زندان / داستان کوتاه -قسمت اول

زندان / داستان کوتاه -قسمت اول

نویسنده : مهراد علوی

شهاب داخل پارک، قدم می‌زد. درختان تازه شکوفه کرده، گل‌‎های معطر بهاری، هوای خنک و نرمی که پوست را نوازش می‌کرد و روح را جان می‌بخشید و مردمی شاد و خوشحال، فضای دل‌انگیزی را به وجود آورده بودند. شهاب از قدم زدن و دیدن این مناظر، سیر نمی‌شد. نیم ساعتی را داخل پارک چرخید. زانوهایش کمی خسته شده بودند. تصمیم گرفت گوشه‌ی دنجی را پیدا کند و روی یک صندلی بنشیند. گشت و گشت تا بالاخره، صندلی مورد نظرش را پیدا کرد و روی آن نشست. روزنامه‌اش را باز کرد و مشغول خواندن شد.

چند دقیقه‌ای گذشت. فردی که روبروی شهاب نشسته بود، کم‌کم توجه شهاب را به خودش جلب کرد؛ مرد جوان خوش‌پوش و خوش‌چهره‌ای که ظاهری گرفته و مغموم داشت! آن شخص، تکه چوبی را در دست گرفته بود و با کارد مخصوصی، آن را برش می‌داد. انگار که از تمام دنیا و مردمش، جدا افتاده بود. درست مثل دانش‌آموزی که تنها مردودی بین کل دانش‌آموزان یک مدرسه باشد؛ دلتنگ، سرخورده و غریب!

نیم ساعتی گذشت. مرد جوان کارد و تکه چوب را داخل جعبه‌ ابزار کوچکش گذاشت. کیسه‌ی پلاستیکی را هم که روی زمین قرار داده بود تا خرده‌های چوب، داخل آن بریزد، از روی زمین برداشت. از روی صندلی بلند شد، کیسه را داخل نزدیک‌ترین سطل زباله انداخت و آرام‌آرام از محدوده‌ی دید شهاب، خارج شد.

فردای آن روز، شهاب آن مرد را دقیقا همان‌جا و درست در همان ساعت دید. باز هم داشت روی چوب، خراش می‌داد و شکل خاصی شبیه به سر یک جانور را به وجود می‌آورد. شهاب روی همان صندلی دیروزی‌اش نشست و باز هم آن مرد را زیر نظر گرفت. این‌بار بیشتر به رفتار مرد، دقت کرد. او کارد را بی‌اهمیت به سمت چوب پرت می‌کرد، اما انقدر در کارش متبحر بود که مجمسمه‌ی چوبی زیبایی را شکل می‌داد. آن روز هم گذشت.

روز سوم، شهاب با دیدن آن مرد، وسوسه شد که برود و با او صحبت کند. رفت و از آن مرد، پرسید: «می‌تونم این‌جا بشینم؟» مرد جوان، با کراهت سرش را از مجسمه برداشت و اطرافش را نگاهی انداخت. بعد با نگاهی که بین شهاب و صندلی خالی مقابل آن دو، جابجا می‌کرد، گفت: « اون‌جا یه صندلی خالی هست!» شهاب گفت: «می‌دونم...! ولی از منظره‌ی این طرف بیشتر خوشم می‌آد» مرد جوان نگاهش را به طرف مجسمه برگرداند. چند خراش به مجمسه داد و بدون این‌که شهاب را نگاه کند، گفت: «بشین.»

شهاب نشست. ابتدا، روزنامه‌ی دستش را باز کرد و مشغول خواندن شد. از هر صفحه‌ی روزنامه، مطلب کوتاهی را انتخاب کرد و به طور اجمالی، خواند. به صفحه آخر رسید. روزنامه را بست و کنارش، روی صندلی گذاشت. چند لحظه به اطراف خیره شد. سپس، به مرد جوان گفت: «مجسمه‌ی فوق‌العاده قشنگیه! سر چه جونوری؟ گوزنه یا اسب ماده؟» مرد جوان، تکانی به بدنش داد و سرش را به طرف شهاب چرخاند. در چشمان شهاب خیره شد و نگاه سردی به او انداخت! نفس عمیقی کشید. باز هم مشغول کارش شد و گفت: «آهوئه.»

شهاب کمی دلگیر شد. نفس عمیقی کشید و باز، مشغول نظاره‌ی اطراف شد. کمی آن طرف‌تر، چند کودک داخل چمن‌های پارک، مشغول کشتی گرفتن بودند. شهاب خندید و گفت: «اون بچه‌ها رو ببین چه با مزه‌‌ان! اون تپل رو... نافش زده بیرون!» و به مرد جوان نگاه کرد. مرد جوان، بی‌تفاوت، اخم‌هایش را در هم کشیده و واکنشی نشان نداد!» شهاب از او پرسید: «فضولیه داداش، ولی چرا ان‌قدر تو خودتی؟! چرا ان‌قدر گرفته‌ای؟! آخه جوونی به این خوش‌تیپی، چه مشکلی می‌تونه داشته باشه؟! از ساعتی هم که دست‌ته مشخصه، وضع مالی‌‌‌ت هم خوبه! هزاران نفر دوست دارن فقط یه روز جای تو باشن! هر مشکلی هم که داری، بدون هیچ مشکلی نیست که حل نشدنی باشه!» مرد جوان، در حالی که کارد را محکم‌تر روی چوب می‌کشید و گفت: «خودت اول حرفات، جواب خودت رو دادی! این موضوع، به تو ربطی نداره!»

شهاب سرخ شد. قیافه‌ی مظلومی به خودش گرفت و حرفی نزد. به خودش لعنت می‌فرستاد که: «همین رو می‌خواستی؟! اصلا چرا طرف این اومدی؟! بذار تو غربت و غم خودش بمونه و بمیره؛ به تو چه مربوط؟! خوبت شد حالا که سنگ روی یخ‌ت کرد....!» و باز آه تاسف‌باری کشید. چند لحظه با خودش کلنجار رفت که بلند شود و برود یا بماند. دلش می‌خواست دوباره شانسش را امتحان کند و هر طور شده، با مرد جوان ارتباط برقرار کند؛ اما نمی‌دانست از کجا و از چه چیزی حرف بزند! بالاخره، شهاب به حرف آمد: «داشتم به این فکر می‌کردم که اصلا چرا اومدم طرفت؟! چرا خواستم باهات حرف بزنم؟! می‌دونی... تو منو یاد یه سری خاطراتم انداختی. دورانی که اصلا دوست نداشتم تجربه‌ش کنم. تو...تا حالا...، تو زندون بودی؟!» مرد جوان، سرش را چرخاند که از گوشه‌ی دو چشمش، به شهاب نگاه کرد. شهاب گفت: «چیه ... تعجب کردی؟! می‌خوای بپرسی که من.... آره، راست‌شو بخوای من زندونی بودم! سر یه اشتباه کوچیک، پنج سال افتادم زندون...!» و کف دو دستش را چند بار روی ران‌هایش، بالا و پایین کشید. مرد جوان گفت: « زندون...! برام از زندون می‌گی؟»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
خب باید منتظر موند تا قسمت بعد :) تجربه شنون داده داستانای شما ضربه های نهایی خوب و خلاقانه ای داره ...احتمالا مرد جوون هم خودش توی زندونه که اینطوری از آدمای اطراف دور مونده!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
ممنون، لطف دارید. نظرتون برام جالب بود ولی یه سوال؛ چطور توی زندونه؟! من گفتم که توی پارک نشسته!
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
منظورم زندون روحی بود
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
آهان. خب باید منتظر ادامه داستان باشید.
n_nazari
n_nazari
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
از محتواش خوشم اومد ولی ای کاش یه توصیفی از شهاب میکردی. ..به هرحال منتظر قسمت بعدی هستم
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
تشکر. چندان نیازی به معرفی شخصیت شهاب نیست؛ هر چند که توی حرفایی که می‌زنه و رفتاری که نشون میده هم میشه تا حدودی به شخصیتش پی برد.... ممنون از همراهی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
نقد فنی ک بلد نیستم!ولی منتظر قسمت بعدش هستم...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
ممنون از همراهی
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
داستان خوبی رو شروع کردید. تصویر سازی هاتون هم خیلی خوبه فقط به نظرم اینجا که شهاب میپرسته: «فضولیه داداش، ولی چرا ان‌قدر تو خودتی؟! چرا ان‌قدر گرفته‌ای؟! آخه جوونی به این خوش‌تیپی، چه مشکلی می‌تونه داشته باشه؟! از ساعتی هم که دست‌ته مشخصه، وضع مالی‌‌‌ت هم خوبه! هزاران نفر دوست دارن فقط یه روز جای تو باشن! هر مشکلی هم که داری، بدون هیچ مشکلی نیست که حل نشدنی باشه!» خیلی یهویی کل سوال و جواب ها رو گفته. مثلا میشد یکم کوتاه کوتاه تر باشه با توجه به فضاسازی که قبلش کردید. البته خب این از دیدگاه من بود :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
سلام. اگه اون تیکه رو آروم آروم بخونیدش، حرفاش زیادی به نظر می‌رسه. ولی اگه یه تیکه و بی‌وقفه بخونیدش چندان زیاد هم حرف نزده! از طرفی می‌خواد "مرد جوان" رو وادار به صحبت کردن کنه. البته این پرحرفی، به نوعی بیانگر شخصیت و طرز فکر شهاب هم هست. ممنون از نظرتون.
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
منتظر قسمت بدي نشسته ايم :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
ممنون از همراهی‌تون
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
لازمه بگم داستانای شما رو باید دوبار دوبار بخونم تا بفهمم ؟ خخ مچکر مچکر مچکر
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
این داستان اصلا مفهوم پیچیده‌ای نداره! منتها باید تا انتهای داستان رو بخونید. ممنون از حضورتون.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤