رهایی / داستان کوتاه. قسمت پایانی

رهایی / داستان کوتاه. قسمت پایانی

نویسنده : n_nazari

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

لحظه‌اي دنيا در برابر چشمانم تيره و تار شد، كاملا شوكه شده بودم، لب‌هايم خشك‌شان زده بود و قادر به صحبت كردن نبودم، چشمانم شرم‌شان گرفته بود كه به چهره اين كودك نگاه كنند. سرم را به زير انداختم سكوتي چند ثانيه‌اي بين من و نيما حكمفرما شده بود. بعد از چند ثانيه با بغض و سختي از او خداحافظي كردم و رفتم. آن چند دقيقه‌اي كه طول كشيد تا به مسافرخانه برسم از طولاني‌ترين و سخت‌ترين دقيقه‌هاي عمرم بود. در راه فقط چهره نيما در جلوي چشمانم تداعي مي‌شد، دقيقا حالا يادم آمد كه چرا اين‌قدر چهره او براي من آشنا بود. يعني من بودم كه باعث شده بودم اين پسر خانه اجاره‌اي خود و پدرش را از دست بدهند و من بودم كه او را آدامس فروش كنار خيابان كرده بودم و من بودم كه باعث شدم كه زيرزمين تاريك و سردي آخرين پناه گاه او باشد. من بودم، فقط خودم بودم!

اين فكرها از سرم بيرون نمي‌رفت. معلوم نبود تا كي بايد عمرم را با فكر كردن به اين حادثه سپري كنم. مانند ليواني بودم كه بيش از حد در آن آب ريخته‌اند و اين آب لب ريز شده و به بيرون مي‌ريزد. تحمل من دقيقا به اين شكل شده بود. تا صبح آن روز پلك بر روي هم نگذاشته بودم، سرانجام تصميم گرفتم به نزد نيما بروم تا حقيقت را به او بگويم، شايد او مرا ببخشد.

با عجله آماده شدم و به سمت مسجد رفتم، خادم مسجد را ديدم و از او در مورد نيما سوال كردم. اما او گفت: نيما جان ديشب وسايلشو جمع كرد و خداحافظي كرد رفت.

- به شما نگفت كجا ميره؟

- نه والا . اون كس درست و حسابي نداره، حداقل در اين شهر. به منم نگفت كجا ميره.

مايوس و سردرگم شده بودم. نمي‌دانستم كجا به دنبال او بگردم. به بعضي مساجد، پارك‌ها و حتي ترمينال‌ها سر زدم تا شايد از او نشانه و ردي بگيرم اما بي‌فايده بود. بعد از يك هفته تلاش بي‌فايده خسته شده بودم. شبي در خيابان قدم مي‌زدم، بر روي لبه جدولي نشستم در حالي كه بغض گلويم را مي‌فشرد، سرم را لحظه‌اي بالا گرفتم و ديدم تنها راه چاره جلوي من است. «كلانتري» و معرفي خود. تا دم كلانتري رفتم. پاهايم مثل بيد مي‌لرزيد، در حالي كه اغراق مي‌كردم از سرماست. سرانجام بر اين بزدلي غلبه كردم و براي شر اين عذاب وجدان رفتم داخل و خود را معرفي كردم و همچنين مرا در اتاق بازجويي بردند و تمام ماجرا را با جزئيات براي بازپرس گفتم و به آن‌ها نام و نشاني نيما را دادم و گفتم تنها خواسته‌ام پيدا كردن اوست.

فردا صبح مرا در بازداشتگاه بيدار كردند، چشمانم از بي‌خوابي باز نمي‌شد، تقريبا در اين يك هفته كه در تكاپوي پيدا كردن نيما بودم اصلا نخوابيدم. مرا در اتاقي گذاشتند و پس از چند دقيقه ديدم مامور نيما را آورد. با چهره‌اي فوق العاده جدي و خشمگين كه در نگاه هيچ كودك 10 ساله‌اي همچين نگاه سنگين و كمرشكني را نمي‌توان جست. من هم فقط سرم را به زير انداختم. چند ثانيه‌اي اتاق غرق در سكوت بود و تنها چيزي که سكوت اين اتاق را تا حدودي مي‌شكست صداي «تيك تاك» عقربه‌هاي ساعت ديواري بود. بعد از چند ثانيه نيما گفت: پس عامل نابودي زندگي من شما بودي آقا سياوش . شما اگر بدونيد كه من توی اين يك سال چه سختي‌هايي كشيدم كه قطعا مي‌دونيد، حتما از من معذرت خواهي مي‌كنيد.

تا به آن روز كسي را نديده بودم با قاتل پدرش اين‌قدر زيبا و متين سخن بگويد و علاوه براين‌كه بي احترامي نمي‌كند بلكه احترام او را هم مي‌گذارد، من هم فقط در يك كلمه از اماق قلب گفتم: معذرت مي‌خوام، هر مجازاتي بگي حقمه، فقط منو ببخش.

- نياز به مجازات نيست وقتي كاري غير عمد بوده

بعد از گفتن اين جمله نيما بلند شد و اتاق را ترك كرد و سرباز آمد و دستبند مرا گشود و گفت: «برو وسايلتو بگير و فقط شكرگزار اين پسر بچه باش كه نذاشت بالاي دار بري»

ناگهان سرم را بالا گرفتم و شگفت زده شده بودم. نمي‌دانستم چطور اين كار را كرد و نمي‌دانستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت. وسايلم را كه گرفتم، سريع رفتم بيرون تا نيما را ببينم و او را ديدم و به او گفتم: نيما جان من حاضرم هركاري كنم تا اين لطف تو رو جبران كنم، فقط بهم اجازه بده لطفا.

سپس ديدم از كيفش كتاب «‌نهج البلاغه» در آورد و آن را به من داد و گفت: فقط به حرف‌هاي داخل اين كتاب پايبند باش. من هم دارم ميرم پيش مادربزرگم تو روستاي خودشون براي زندگي و ديگه تو اين شهر نيستم.

من با كلي اسرار او را با ماشين به سمت روستا خودشان بردم و از سر راه براي او كيف و كفش و لباس و دفتر مدرسه فراهم كردم و مقداري پول هم خواستم به او بدهم ولي او قبول نكرد. و اينگونه بود كه اين پسر فرشته نجات من شد و باعث شد براي هميشه در ذهنم ماندگار شود

روزي فكر نمي‌كردم كه يك كودك 10 ساله چنان درس بزرگي به من بدهد كه حتي از استادان دانشگاه بالاتر باشد. گاهي وقت‌ها يك انسان به اندازه يك كتاب عبرت آموز است و انسان فقط مي‌تواند آن‌ها را در شرايط سخت بشناسد و هيچ وقت پول و مقام شعور، بخشش و بزرگي نمي‌آورد.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
توفیق حاصل شد تا داستان شما رو کامل بخونم. از اونجایی که با همین سه قسمت استعداد خودتون رو در خلق داستان نشون دادین، لازم می دونم از بابِ اینکه در یک محلِ صمیمی مشغول فعالیت هستیم، نکاتی رو خدمتتون ارائه بدم. از ابتدای داستان در بعضی از جاها از جملاتی استفاده کردین که مرسوم نیست، مثلا: «باد سرد صورتم را نوازش کرد.» باد سرد نوازشگر نیست، بهتر بود که از دو واژۀ «نسیم خنک» استفاده می کردین.// در دیالوگ ها اشکالی برای عامیانه نویسی نیست، کما اینکه از راوی اول شخص هم استفاده کردین که شدت همذات پنداری را بالا می بره که البته از قسمت دوم به بعد تا حدودی این کار صورت گرفت.// در بعضی از جاها از صفت برای خصلت هایی به کار بردید که اصلا برای اونها وضع نشده مثلا در قسمت دوم: «من كه محو تماشاي صدا و ادب زيباي كودك بودم» بهتر بود که جمله رو به این شکل می نوشتید: «من که محو تماشای صدای زیبا و ادب...» یا «بعد از چند دقيقه صداي اذان را از مسجد بالاتر پارك فهميدم» «شنیدم» یا «به گوشم رسید» بهتر جواب خواهد داد.// نکتۀ دیگه اینکه در همین قسمت و در ابتدای داستان، داستان رو لو دادین و تعلیقی که می شد در بندهای آخر گره گشایی کرد رو ناکام گذاشتین// در همین قسمت «عین» اعماق هم جا افتاد و ایضا کلمۀ اصرار// به هر صورت اصل کار و سبک چینش کلمات، تشان دهندۀ استعداد شماست. تصورم اینه که اگر بازنویسی مجدد صورت بگیره با تعمق بیشتر، داستان جذابی خواهد شد. هر نویسنده هر چند تا حدودی حرفه ای، حتما خوندن داستان های خوب رو در برنامۀ کاریش می گنجونه، امیدوارم شما هم بیشتر به خوندن داستان های خوب مشغول بشید. موفق ان شاءالله!
n_nazari
n_nazari
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
مرسی که حوصله کردین و داستان رو خوندین جناب میرزا ... از بابت این انتقاد خیلی ممنوم حتما رو اینا کار میکنم ... امیدوارم خوشتون اومده باشه
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
خواهش می کنم؛ موفق و مؤید باشید!
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
از روزهای 18 سالگی

قانونی شدن عجب صفایی داشته!

٩٦/٠٨/٢٢
برای مردم داغدیده

شهر تو و شانه های من

٩٦/٠٨/٢٢
شعری سروده خودم

مهم نیست، فراموشش کن

٩٦/٠٨/٢١
به طور متوسط، هر کاربر ایرانی در 18 کانال عضو است

چرا سرانه رو می ریزی تو تلگرام؟

٩٦/٠٨/٢٢
ماوقع یومیه میرآخور

قطار بازی

٩٦/٠٨/٢١
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
تبلیغات