آزاده در سرزمین عجایب

آزاده در سرزمین عجایب

نویسنده : وبگردی

اتفاق جالبی که جمعه شب برای ما افتاد، پرونده هفته پیش رو با کلی هیجان بست. ما اینجا لباسشویی مستقل نداریم. یه لاندری داریم که همه مجتمع درش سهیم هستند و 24 ساعت باز. توی لاندری یه تعداد ماشین لباسشویی و خشک کن هست. نیم ساعت طول میکشه لباس شسته بشه و یک ساعت هم زمان می بره تا دستگاه خشک کن لباسا رو خشک کنه. این فرایند که معمولا حداکثر دو ساعت طول می‌کشه، در کل سه دلار واسه ما در هفته خرج برمی‌داره که از اونجایی که لازم نیست لباسا رو ببریم تو حیاط پهن کنیم و بعد از سه روز انتظار واسه خشک شدنشون بریم جمعشون کنیم، با وجود بعضی بخشای ناخوشایندی که داره، در کل به صرفه است.

معمولا یک روز در هفته من و محمد با هم می‌ریم و لباس‌ها رو به فرایند صنعتی شده‌ی شستشو می‌سپاریم. متاسفانه دو هفته پیش لاندری رو برای تعمیرات بستن و تا دوباره سرپا شد ده روزی طول کشید. ما هم که گرفتار بودیم و هی لاندری رفتن رو عقب انداختیم تا جایی که دیگه به زحمت لباس تمیزی برای پوشیدن باقی مونده بود.

جمعه بعد از ظهر ساعت 6 لباس به بغل زدیم بیرون. بیرون لاندری بسیار خلوت بود. ما دو تا هم خوشحال که چه شانسی آوردیم و... وارد که شدیم دیدیم بعله، همه لباسشویی‌ها پر می‌باشند! دقیقه شمار روی دستگاه نشون می‌داد که زمان شستشو تموم شده اما طرف نیومده بود خالیش کنه. چند دقیقه گذشت و دو نفر دیگه هم به صف منتظران اضافه شدن. نمی‌تونستیم برگردیم چون ممکن بود هر لحظه صاحب لباسا بیاد و سر ما بی کلاه بمونه، نمی‌شد هم به آخر هفته موکول کرد چون لاندری قیامت می‌شد.

نزدیک بیست دقیقه سر پا وایسادیم تا یک خانواده ی پر جمعیت با سه تا بچه ی کوچیک از راه رسیدن و معلوم شد همه ی لباسشویی ها در تسخیر لباس های اوناست! به محضی که یکیش رو خالی کردن، من با عجله مایع لباسشویی ریختم و یه بخشی از لباسا رو هم اضافه کردم که یادم اومد باید کارت بکشیم و دستگاه رو رزرو کنیم اما دستگاه کارتخوان هنگ کرده بود! هیچ راهی برای روشن کردن ماشین به جز استفاده از کوارتر (سکه 25 سنتی) نبود. هاج و واج همدیگه رو نگاه می‌کردیم. نه می تونستیم لباسا رو دربیاریم نه می تونستیم از خیرش بگذریم. محمد به اشکان پیام داد که اگه خونه است بریم ازش کوارتر بگیریم. وقتی جوابی نیومد فهمیدیم که اشکان خوابه. تنها ایده ای که به ذهنم می رسید این بود که برگردیم خونه و دو دلاری ای که توی کیف من بود برداریم و به همسایه ی روبرویی که ترک هستن و بسیار مهربان، التماس کنیم در عوضش بهمون پول خرد بده.

محمد قبول کرد. همسایه روبرویی و مهمان بیچاره‌شون جیب‌هاشون رو گشتن و اندازه‌ی روشن کردن لباسشویی بهمون کوارتر دادن. ما هم هیجان زده برگشتیم و دستگاه رو روشن کردیم. اما همین که دگمه رو زدیم یادمون اومد که واسه خشک کن پول نداریم! دلم می‌خواست سرم رو بکوبم به دیوار. همون موقع اشکان پیام داد و وقتی فهمید چقدر درمونده ایم ماشینش رو روشن کرد و سه تایی راه افتادیم در سطح شهر به دنبال کوارتر. مغازه به مغازه رفتیم تا پول مورد نیاز جور شد. خندان و مفتخر سر وقت لباسشویی رفتیم و اولین سری لباسا رو انداختیم خشک کن. بار دوم که ماشین رو روشن کردیم لباسشویی نامرد یه کوارتر اضافه ازمون خواست و واسه روشن کردن خشک کن دوباره پول کم داشتیم! من رسما الهه‌ی مرگ رو دنبال سر خودمون می‌دیدم. این بار دست به دامن همسایه‌ی بالایی شدیم تا کوارتر لازم جور شد. بالاخره بعد از طی کردن هزار باره‌ی مسیر بین خونه و لاندری، گدایی از همسایه‌ها، جستجو در سطح شهر و صرف 4 ساعت، موفق شدیم لباس‌هامون رو بشوریم و خشک کنیم. باشد که رستگار شویم!

======

منبع:

http://wonderland.blog.ir/post/212c\

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
چقدر سخت :/ پس رفاه تو زندگیشون کجاس دقیقا؟ :/
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات