آمدنت فراموش شده است

آمدنت فراموش شده است

نویسنده : z_fakoor

ماه من، جهان من، هستی و نیست من، خورشید من، جان و قلب من، پدرم!

 پدرم، دلم برایت  تنگ شده است، روان می‌نویسم، ساده بخوان.

دلتنگی‌ام، بی کسی‌ام، تنهایی‌ام، در کلمه نمی‌گنجد، در دفتر جا نمی‌شود. قلم تاب ندارد.

 پدرم،آقایم، مولایم... باز هم برای چندمین بار دستم را به سویت دراز کردم. دوباره عشقت را طلب می‌کنم.

بارانم! ببار برایم دوباره از عشقت بگو. خورشیدم! بتاب برایم از گرمایت بگو. بهارمن! بیا می‌خواهم زندگی کنم. چندی است که مرده‌ام. چندی است که سردم، بی روحم.

پدرم وقت داری؟ می‌خواهم برایت از زمین بگویم. از آدم‌ها، از تنهایی‌ها، از گمشدن خودم. پدرم باز هم مانند زمان پاکی‌ام برایم وقت داری ؟

نشسته‌ام سر سجاده‌ام. چشمهایم را به آسمان دوخته‌ام. دست‌هایم را به طرفت گشوده‌ام. می‌خواهم با زبان دل و چشم سخن بگویم. لبانم گشوده نمی‌شوند، شاید...

شاید از شرمشان باشد. شاید هم برایت نوشتم. مانند کودکی‌ام صحبت‌های‌مان کاغذی باشد. نامه‌هایی که هیچ وقت پاسخ نداشتند.

از کودکی گفتم؛ آه... یادت می‌آید. رنگین کمانی بود برای خودش. با بوی مهربانی، با طعم شیرین سادگی، باتصویر زیبای راستگویی. اما حال من بزرگ شده‌ام، کودکی‌ام را جا گذاشته ام.

پدرم! این روزها همه کودکی‌شان را  جا گذاشته‌اند. حال طعم تلخ دروغ می‌دهند. بوی تهمت می‌دهند، قضاوت می‌شود چهره‌شان، غیبت می‌شود راه‌شان. دوری از تو و خدایت می‌شود زندگی‌شان.

مولایم! این روزها، این ثانیه‌ها... بگذار ساده‌تر بگویم. مردم گمشده‌اند، خدا فراموش شده است و تو... در غیبت مانده‌ای .

پدرم !دلکم چندی است بهانه‌ی آغوش‌تان را می‌گیرد. دیگر اشک‌‌هایم هم آرامم نمی‌کنند. می‌خواهم جلوی شما زانو بزنم، اشک بریزم، پاک شوم، آدم شوم، زینب شوم!

پدرم!آقایم! دلم این روزها حسابی هوایت را کرده. حسابی هوای عشق‌مان را کرده. صحبت‌های شبانه‌مان، یواشکی‌های روزانه‌مان.

چشمانم را می‌بندم. بغض گلویم ترک می‌خورد. با خودم قرار گذاشته بودم بی‌حرمتی نکنم. حرمت اشک‌هایم را داشته باشم. برای زمینیان اشک‌هایم را هدر ندهم اما...

اما تو که فراتر از آسمانی، تو خود آسمانی، تو خود ماهی، تو...

اشک می‌ریزم. می‌گریم. می‌خواهم پاک شوم. می‌خواهم برای تو بنویسم، برای خودمان، برای مهربانی‌های گمشده، پاکی‌های دفن شده.

قلبم تندتر از گذشته می‌تپد. دستانم به لرزه افتاده است. چشمانم فریاد انتظارت را سر می‌دهند. ظهورت را می‌خواهم. آمدنت را می‌خواهم. بودنم با تو را می‌خواهم. مهدی زهرا...

تو را می‌خواهم...

============

پ.ن: اللهم عجل لولیک الفرج

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٠١
٠
٠
خیلی ممنون که در این باره نوشتید٬هنوز سعادتش نصیبم نشده ک در مورد آقا بنویسم٬یعنی فکر میکنم هنوز به اون حد نرسیدم ک بخوام در مورد آقا بنویسم.امیدوارم به زودی بتونم‌. اللهم عجل لولیک الفرج»ان شاءالله
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١١/٠٢
٠
٠
خواهش میکنم کارِ خاصی نکردم ...من نوشتنم شروع شد با اولین نوشته ای که واسه آقا نوشتم :)این از مهربونیِ آقا بود وگرنه منکه زندگیم پراز غلطه انشالله شما هم مینوسید
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١١/٠١
٠
٠
حالت زمینی های این دوره رو خوب گفتید، همان هایی که در سردرگمند و غرق در روزمرگی های عادت. کجاست اون خواستنی که حتی به اندازه ی خواستن یک لیوان آب، تحت تأثیر عطش باشد...
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١١/٠٢
٠
٠
دقیقا :( ممنون
M_Hoseiny
M_Hoseiny
٩٤/١١/٠١
٠
٠
ظهور در جمجمه هاست نه در جمعه ها ...علامه حسن زاده آملی
alireza_kh
alireza_kh
٩٤/١١/٠١
١
٠
جانا سخن از زبان ما می گویی ... !
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٠٢
٠
٠
ظهور در جمجه با ظهور امام زمان در تضاد نیست " لطفا مسائل رو با هم قاطی نکنید "
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/١١/٠٢
٠
٠
الهام جان قاطی کردنی صورت نگرفته....ایشون منظورشون اینه باید همه مردم ظهور رو بخواهن و به زبون بیارن جوری که از نبود امام زمانشون دیگه به زیر گلشون رسیده باشه و از ته دل دعا کنند.:)
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١١/٠٢
٠
٠
وقتی ظهور در ذهن انشسان باشه مطمئناا در حمعه ها به واقعیت پیوند میخوره
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
موافقم :) جمله خیلی خوبی بود
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
آمدنت فراموش شده؟! بودنت فراموش شده!
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
موافقم
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات