زیبا ولی بی‌رحم

زیبا ولی بی‌رحم

نویسنده : مهربانو

دستانم می‌لرزد. از صبح حالم دگرگون است. از وقتی چشمم به چشمش افتاد و دیدم چقدر مظلومانه درخواست می‌کند، آن هم برای یک دست لباس یا کمی غذا... استاد بی‌انصافم که نم پس نمی‌دهد، من هم که یک شاگرد خیاط بی‌جا و مکان هستم، کاری از دستم بر نمی‌آید.

دلم برایش می‌سوزد. واقعا روی زمین خدا سهم این بچه فقط چند وجب زمین بدون سقف و دیوار است؟ او که تنها سلاحش در برابر این سرمای استخوان سوز لحاف کهنه و پاره‌ای ست با یک کاپشن کهنه که تا زیر زانویش می‌رسد.

نمی‌توانم آرام بگیرم، مدام چشمانم می‌رود سمت پنجره و زیر پله‌ای مغازه‌ی روبرو. هوا تاریک شده و برف آرام و قشنگی در حال باریدن است. امشب چه شعرها که در وصف برف سروده نخواهد شد. آری هر کس پشت پنجره‌ی یک اتاق گرم باشد و به رقص دانه‌های برف نگاه کند، شاعر می‌شود.

این افکار دیوانه‌ام کرده، یعنی الان در چه حال است؟ مگر یک بچه‌ی 14 ساله از زندگی و این دنیا چه می‌خواهد که روزگار این قدر به او سخت گرفته است؟ آیا او معنی امتحان و قضا و قدر را می‌فهمد؟ استادم چه؟ او هم معنی آزمون الهی با نعمت و دارایی را می‌فهمد؟

فکر نمی‌کنم هیچ کدام‌شان از این امتحان سر در بیاورند. چقدر ناجوانمردانه است امتحان زندگی. یک سالن امتحان و دو جور سوال این قدر متفاوت. باید ببینم تکلیف امشب من از درس امروز چیست و من چه سهمی دارم؟ 

دور و برم را نگاه می‌کنم. یاد تکه پارچه‌های اضافه ی مشتری‌ها می‌افتم. نمی‌شود از آنها لباس در آورد ولی...

تا صبح کوک می‌زنم و سوزن در انگشتم فرو می‌رود. آنقدر پارچه‌ها را به هم وصل می‌کنم تا بالاخره لباس ده رنگی از آن در می‌آید. شاید مد روز نباشد، شیک و مجلسی نباشد، اما حداقل کمی جلوی سوز سرما را می‌گیرد.

به بیرون نگاه می‌کنم، خورشید طلوع کرده و من و او هر دو شب سختی را پشت سر گذاشته‌ایم. چشمانم می‌سوزد. تا استاد قفل در را باز می‌کند به بهانه‌ای بیرون می‌روم. قدم‌هایم را تند می‌کنم تا زودتر از این سرما نجات پیدا کنم. صدایش می‌زنم... انگار صدایم را نمی‌شنود...

- لحاف را کنار می‌زنم. پسرک خودش را جمع کرده تا کمی گرمتر شود. دوباره صدایش می‌زنم. جوابی نمی‌دهد. دوباره و سه باره. تکانش می‌دهم. باز هم جواب نمی‌دهد. با شدت برش می‌گردانم.

آه... خدای من. چهره‌ی کبودش خبر از حال زارش می‌دهد. نبضش را می‌گیرم و قلبم می‌ایستد. او بهتر از همه‌ی شاعران دنیا آن برف زیبا را لمس کرده است. دیگر به این لباس چهل تیکه نیاز ندارد. فقط یک تکه پارچه‌ی سفید او را گرم می‌کند. آن قدر گرم که خورشید در  برابرش کم می‌آورد.

و به همین آسانی همه چیز تمام می‌شود.

راستی امروز نمره‌ی امتحان من و تو چند است؟ اصلا یادمان هست که سر جلسه نشستیم یا مثل خیلی‌ها فقط برای کیک و آبمیوه‌اش آمده‌ایم؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
کاش یاد بگیریم ک بخشنده باشیم٬مثل خدا!خیلی تلخ و آموزنده بود٬موفق باشید
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
ممنون از وقتی که گذاشتین-شما هم موفق باشین
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
چقدر ناجوانمردانه است امتحان زندگی!// صدایش می زنم. انگار صدایم را نمی شنود...// لباس چهل تکه// آفرین به شما! مشخصه زحمت زیادی کشیدین. یادداشتتون فوق العاده بود. حق مطلب رو ادا کردین.
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
این تعریف شما واقعا دلگرم کننده بود-ممنون از حضورتون
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
خواهش می کنم، موفق باشید!
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
چه قدر متنتون رو دوس داشتمم، خیلی خووب نوشتین خانوووم . نمدونم امیده که بیست بگیریم همگی . مچکر مچکر مچکر
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
خوشحالم که دوست داشتین این مطلبو-ان شاالله تو همه ی امتحانات مخصوصا امتحان زندگی بیست بگیری =)) ممنون از نظرت
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
خیلی قشنگ گفته بودید خیلی. مخصوصا تهش:) لذت بردم. ای کاشش توی این امتحان حداقل با 10 پاس شیم
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
شما لطف دارین-ممنون که خوندین و نظر دادین-ای کاش همه روسفید باشیم=)
Vania
Vania
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
ای وای من! یعنی مرد؟:( ///
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
بله=((متاسفانه سال پیش 22 نفر از کارتن خوابها تو خیابونها بر اثر سرما فوت کردند...واقعا غم انگیزه=((
Vania
Vania
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
یاد داستان دخترک کبریت فروش افتادم!///کاش اون دنیا کاش راحت باشه... ///خداکنه که رفوزه نشیم تو امتحان
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
ان شاالله-ممنون
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
:"(((((((((((((
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
واقعا =((((-مرسی که خوندین
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
خدایش بیامرزد و خدایش برای مهربانتر شدن دل های ما کاری کند..
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
ان شاالله-امیدوارم همه مون هر روز مهربونتر از قبل بشیم=)))مرسی که خوندین
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨