حکایت خستگی فربد

حکایت خستگی فربد

نویسنده : Mostafa_h

شب. ماه. سکوت. زمان مورد علاقه. دوست مورد اطمینان. و آرزوی عمیق فربد، همین‌هاست. فربد فقط سیزده سال دارد، فقط سیزده سال. در این چنین سن و سالی، یک آدم معمولی باید چه چیزهایی را دوست داشته باشد؟ کامپیوتر، موبایل، فوتبال، هیجان؟ یا حداقل اگر هم خیلی روشنفکر است، کتاب، شعر و موسیقی؟ پس این‌ها دیگر چیست که فربد می‌پسندد؟

بیایید به خط دوم پاراگراف گذشته بازگردیم. درباره‌ی فربد چه گفتیم؟ «آدم معمولی»؟ بله، همین را گفتیم. همین را گفتیم و چون مکتوب شده است، اکنون دیگر تا ابد، این فربد در این غصه - نه ببخشید، باید با قاف می‌نوشتم – در این قصه، یک آدم «غیر معمولی» است. ما فربد را خلق کرده‌ایم و مخاطب، او را شناخته است.

عرض می‌کردم. چرا نباید فربد را یک آدم معمولی به حساب آورد؟ شاید به خاطر موهای جنگلی‌اش؟ نه، بعضی از مردم هم هرچه می‌کنند نمی‌توانند وضع موهایشان را سر و سامان بدهند. پس این نمی‌تواند باعث غیر معمولی بودنش شود. پس شاید منزوی بودنش؟ خیر، مثال برای یک نوجوان منزوی، به اندازه‌ی کافی در میان روشنفکرانی که به آن‌ها اشارتی داشتیم موجود هست که باعث شود داشتن این خصلت به تنهایی، موجبات غیر معمولی بودن فربد را فراهم نیاورده باشد.

حدس‌های‌تان را برای خودتان نگهدارید. جواب –همان طور که خودتان هم با قرائت چهار کلمه‌ی بعدی بدان اذعان خواهید کرد – این ست که او یک نوجوان قرن بیست و یکمی ست. نوجوان قرن بیست و یکمی، طبق معمول تک فرزند، طبق معمول عزیز دردانه، طبق معمول مغرور، طبق معمول «وای، چه پسر شیرینی»، و برخلاف معمول، او خسته است.

خسته است؟ از چه خسته است؟ از این‌که مادر و پدرش چپ و راست قربان صدقه‌اش می‌روند؟ شاید.

از این‌که تمام مدت احساس می‌کند یک چیزی کم است ولی هرگز نمی‌تواند تشخیص دهد «چه چیزی»؟ ممکن است.

آهان! یک جواب عامه پسند (پالپ فیکشن)  –البته لابد مخاطب عزیز ما که جزئی از خواص است؟ - احتمالا خوشی زده است زیر دلش! این یکی از همه‌ی گزینه‌های قبلی، محتمل‌تر به نظر می‌رسد.

به هر حال، چه بخواهی، چه نخواهی، «خستگی» فربد شروع شده. نازش را کشیدی، تر و خشکش کردی و به اینجایش رساندی، و خیلی زودتر از آنچه که فکرش را می‌کردی، او خسته شده است. چه شده؟ کاسه‌های صبر بچه‌ها کوچک‌تر شده؟ یعنی خدا دیگر گِلی برای ساختن ظرف‌های بزرگ – مشابه همان‌ها که مامان بزرگ‌ها و بابابزرگ‌ها از همان ابتدا با خود حمل می‌کردند – ندارد که برای بچه‌های قرن جاری بسازد؟

و چرا، چرا، چرا (ضربدر هزار «چرا»ی دیگر ) باید یک آدم، در چنین سنی که هنوز هیچ سردی و گرمی –تلخی و شیرینی- از زندگی را نچشیده، خسته شود؟

فربد ممکن است هنوز آدم غیر معمولی به نظر برسد، ولی اگر شرایط «همین طور» پیش برود، ممکن است فربدهای وطنمان زیادتر شوند. ما به « فِرِد»های غربی کار نداریم، قطعا هرکسی در ابتدا باید به فکر سلامت روانی جامعه‌ی خودش باشد!

ختمِ کلامِ متنِ بنده، آن‌که چه افراطی هستید، چه تفریطی و چه – احیانا– معتدل، هوای فربدهای خانواده‌ی خودتان را داشته باشید. مذاقم با تکرار مکررات چندان خوش نمی‌آید – مثل طبع برخی مخاطبان حساس و ارجمند که البته بر اساس قواعد مربوطه، حق همیشه با آن‌هاست– ولی بر همگی مبرهن است که چنانچه هر یک از شما هوای فربدهای زندگی‌تان را داشته باشید، تمامی «جامعه» می‌تواند تحت تاثیر این بزرگ منشی شما قرار گیرد.

به این امید که منظورمان – من و شمایی که همیشه در فکر نوشتن چنین متنی بودی، البته با کلماتی به مراتب مستحکم تر – به مخاطبان‌مان منتقل شود؛ به نحو اتمّ و کامل.

والسّلام!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_rahsepar
m_rahsepar
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
آره.کاش به فربد ها اجازه بدیم شرایط مختلف رو تجربه کنند
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
امیدوارم واقعن. "معروف" که قول های جالبی داره، می فرماید: ماهی رو هروقت از آب بگیری، تازه س!
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
معمولا اجتماعی نبودن باعث این نوع واکنش ها در سن های پایین میشه. متاسفانه این فضای مجازی و موبایل هایی که دست همه هست، خیلی داره به این انزوا طلبی ها کمک میکنه... خانواده ها باید خودشون به فکر باشند.
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
نظر مغتنمیه، بله. :))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
خیلی خوب بود این :) خیلی خوب رسونده بودین منظور رو :) راوی گری جالبی بود. این خیلی خوبه ک متن های شما حتی اگر مستقیما پند بدن خسته کننده نیستن، رمز کارتون چیه ک اینجور میشه؟ خخخخ ( مثه ای مشتریا ک از اشپز سوال میپرسن :دی )
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
نظر لطفتونه. رمز کارمونم که ولا... هععییی .ریا میشه! ولی رمز کارم مثل شما، پشتکار و علاقه ست :)
پربازدیدتریـــن ها
حرمت را ندیده ام...

من به تو وابسته ام، آقا تو راهم می دهی؟

٩٦/٠٧/١٨
همان دختر دوباره به رستوران آمد

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت یازدهم

٩٦/٠٧/١٨
انتظار پیشرفت نداشته باشید

عدالت یا صرفه جویی آموزشی؟

٩٦/٠٧/١٩
شعری سروده خودم

می نویسم تهدید تو بخوان التماس

٩٦/٠٧/٢٠
حرف های تمام نشدنی

دوست های رادیویی

٩٦/٠٧/١٨
تا یادم نرود که...

پرواز بر فراز آشیانه فاخته

٩٦/٠٧/٢٠
آقا بیا...

قرن تنهایی

٩٦/٠٧/١٩
برای رفتن آماده می شوم

تهران-رشت

٩٦/٠٧/٢٢
شعری سروده خودم

امید دارم

٩٦/٠٧/١٩
سرانه مطالعه خیلی هم بالاست

تهران خیلی هم خوب است / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٣
از ظلمی که می شود...

جهان امروز و امید به آینده

٩٦/٠٧/٢٠
در برابرت سکوت کنم!

خیالت دیوانه ام می کند

٩٦/٠٧/٢٤
داستان کوتاه

زمانی برای مرگ

٩٦/٠٧/٢٣
شعری سروده خودم

راه گمشده

٩٦/٠٧/٢٢
سکه های بی ارزش

يا رفيق من لا رفيق له

٩٦/٠٧/٢٣
می خواستم مهم ترین تصمیم زندگی ام را بگیرم

حامی نبودی

٩٦/٠٧/٢٢
پشت حصار غم هایم

غول اندوه

٩٦/٠٧/٢٤
شعری سروده خودم

برای ترامپ

٩٦/٠٧/٢٤
تبلیغات