میثم یک دانش آموز معمولی کلاس اول  ب راهنمایی  ناصر نبود. همه همکلاسی ها و حتی معلم ها برایشان عجیب بود که چرا میثم که به طرز عجیبی غیر عادی بود، بین این همه همکلاسی با وحید که به طرز عجیبی معمولی و ساده بود صمیمی شده و سر یک میز می نشیند.

میثم زمستان ها کاپشن بلند سبز روشن می پوشید و همه بخاطر کاپشن دخترانه پوشیدن مسخره اش می کردند اما میثم می خندید.خنده هایش از خودش غیر عادی تر بود. برعکس هم کلاسی ها که به قول ناظم صدای خنده شان همسایه ها را شاکی کرده بود، خنده های میثم بی صدا بود و فقط از سفیدی دندان های مرتبش متوجه خنده اش می شدیم.

وحید برعکس میثم خیلی جدی و منزوی و درس خوان بود اما هر دو یک هدف مشترک داشتند. هر دو می خواستند دامپزشک شوند حتی برای تابستان برنامه ریزی کرده بودند که در زمین خاکی های اطراف مدرسه خیمه ای بزنند و موش صحرایی های اطراف مدرسه را شکار و تشریح کنند تا بیشتر با امحا و احشا حیوانات آشنا شوند. نقشه ای که به دلیل مخالفت خانواده و کمبود امکانات منتفی شد.

میثم به وحید اجتماعی شدن را یاد می داد از حق خود دفاع کردن را یاد می داد حتی دعوا کردن را.

وحید به میثم درس خواندن را. راستش همین یک هنر را هم بیشتر نداشت اما همان را خوب بلد بود به قول میثم از معلم ها سخت گیر تر بود.

زنگ آخر که می خورد پول بلیط اتوبوس شان را دو بسته اسمارتیز می خریدند و پیاده به سمت خانه راه می افتادند.

یک بسته برای خودشان و یک بسته برای پسربچه چهار پنج ساله ای که هر روز همان ساعت جلوی خانه شان منتظر میثم و وحید می نشست. پسر بچه به طرز عجیبی شبیه کودکی های میثم بود... 

...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
یاد دوست نازنین خودم افتادم که همه ی تلاشش رو میکرد زنگ های ورزش من رو تو کلاس نگه داره و بهم زبان ساد بده ، منم که اصن ورزش رو با چیزی اونم زبان عوض نمیکردم. مرسی
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
تلاشش برای آموزش زبان قابل تحسین بوده ولی خب زنگ ورزش آخه؟ باز اگه زنگ پرورشی بود یه چیزی خخخخخ
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
می خواست در حق من ستم کنه . من نمی زاشتم -_- البته .
مرتضی تقی زاده خسرویه
مرتضی تقی زاده خسرویه
٩٤/١٠/٢٧
١
٠
مطلبت به طرز عجیبی من رو گرفت
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
ایسن که تو رو گرفت ینی خوشت اومده مرتضی؟ از چیش از کجاش از چه نکته ایش خوشت اومده؟
مرتضی تقی زاده خسرویه
مرتضی تقی زاده خسرویه
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
تیکه کلامِ مطلبت رو میگم، کلمه عجیب خخخ
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
آهااااااااااااااان خخخخخخخخ کلمه آرایی بود خخخخ
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
مرتضی منظورم از جمله اول این بود که میثم با بقیه فرق میکرد معمولی نبود غیر معمولی بود تو اون برهه از زمان و سبک زندگی در مقایسه با بقیه دانش آموزا:)
admincheh
admincheh
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
خب چی شد ؟ چه قدر یهو مطلب رو ادامه ندادین و همه چیز تموم شد !
مرتضی تقی زاده خسرویه
مرتضی تقی زاده خسرویه
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
مخاطب رو باید تشنه نگه داشت
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
با تشکر از دوست عزیز و همکار گرامی مرتضی جان خخخ علاوه بر اینکه باید مخاطب رو تشنه نگه داشت باید عرض کنم خب این یک معرفی اجمالی بود و این داستان ادامه دارد...ممنون که خوندین و نظر گذاشتین
مرتضی تقی زاده خسرویه
مرتضی تقی زاده خسرویه
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
«ب راهنمایی ناصر نبود» اینو میگم
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
اون وقعا دانش اموزا زیاد بودن شیفت صبح و عصر داشتیم و کلاس الف و ب .. راهنمایی ناصرم که تو شهرک غربه :) منظورم این بود دانش اموز معمولی این مدرسه نبود:) مرسی که خوندی و کامنت گذاشتی مرتضی جان
مرتضی تقی زاده خسرویه
مرتضی تقی زاده خسرویه
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
رفعِ ابهام شد، تشکر
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
داستانک جالبی بود وحیدجان. تهش چی میشه آقا؟ دامپزشک می شن؟؟ اون کاپشن سبزه مال خواهرش بود؟؟
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
ذهن کنجکاو و بازتو دوست دارم مجتبی ولی صبر کن یکم :)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
چرا یهویی تموم شد؟؟؟؟ آخرش چی شدخب؟؟
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
ادامه داره خب :) ممنون که خوندین:)
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
از این که چیز زیادی دستگیرم نشد!!موفق باشید
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
:)
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/٢٧
١
٠
يه مطلب يهويي والبته خوب
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
نظر لطفتونه ممنونم
m_rahsepar
m_rahsepar
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
مطلبتونو خیلی دوست داشتم.من یک دوست داشتم که عاشقش بودم.هیچ چی مون هم به هم نمی خورد ولی من تنها کسی بودم که مسخره اش نمی کردم.اونم تنها کسی بود که منو می فهمید
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
خوشحالم مطلبمو دوست داشتین و درکش کردین:)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
آقا خیلی تهش اپن بود دیگه! الان چی شد آخرش؟ داشت خوب و خوندنی پیش میرفت! ایجور مواقع یا یکی میره یا یکی خیانت میکنه! الان چی شد دقیقا تهش؟
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
آخه محدودیت کلمات داشتم اگه ادامه میدادم دیگه طولانی میشد و کمتر خونده میشد :) ادامه میدمش:)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
قشنگ بود آقا وحید ... واقعا به دلم نشست :)
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
قشنگی در نگاه توست حمید جان نه مطلبی که میخوانی:) خوشحالم به دلت نشست ممنون از حضورت افتخار دادی آقا بنده حقیرو:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
خب جناب باید میزدید دنباله داره، مثلا بعد تیتر اصلی یه / و بعد جلوش قسمت اول ک این همه ادم رو گیج نکنید :دی پاراگراف دوم من رو یاد تاجیک از کتاب "تاجیک؛ هیولایی که بی صدا گریه کرد، بلند خندید" انداخت دوستتون :) البته درسته این بلند میخندیده ولی اون اروم و اینا با هم متفاوته خخخ ولی منظور اون تیکشه ک گفتید وقتی دیگران مسخرش میکردن میخندیده :) این منو یاد اون انداخت :دی کلا جز این یه مورد شباهت دیگه ای نداشتن :دی خب و اما راجع ب عنوان من فکر میکنم بیشتر ب وحید قصه غیرمعمولی بودن میخوره تا میثم، و در واقع چون میثم با وحید دوست شده غیرمعمولی حساب میشه! چون ک وحید منزوی و اینا بوده و احتمالا دوستی نداشته ک این عجیب تر حساب میشه تو دنیای ما تا وقتی ک کسی رو میبینیم ک خوش مشربه و اینا. برای همین اگر کسی با همچین کسی دوست شه بش میگن غیرمعمولی :دی من اگر نگارنده این داستان بودم زاویه دیدم اینجوری بود :دی
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
تا یادم نرفته همین اول بگم که عکس فیل وانه ای تون خیییییییییلی زیباست:) راستش بین خودمون بمونه اصلا به قصد ادامه و اینا ننوشتم بعد که دیدم همه میگن خب که چی؟ و آخرش چی شد؟ دیدم ضایعست باید ادامه اش بدم خخخخ کتابی که فرمودین رو نخوندم ولی حتما باید جالب باشه تاجیک هم خیلی خاص و غیر معمولی بود اما در مورد غیر معمولی بودن این قضیه مال حدودا هفده هیجده سال پیشه اون موقع توی اون سن راهنمایی خوش مشرب بودن و خیلی خونگرم بودن توی مدرسه ما حداقل غیر معمولی بود حالا نه این که بقیه منزوی باشن ولی خب عادی بودن:) ممنون از نگاه عمیقتون به مطلب و کامنت روحیه بخشتون:) خیلی حس خوبیه وقتی میبینی یه نفر اینقدر خوب مطلبو با دقت خونده و تفسیر میکنه:) متشکرم
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
یک حسی بهم میگه «این داستان واقعی است»
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
حست درست میگه حامد :) ولی خب فک کنم جمله «این داستان واقعی است» اشتباهه :) داستان ها چون غیر واقعین بهشون میگن داستان اگه واقعی باشن بهشون میگن روایت:) سخت گیرانه بود ولی فکر کنم ایرادی که گرفتم درست باشه خخخخخخ ممنون از حضورت:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨