نشانم باغ سبز ناز دادی

نشانم باغ سبز ناز دادی

نویسنده : Mina_n

امروز صبح باران می‌بارید ...

بر عکس تمام روزهایم غمگین و پر استرس از خواب بیدار شدم، دیشب آن‌قدر دیر خوابیده بودم که یقینا تا ظهر هم می‌توانستم بخوابم اما با اولین لرزش موبایل از جا پریدم، شاید منتظر خبر تو بودم.

خدای من صبح شد و من انگار سال‌ها بود خوابیده‌ام؛ جالب است با این ذهن مشوش هیچ خوابی ندیده‌ام. میل به صبحانه نداشتم آن هم تنهایی و تنهایی این واژه بیگناه غمناک... آه چقدر از دیشب پیر شده‌ام .

فورا حاضر شدم و زدم بیرون. به به بوی باران، بوی موهای خیس پیچ خورده‌ی تو، دنیا برایم هیچ ارزشی ندارد، تو باشی، باران باشد و قدم بزنیم و قدم بزنیم، برسیم به جایی که فقط من هستم و تو. ای آشنای ازلی من از همیشه بیشتر دلتنگ شده‌ام...

در خیالم به بازوی تو می‌چسبم و عرض خیابان را می‌دویم. سرم را بر می‌گردانم، تو را هم کنارم و هم در چارچوب درب خانه می‌بینم که در حال بدرقه کردن منی، بدرقه نمی‌خواهم، کنارم باش با هم گام برداریم. من عاشق چشم‌های پف کرده تو ام وقتی بعد از چند شبانه روز بیداری و بی‌خوابی به من خیره می‌شوی و من ... همان بهترکه هیچ نگویم که ذوب شده‌ام  در احساس خودم در نگاه نافذ تو ...

حس عجیبی دارم. به راستی انگار تو یک قطره‌ی باران بودی، لغزنده و روان. مرا کاویدی، در تمام رگ و پیوند من رفتی، بین موهایم چرخیدی و سر خوردی روی پوست صورتم. اما چکیدی و من نتوانستم میان هزاران قطره باران تو را بیابم. دلم می‌خواست همانجا بنشینم و زار زار گریه کنم .

تو مرا بزرگ کردی، مرا بالغ کردی، دختر بچه‌ی بازیگوشی بودم مرا چه به باران و هوا و تلالو خورشید و نور ماه. آه ماه ... چه شب‌هایی که مهمان اتاق‌مان بود، وقتی تو نبودی، وقتی آن ماموریت مسخره‌ی خانمان سوز مثل بختک روی زندگی من افتاد و می‌خواهم تمام آن دفتر و دستک و معادن را به آتش بکشم، همه را خورد و نابود کنم، البته به شرط این‌که تو کمکم کنی. خب من زوری ندارم . آخر دست‌های من به قلم عادت دارد، نه به تیشه و تبر ...

این‌جا باران می‌بارد بهترینم، همه جا خیس شده اما این بار برایت تعریف نمی‌کنم. می‌دانم چند ماهی هست باران ندیده‌ای؛ به جایش دعا می‌کنم. می‌گویند وقت باران دعا مستجاب می‌شود. دعا می‌کنم خدا آن‌جا هم ابرهای چاق پر باران را بفرستد و در هزاران کیلومتر آن سوی مرزها ببارد، خیس کند موهایت را بوی‌شان را بمن برساند شاید امشب آسوده بخوابم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
چه متن پر احساسی^_^
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
مرسی عزیزم :)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٥
٠
٠
حس زیر باران قدم زدنم خیلی خیلی بالا رفت :)) کی بشه بارون بیاد ما بریم زیر بارون قدم بزنیم :))
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
انشاا... به زودی زود بارون هم میباره فقط وقتی بارید قدم زدن روفراموش نکنید :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٢٥
٠
٠
دعا کنین ابرهای چاق پرباران مشهد هم بیان:))
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
بله خدا کنه ابرهای چاق برف زا بیان :)
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
متون احساسی، در روند نگارش قاعدۀ خاصی ندارند، هر سخن از دل برآیده؛ منتها ساختار متون دیگه رو دارند. شروع و میانه و پایان خیلی خوبی داشتین و قاعده رو نیز پیاده کرده بودین. اون وسط یک "خورد" دیدم که درستش "خرد" هست. و باز همچنان خوب می نویسید :)
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
سپاس آره اینها هرچه از دل برآیند بود واقعا
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١
چند خطی درباره سانسور کتاب

سانسور ممکن نیست

٩٦/١١/٠٢
مرسی همه!

دلتنگت بودم

٩٦/١١/٠٢