تنها در شهر پر نقاب / داستان کوتاه

تنها در شهر پر نقاب / داستان کوتاه

نویسنده : 151

هوا  بیرحمانه سرد و امان همه را بریده بود. در پس کوچه‌های پایین شهر٬ مثل هر شب صدای جر و بحث از خانه‌ای می‌آمد. پس از چند دقیقه ناگهان دخترک در همان حال که یک سمت صورت ماه گونه‌اش را گرفته بود٬ از خانه بیرون زد.

تاریکی به جای مانده بر صورت ماهش٬ نماز آیات طلب می‌کرد. دخترک اشک بر گونه‌اش را پشت سر هم پاک می‌کرد. هیچ خوش نداشت غریبه٬ خیسی چشمانش را ببیند. او مغرورتر از این حرف هاست. بعد از چند دقیقه به خیابان اصلی می‌رسد. تازه به یاد می‌آورد که در این وقت شب٬ در این شهر پر نقاب٬ به چه کسی پناه ببرد!

از فرط سرما نوک بینی‌اش قرمز شده و  جای اشک‌هایش بد جوری تیر می‌کشید. با نفس سردش٬ دست‌های لطیفش را که حالا یخ زده بودند را گرما می‌داد٬ ولی فایده‌ای نداشت. می‌لرزید٬ سر در گم شده بود٬ شاید هم پشیمان. ولی یادآوری کبودی‌های بدنش راه برگشت را بسته بود.

قدم اول را با تردید برداشت٬ قدمی در راستای جاده‌ی تنهایی و ترس. در طول مسیر٬ هر چند دقیقه یک بار٬ صداهایی به گوشش می‌رسید

»خانومی٬برسونمتون!»

»امشبو مهمون ما باش!»

»سیامک٬ببین عجب چیزیه.»

»چند؟!»

»افتخار میدی خوشگل خانوم؟!»

سعی می‌کرد حس ترس و وحشتش را در زیر پوستش پنهان کند٬ ولی سرگردانی در راه رفتنش٬ گویای همه چیز بود. نمی‌دانست به چه سمتی برود٬ فقط داشت می‌رفت. تا به حال خیابان را در این وقت شب تجربه نکرده بود٬ برایش غریب بود این ساعت از شب٬ تنها در خیابان.

موهای مشکی بیرون زده از شالش را مرتب کرد. به راهش ادامه داد ولی٬ زوزه‌ی گرگ‌های گرسنه٬ قدم‌هایش را سست می‌کرد. او اهل این برنامه‌ها نیست. او پاک و نجیب است. باوقار و عفیف است.پس از مدتی زوزه‌ها قطع می‌شوند. دخترک کمی آرام می‌شود. از شدت سرما٬ سرش را در لباسش فروبرده و خودش را مچاله کرده٬ تا شاید سرما اثر کمتری داشته باشد.

بعد از چند لحظه به پارک می‌رسد٬ دوباره صداهای مرموزی به گوش او می‌رسید.

«خانومی٬ چی میزنی؟»

»شیشه دارما! مفته مفت.»

»بیا تو چادر ما٬ بساط جوره»

»هرچی بخوای دارم٬ بیا٬ مشتری میشی»

نخِ٬ نخکش شده‌ی شالش را هی می‌کشید. پاهایش شروع به لرزیدن می‌کند. ذات دخترک پاک و زیباست ولی...

ولی او باید بخوابد. او جای خواب می‌خواهد. او محبت و عشق می‌خواهد در این غمار خانه‌ی هوس. عشقی که تجربه نکرده بود. او آغوش گرم می‌خواهد در این سرمای بی وجود. آغوشی که پدر به او هدیه نداده بود.

دستانش را به هم می‌مالد. به اطراف نگاه می‌کند. دنبال پناهگاه می‌گردد٬ اما خبری نیست. ولی لانه‌ی مار فراوان است در این جنگل بی پونه. در همین حین که صدای زجه‌ی کفتارها هنوز به گوش می‌رسید٬ یک ماشین لوکس قرمز٬ جلوی پای دخترک ترمز می‌زند. شیشه‌ی ماشین پایین می‌آید. گرمای داخل ماشین برای یک لحظه احساس خوشایندی به صورت قرمز شده دخترک داد.

دو پسر در ماشین بودند. راننده٬ سیگاری بر لب داشت و خالکوبی عقرب روی بازویش٬ بدجوری توی ذوق می‌زد و پسر دیگر هم بطری مشروبی بر دست داشت و با لحنی اقوا کننده گفت: از امشب تا صبح دو میلیون تومن٬ با هر دومون. پایه‌ای بپر بالا»

دخترک از صمیم قلب فروریخت. قلبش تیر کشید. بغضی مانند استخوان ماهی راه گلویش را بسته بود. ولی نباید گریه می‌کرد. بغضش را خورد‌٬ رفت که جواب سنگینی به پسر  بدهد ولی... در ذهنش جنگی از افکار به پا شد.

»من امشب کجا بخوابم؟!»

»چقدر سرده!»

»آخه کجا برم اینوقت شب؟»

»باید برگردم خونه٬ولی بابام...»

» فرار کنم از دستشون»

» چقدر گشنمه.»

»امشب تموم بشه٬فردا شب رو چیکار کنم؟!»

»هیچ پولی هم ندارم.»

»ولی من اهل این کارا نیستم.»

»دختر! میخوای با خودت چیکار کنی!هان!!»

»چقدر خستم. پاهام درد میکنن.»

»خدا جونم هیچ معلومه کجایی! تو هم منو تنها گذاشتی؟»

تمام این افکار در عرض چند لحظه از ذهن دخترک گذشت. دست لرزانش را به سمت دستگیره‌ی در برد. اشک بر چشمانش جاری شد. باورش نمی‌شد که در چنین وضعیتی قرار گرفته باشد.

ناخودآگاه نگاهش به بیلبورد پل هوایی افتاد:

»وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريد«

ما از رگ گردن به شما نزديك‌تريم

ستاد تبلیغات فرهنگی «امام زاده عبدالله»

آدرس امام زاده را دید٬ لبخندی از جنس آرامش و رهایی بر لبش نشست‌. امام زاده دور نبود٬ یعنی خیلی نزدیک بود٬خیلی!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ka_veh
ka_veh
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
همیشه یه راهی هست ...
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
قطعأ همینه.
admin
admin
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
محمد آقا نام کاربری ات رو عوض نمی کردی بهتر بود
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
چه غمناک:((
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
غمناک ولی با پایان خوش!
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
جناب ادمین!!راست میگید!چ غلطی کردم!!الآن نمیتونم وارد پروفایلم بشم!!لطف کن همون اسم کاربری قبلی رو بزار!!
From Dust-151 :)
From Dust-151 :)
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
عاقا!در خواست تغییر اسم کاربری رو تأیید کن لطفأ!!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
سلام. معنی اسم کاربری جدیدتون رو می‌دونید؟
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
سلام.حتمأ میدونم که گذاشتم!!ولی خب تغییرش دادم!ولی تغیرش ربطی به معنیش نداشت!!نظرتون در مورد داستان چیه آقای علوی!منتظر نقداتون هستم!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
از نظر داستان‌پردازی و جمله‌بندی، خیلی خوب بود. خیلی خیلی بهتر از داستان قبلی شده. ولی از نظر محتوا، این موضوع با همین پایان‌ مشابه با داستان شما (و حتی پایان‌های تلخش) خیلی خیلی تکرار شده. جدا از این موضوع، روند داستان به واقعیت موجود، خیلی نزدیک نیست و اون تیکه آخر داستان، خیلی شعاری به نظر میاد.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
ممنون بابت نظرتون!ولی شعاری نیست!اصلأ شعاری نیست.شاید عادی نباشه٬ولی خدا یه جاهایی یه طوری به دادت میرسه که نمیتونی پیش بینی کنی!در مورد موضوع هم٬سعی میکنم موضوعات جدید تری رو پیدا کنم.
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
خیلی قشنگ بود. اصلا تهش انتظار چنین چیزی رو نداشتم عالی بود:) اصطلاحات و تعابیر به کار برده مثه نماز آیات خوب بود. در مورد محتواهم متاسفم که اینقدر شهرمون ناامن برای بانوان
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
خیلی ممنون ک خوندی!بله!خیلی نا امنه!خییلی!ولی خب٬خدا هم حواسش به همه هست!
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٥
١
٠
داستان کوتاه آموزنده، نکته دار و قشنگی بود. تبریک ممیگم واسه نوشتن همچین داستان خوبی
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٠/٢٥
١
٠
نظر لطفتتونه!ممنون ک خوندید!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٠/٢٥
٢
٠
مرسی که از خدآ نوشتین :) دوسش داشتم ، صورت ماه گون دختر رو زیبا تفسیر کرده بودین .
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٠/٢٥
٢
٠
متشکرم بابت همراییتون!از خدا نوشتن رو دوست دارم٬امیدوارم بازم بتونم بنویسم!
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢٥
١
٠
خدا آن حس زیبائیست که در تاریکی صحرا....زمانیکه هراس مرگ می دزدد سکوتت را...یکی آهسته می گوید..کنارت هستم و دل آرام می گیرد--خیلی قشنگ و مفهومی بود داستانتون.....موفق باشین.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٠/٢٥
١
٠
خیلی ممنون بابت نظر زیباتون!متشکرم!
blue girl
blue girl
٩٤/١٠/٢٥
١
٠
متشکرم خیلی خیلی قشنگ نوشته بودید!پایانش خوب بود ینی غافلگیر کننده بود!خوب نوشتن هاتون مستدام
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٠/٢٥
١
٠
خیلی ممنون ک افتخار دادید!متشکرم!
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١٠/٢٥
٢
٠
توی این شعر پر نقاب/ تو با اون میخوابی من با قرص خواب.......( من نمیگم، شاعر میگه) :|
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٠/٢٥
٢
٠
من قرض کردم٬تا واست خرج کردم/من کف خیابونو واست فرش/من واسه داشتنت نذر کردم/من تو رو ی فرشته فرض کردم(اینم من نمیگم٬همون شاعره میگه:)) ممنون بابت حضورتون!
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/٢٥
٠
٠
چه خوب و عالي ...ما از رگ گردن به شما نزديك تريم :)
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٠/٢٥
٠
٠
ممنون ک وقت گذاشتید!خدا خیلی ب ما نزدیکه٬ما ازش دوریم!
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
چه پایان خوشی و چه شروع تلخی از باقی داستانهایی که تا به الان در جیم ثبت کردید شیواتر بود
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
ممنون بابت نظرتون.بله خب٬تو این مدت خیلی چیزها از جیم و جاهای دیگه یاد گرفتم.ولی هنوز خیلی پایین هستم.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤