده وقتی معروف می‌شوند که یک دوست بازیگر داشته باشند،تنها کافی است دوست بازیگرشان یک عکس از خودش و یکی از این افراد بگذارد، اصلا هم لازم نیست کپشنی زیر این عکس وجود داشته باشد، مطمئن باشید معروف می‌شود، بدونِ شک.

این محبوبیت و معروفیت و مشهور بودن اتفاقِ عجیبی است، از آن عجیب‌هایِ دلچسپ طوری.

من اعتراف می‌کنم مشهور بودن را دوست دارم، دلم می‌خواهد از این‌که اولین صفحه کتاب‌شان را امضا کرده‌ام ذوق کنند. دوستانم افتخار کنند که دوستم هستند. همیشه دلم خواسته حرفه‌ام را آن‌قدر حیرت انگیز انجام بدهم که آدم‌ها لذت ببرند از بودن با من، قلبم دلش خواسته است که دور و بری‌هایم به من افتخار کنند، مثلِ چند وقت پیشِ خواهرزاده رامبد جوان، آن قدر که دیگران بگویند کاش جایِ خواهرزاده او بودیم.

پ.ن : إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا  (آیه نود و ششم از سوره مریم) کسانی که ایمان آورده و عمل شایسته انجام دهند خداوند محبتشان را در دل دیگران می‌اندازد و آن‌ها را محبوبِ دل‌ها می‌کند

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٦
١
٠
مطلبتون عالی بود؛ علی الخصوص اینکه خوب تمومش کردین و مزین کردین به آیۀ قرآن. ایشالا که معروف بشین! :-)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/١٦
٠
٠
موافقم. آیه که آوردند خودش به تنهایی کلی حرف واسه گفتن داره و خب مضمون اصلی مطلب رو هم میرسونه.
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٦
٠
٠
دقیقاً همینطوره جناِب دلیریان.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/١٦
٠
٠
به نظر من معروف بودن خالی اصلا جالب نیست! مخصوصا معروف شدن خواهرزاده ی رامبد جوان! معروف شدن یه مسئولیتهایی هم به دنبال داره شاید سختتر از راه معروف شدن! البته خداییش خیلی وسوسه کننده است و به شخصه شهرت رو دوست دارم! ؛) امیدوارم به خواسته تون برسید یه روزی :)
f_ramezanali
f_ramezanali
٩٥/٠٣/٢٠
٠
٠
قطعن منظور من خود خاهرزاده نبوده عروفیت رامبد ک باعث میشه خاهرزاده حس افتخار کنه
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١١/١٦
٠
٠
آوردن آيه ي قرآن خيلي خوب بود :)همونطور كه خانم باباپور گفتن معروف شدن سختي هايي روهم داره
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/١٦
٠
٠
محبوب دلها شدن کار سختیه به نظر من خیلی متن خوبی بود، مچکر مچکر مچکر
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/١١/١٩
٠
٠
این آخر شبی خوندن این متن حسابی بهم چسبید مخصوصا که قراره با اون آیه ی قرآن بخوابم :) مرسی
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠