عابد قرن نو...

عابد قرن نو...

نویسنده : Mostafa_h

عابد بر سر سجاده نشسته بود. از شانه‌های فرو افتاده‌اش، از دستان به عرش بلند شده‌اش، از خیسی صورتش، از لرزش بدنش و از همه‌ی وجودش، خضوع و خشوع می‌بارید. ذکری نبود که بر لبش جاری نشده باشد و مستحبی نبود که در نمازهای اخیرش به جا نیاورده باشد. هنگامی که بالاخره طاقتش طاق شد و سر به سجده نهاد، دیگر هیچ صدایی از بیرون خانه نمی‌آمد. شب فرا رسیده بود.

*

صدای زنگ تلفن، عابد را از خوابی ناآرام و متشنج بیدار کرد. خودش را به حال چمباتمه زده، روی سجاده یافت. در حالی که هنوز هوشیاری کامل خود را باز نیافته بود، تلوتلوخوران به سمت تلفن رفت و آن را برداشت. صدای زنی از پشت خط، چند کلمه‌ای گفت، ولی بعد از کلمه‌ای خاص، عابد دیگر چیزی نشنید. تلفن از دستش رها شد و قوسی بر لب‌هایش نشست.

*

عابد از روی سجاده گذشت و به طرف آشپزخانه رفت و از داخل بطری شیشه‌ای، مقداری مایع قرمز رنگ در لیوان ریخت. سپس در حالی که جرعه جرعه می‌نوشید و مایع از گوشه‌های دهان بر صورت و لباسش جاری می‌شد، به طرف اتاقش رفت. پیش از بستن در، لحظه‌ای مکث کرد و نگاهش به سجاده افتاد که در انتهای راهرو هنوز دیده می‌شد – همانجا، در هال پهن شده بود. پلکی دیگر، و لرزش خفیفی دیگر کافی بود تا نگاهش را از آن صحنه برگیرد و در اتاق را به هم بکوبد. چند دقیقه بعد، همراه با لیوان خود، در مقابل تصویر داخل رایانه، لبخند می‌زد.

*

حدود ساعت سه بعد از ظهر روز بعد، به سختی از جای خود برخاست. موهایش آشفته بود، تلوتلو می‌خورد و با هر گامی که برمی‌داشت، گویی کوهی از آهن را جا به جا می‌کرد. درحالی که به هال نزدیک می‌شد، ناگهان عق زد و همانجا وسط راهرو بالا آورد. طعم نفرت انگیز اسید معده در تمام دهانش پیچید و تلخی ملس مایع قرمز را به کلی از بین برد.

هنگامی که چند لحظه بعد، قصد داشت به طرف دستشویی برود، سرش گیج رفت و دوباره بر روی زمین افتاد. دیدگانش تیره و تار می‌شد و واقعیت را از رویا تشخیص نمی‌داد. در گیر و داری که با بدن سنگین و کاهل گونش در تکاپو بود، تلفن زنگ زد و پس از چند لحظه، رفت روی پیغام گیر. صدای لرزان زنی می‌آمد که می‌گفت: «میگن همه چی اونقدر سریع اتفاق افتاد که نمی‌تونستن هیچ کاری بکنن... خودشونم تعجب کردن که چطور همه چیز، به این سرعت تغییر کرد... وای، خدا... »

و عابد، مات و مبهوت، به قالیچه‌ی مقدسی که روی آن افتاده بود نگریست و هیچ چیز نگفت؛ فقط به سکوت تن داد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
من واقعا نفهمیدم چی شد! یعنی هم عبادت می کرد هم شراب می خورد؟؟!!
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
واقعن، ان هذا لشئ عجاب! گمان می کردم تصور وجود چنین فردی نباید خیلی دور از ذهن باشه - حداقل با اطلاعات جامعی که در حال حاضر همگی در اختیار داریم و می تونیم حقایق ترسناکی رو - به لطف وجود انواع و اقسام " تکنولوژی مدرن " ببینیم... بعله... ممم... تنکس فور یور کامنت :)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
دوستی داشتم نمازشو نمیزاشت قضا بشه هر هفته هم حرم میرفت.اما شراب هم میخورد خانوم بازی هم میکرد!!!
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
تحویل بگیرین! :))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٠/٢١
٢
٠
موضوعی که انتخاب کردین به قول خودتون شاید ملموس باشه اما به نظرم موضوع خوب رو خوب تعریف و داستانیش نکردین" موفق باشین "
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/٢٢
٢
٠
حرف حق، جواب نداره! باید یه مقدار وقت هم می ذاشتم روش. شما هم همین طور :) پ.ن: شرمنده واسه وقتی که احیانا تلف شد (^_^)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
الان این طنز بودش؟؟؟
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
طنز؟ بستگی به برداشت شخص از طنز داره، آقا سجاد :)
مرتضی تقی زاده خسرویه
مرتضی تقی زاده خسرویه
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
من تا اینجاشو فهمیدم که یکی داشته نماز می خونده بعد رفته یه چیزی خورده بعد افتاده گوشه ی خونه. منظور از دری که بسته شد چیه؟ درِ اتاق، درِ خانه، که با این در اگر دربند در مانند درمانند.یه سوال دیگه، اون زنه پشت پیغامگیر داشته با کی حرف می زده؟ با خودش با مرده یا با زنهای محل؟
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
از ظواهر امر اینجور به نظر میاد که ایهام مطلب تبدیل به ابهام شده، سهوا! ولی نمیدونم پس چرا خودم وقتی متنو می خونم، (( از این منظر )) بخصوص، مشکلی ندارم. ایراد دوستان البته وارده، ولی روی مسئله ی ایهامش باید بیشتر فکر کنم :))
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
با اینکه گنگ بود اما میشد فهمید جریان چیه فقط آخرش اون تلفن خبر خوب داد یا بد؟
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
خبر بد :)
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
تنها در خودم اشک می ریزم

یک فنجان فراموشی لطفا

٩٦/٠٨/٣٠
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
دشوار روزگاری است

اعجاز تنهایی

٩٦/٠٨/٣٠
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
شعری سروده خودم

بغض آسمان

٩٦/٠٨/٣٠
دلیل لبخند‌هایم

دلیل حال خوبی

٩٦/٠٩/٠١
شعری سر کلاس ریاضی!

شعر می‌گفتم و با قافیه می‌جنگیدم

٩٦/٠٩/٠١
تبلیغات