عرش لرزه / فصل ششم: گل و شیرینی با اعمال شاقه!

عرش لرزه / فصل ششم: گل و شیرینی با اعمال شاقه!

نویسنده : مجرد

مادرم بازگشت. هیچ حسی را در صورتش مشاهده نکرم؛ کاملاً عادی! پرسیدم: «خب؟» چادر از سر برداشت و به نرده‌های پله آویزان کرد و گفت: «باید منتظر جواب بمونیم.» گفتم: «این‌جور که شما رو می‌بینم، فکر کردم در رو باز نکردن، یه ذوقی! یه شوقی!» لبخندی زد و گفت: «ذوق و شوق رو میذارم برای وقتی «بله» رو گرفتیم.» پاسخ خنده‌اش را دادم و بلند گفتم: «ان شاءالله!»

مدتی گذشت، اما فکر مرا رها نمی‌کرد. مادرم به آن‌ها گفته بود جواب هر چه باشد باید به صورت مخفی بین دو خانواده بماند تا سالگردِ پدر مرحومش به اتمام برسد، آن‌ها هم قبول کرده بودند. خیلی به خودم مطمئن بودم. پیش خود می‌اندیشیدم مگر کسی پیدا می‌شود که من به خواستگاریش بروم و «نه» بگوید؟! از آن تفکرات دوران جوانی و خوش‌تیپی!

دو روز بعد مادر عروس خانم تماس گرفت و گفت: «دخترم به این وصلت راضیست.» در پوست خودم نمی‌گنجیدم. مدام از او و اخلاقیاتش از خواهرم سؤال می‌کردم. آن‌قدر پرسیدم که خواهرم گفت: «دست از سر کچلم بردار، خودت برو و با خودش حرف بزن!» به مادرم گفتم که وعده کند سه نفری به خواستگاری برویم و صحبت‌های اولیه را رد و بدل کنیم. مادر هم قبول کرد، ولی اصلاً آثار خوشحالی را در صورتش نمی‌دیدم، عادیِ عادی! انگار که برای داود، پسر همسایه دختری را خواستگاری کرده است.

چیزی نگذشت که گل و شیرینی معروف را گرفتیم. یک انگشتر هم مادر خریداری کرد تا دستش کند و به اصطلاحِ عامیانه بگوییم که این دختر از آنِ ماست. شبانه و به دور از چشم مردمِ محل، از رویِ کوه عازم خواستگاری شدیم. دو کوچه با هم فاصله داشتیم و از روی دامنه کوه، به راحتی راهِ عبور و مرور وجود داشت. چرا که مطمئن بودیم شب کسی اطرافِ کوه پرسه نمی‌زند. نمی‌دانستم چه کسی در را باز می‌کند. خواهرم را که زیاد آن‌جا رفت و آمد کرده بود، جلو انداختم و اشاره کردم تا دست روی زنگ بگذارد. همین کار را کرد. پدرش در را باز کرد. مردی تقریبا 50 ساله و قد کوتاه. آن‌قدر کوتاه که وقتی از کنارش رد شدم، سرش را نزدیکِ دنده آخریِ قفسه سینه‌ام حس کردم. تاکنون با او هم‌کلام نشده بودم. تنها یک‌بار دیده بودمش، آن هم موقعی که سوار بر ایژِ قدیمی‌اش (که آن هم از رده خارج شد) به زمین خورده بود. قدش کوتاه بود و پایش به زمین نمی‌رسید. ترمز کرد و نتوانست موتور را کنترل کند و زمین خورد. تنها خاطره‌ای که از او داشتم همین بود.  

نشستیم و پس از احوال‌پرسی‌هایِ تکراری و مرسوم، مادرم گفت: «اگه اجازه بدین، ایشون چهار کلامی با عروس خانم صحبت کنن.» قبول کردند که به همراه عروس خانم به پشت درهای بسته برویم و چهار کلامی اختلاط کنیم. من هم پشت سرِ ایشان واردِ اتاق مجاور شدم و نشستیم. سکوت عجیبی حکم فرما شده بود. گفتم: «من در خدمتم. اگه سؤالی، صحبتی، یا چیزی هست بفرمایین.» گفت: «به نام خدا...» از به نام خدایش فهمیدم سناریویی پشت این صحبت‌ها نهفته است و قبل از آن هم تمرینات لازمه صورت گرفته؛ ادامه داد: «دوست دارم شوهرم در مرحله اول ایمان و تقوا داشته باشه.» نمی‌دانم ایمان و تقوا را تنها در گفته‌ها به کار می‌برند یا به کم و کیف‌شان اعتقاد دارند. اگر تنها زبانی باشد، این دو را از ابتدای سناریو پاک کنند و یا سناریو را برای بازنویسی مجدد به نویسنده قابلی بسپارند.

صحبت‌هایش تمام شد. چیز زیادی نمی‌خواست. شرایط مرا می‌دانست. من هم شروع به صحبت کردم. از کار، از درس، از اخلاقیاتم و هر آنچه که بودم؛ نه چیزی فراتر و نه چیزی کمتر؛ اصلش هم همین است و اگر غیر از این باشد، از همان اوایل بوی خیانت به مشام می‌رسد.

همه را می‌دانست و قبول کرد و «ان قلتی» نیاورد. 55 دقیقه صحبت کردیم. به نظرم خیلی‌خیلی کم است. برای ازدواج ماه‌ها شناخت می‌خواهد. حرف‌هایمان تمام شده بود و حتی لحظه‌ای هم روی پا ایستاده بودیم. یک بسته آدامس موزی داشتم که درآوردم و یکی را تقدیم عروس خانم کردم و گفتم: «دهنتون را برای لحظاتی شیرین کنین!» خندید و گرفت. حالا که تا حدودی یخ‌هایمان آب شده بود پرسیدم: «همه چیز به کنار، صحبت‌هام رو شنیدین، با این اوضاع و احوال دوست دارم جواب قطعی را قبل از همه خودم بدونم... قبول می‌کنین؟»

معلوم بود پاهای عروس خانم به خواب عمیقی فرو رفته، همان‌طور که سر به زیر بود، تکانی با کمی گرفتگی صورت خورد و در عین حال «اممممم»ی هم با صدایِ خفیفی گفت و ادامه داد: «بله!» با گفتن این «بله»، خوشحال به قصد پیوستن به جمع حرکت کردیم. آن شب با وجود این‌که برای من بهترین شب بود، اما طبقِ روالِ عادی روزگار به آخر رسید.

مدت‌ها گذشت و سالگرد پدرم فرا رسید. مراسم سالگرد هم به پایان رسید. خدا رحمتش کند! نبودش در زندگی‌ام احساس می‌شد. دل‌شوره‌هایم شروع شد و نمی‌دانستم چه کنم. یک چیزی، تهِ‌ته قلبم آزارم می‌داد. آن هم این بود که...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
translator
translator
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
ادامس موزی در خواستگاری !!!! و جواب شنیدن در همان لحظه !!؟ چه زود یخ اقا داماد باز شد :/ ایمان و تقوا جالب گفته شد ...
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
آن هم این بود که .... !؟ چه الکی الکی جدی شد این قضیه !آدامس آخه ؟خخخ
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

بالا بلند مه لقا

٩٦/٠٤/٠٧
محو نگاهش شده بودم

رویای مادرم

٩٦/٠٤/٠٥
شعری سروده خودم

یا که می شوی...

٩٦/٠٤/٠٤
با خوب، خوب بودن هنر نیست

معامله با زندگی

٩٦/٠٤/٠٥
روزی دنیا را فتح می کند

خوشبختی

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات