زندان / داستان کوتاه - قسمت پایانی

زندان / داستان کوتاه - قسمت پایانی

نویسنده : مهراد علوی

قسمت اول داستان را اینجا بخوانید

===***===

شهاب خوشحال از این‌که بالاخره توانسته، توجه مرد جوان را جلب کند و ناراحت از این‌که مجبور شده خاطرات تلخش را بازگو کند، شروع به تعریف کرد:« اسمش با خودشه، زندون؛ کشنده‌ی آزادی! واردش که بشی، دیگه مختار نیستی، مجبوری! دیگه نمی‌تونی هر جا دوست داری بری، با هر کی می‌خوای رفاقت کنی، کاری رو انتخاب کنی که دوسش داری، چیزی رو که دوست داری، ببینی... .» آه سردی کشید:« هی...!» مکثی کرد و ادامه داد:« وقتی افتادی زندون، دنیات میشه یه چهاردیواری با پنج، شش نفر آدم که اگه شانس بیاری آدمای نامردی نباشن! باید دائم حواست به خودت و وسائلت باشه. دائم باید زیرنظرشون بگیری. همه‌چیزت رو باید شیش قفله کنی، که مهم‌ترینش، وجود خودت و احساساتته! کافیه دلت پر بشه و از روی دلتنگی، بشینی و با یکی، درد و دل کنی! خدا می‌دونه چه سواستفاده‌هایی ازت می‌کنه! اونجا می‌فهمی که وجود کسی که بتونی دوستش داشته باشی و بهش اعتماد کنی، یه نعمت فوق‌العاده بزرگه، دقیقا مثل کسی که واقعا دوستت داشته باشه. دلت لک می‌زنه برای محبت کردن! باورت می‌شه؟! می‌خوای...، ولی نمی‌تونی صاف و صادق باشی! هر چی بیشتر به زندونیای دیگه نزدیک بشی، راحت‌تر و عمیق‌تر بهت خنجر می‌زنن! به جز هم‌سلولیات، آدمایی دیگه‌ای هستن که باید تحمل‌شون کنی، کاری که اصلا ساده نیست! کلا تو زندون دو جور آدم هست؛ یا مطاع و یا مطیع. از این دو حالت خارج نیست. معلومه که هیچ‌کس دوست نداره مطیع یه سری حیوون بشه، پس چاره‌ای جز مطاع شدن نداره. ولی مشکل اینجاست که مطاع شدن به همین راحتیا نیست؛ باید بدری، حمله کنی، وحشت بندازی. باید یه جونور به تمام معنا بشی...!»

دستش را روی سرش گذاشت و موهایش را روی به عقب چنگ زد:« بعضا وقتا، وقتی توی آینه نگاه می‌کردم، دلم می‌سوخت! ته چشام، خود واقعی‌م رو می‌دیدم که زندونی شده! که اجازه‌ی نشون دادن خودش رو نداره! بغضم می‌گرفت. دوست داشتم آزادش کنم، ولی چاره‌ای نداشتم، برای زنده موندن کنار یه مشت جونور وحشی و درنده، باید مثل خودشون بشی.» آب دهانش را فرو برد و کمرش را راست کرد. دستش را روی شانه‌ی مرد جوان گذاشت و گفت:« اینا رو گفتم که قدر چیزایی رو که داری، بدونی. تو آزادی، آزاد...! اینو بفهم.»

مرد جوان، مجسمه‌ی چوبی داخل دستش را خوب برانداز کرد. کارش تمام شده و یک سر آهوی زیبا را خراشیده بود. کاردش را داخل جعبه ابزارش گذاشت. بلند شد و خودش را تکاند. مجسمه را به طرف شهاب گرفت و گفت:« بگیرش، برای تو.» شهاب خوشحال شد. مجسمه را گرفت و شروع به تحسین کرد. مرد جوان بی‌تفاوت به شهاب، تا شد و کیسه‌ی پلاستیکی که پر از خرده‌های چوب شده بود را، از روی زمین برداشت. جعبه ابزارش را هم در دست گرفت و راهی شد که برود. شهاب که فکر می‌کرد توانسته دل او را به دست آورد، جا خورد و همانطور مبهوت، نگاهش کرد.

مرد جوان قبل از این که برود، به طرف شهاب برگشت و گفت:« راستی ... می‌دونی منم زندون رو تجربه کردم؟!» دهان شهاب از تعجب، باز ماند و گفت:« چی؟! یعنی توام زندونی بودی؟!» مرد جوان زهرخندی زد و گفت:« زندونی بودم؟! نه...! من الآنم زندونی هستم! زندون من، دیوار نداره...!» و آرام، آرام دور شد.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٣٠
٠
٠
چه قشنگ زندون رو توصیف کرده بودید، خیلی خوب می شد شهاب حالتاش رو تصور کرد! در مورد پایانش هم :) به خودم افتخار می کنم که درست حدس زدم :)) مثل همیشه خیلی خوب و روون نوشته بودید، موفق باشید.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٣٠
٠
٠
ممنون، یادگار دوارنی حبسیه که کشیدم! :) ** آره، به همین خاطر بود که گفتم نظرتون برام جالبه. ممنونم لطف دارید.
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٣٠
٠
٠
عاااااااااااااااااالی بود اقای علوی... این دیالوگای داستانای شما خیییییلی واقعی و قشنگن
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٣٠
٠
٠
لطف دارید. خیلی خیلی ممنون.
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٠١
٠
٠
داستان نویسی تون حرف نداره آقای علوی، داستان خیلی خوبی بود که خواننده رو قشنگ دنبال خودش میبره :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/٠١
٠
٠
بی نهایت ممنون. تشکر از حضور و همراهی.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٠١
٠
٠
داستان خوبی بود.ولی فکر کنم خیلی مفهومی بود و یک منظور دیگه از زندان داشتید»!!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/٠١
٠
٠
ممنون. خیلی هم پیچیده نبود. همونطور که شهاب به شخصیت دیگه میگه دنیا زیباست و ارزش غصه خوردن رو نداره؛ چرا اینقدر ناراحت و غمگینی؟! و بعد خودش از محیط زندان میگه که چجور جاییه. و شخصیت مقابل هم که می‌بینه، شهاب کار رو براش راحت کرده، خیلی راحت جوابش رو میده! ** منظور اینکه بر خلاف گفته‌ی خیلی از روان‌شناسا و عده‌ای دیگه، توی هر شرایطی نمیشه شاد بود و نمیشه هر چیزی رو توی زندگی به دست آورد. خیلی جاها فقط باید تحمل کرد، دقیقا مثل زندان! ** یه نکته‌ای هم که توی این داستان هست، شخصیت "مرد جوان" شخصیت اصلی داستان "کشنده" است که توی همین سایت هم منتشرش کردم. البته این داستان کاملا مجزا از اون داستانه. فقط از شخصیت "آرش" کمک گرفتم تا یه نمونه از زندان روحی، از اون مجبور بودن و نه مختار بودن رو که مد نظرم بوده، برای مخاطب بازگو کنم.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠