رهایی / داستان.قسمت دوم

رهایی / داستان.قسمت دوم

نویسنده : n_nazari

برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید

پسرك ادامس فروش: ببخشيد آقا قصد ترسوندن شما رو نداشتم. فقط مي‌خواستم ببينم آدامس مي‌خواهين يا نه؟

پسر بچه چهره‌اي بسيار معصوم و آشنا داشت. چهره، ادب و لبخندش باعث شد خيلي زود در دل من جا باز كند. و من به او گفتم: حيف... خيلي دوست داشتم ازت ادامس بخرم ولي هرچي پول داشتم دادم براي اين دستكش‌ها، متاسفم پسر جون...

پسرك ادامس فروش: اره حواسم به شما بود كه اين دستكش‌ها رو خريدين. حالا اگر دوست داريد يه ادامس برداريد و پولش رو فردا براي من بياريد اگه از طعمش خوشتون اومد، من هر شب تو اين پارك هستم.

من كه محو تماشاي صدا و ادب زيباي كودك بودم يك آدامس برداشتم و كلي از او تشكر كردم و تا آن لحظه يادم نبود كه من اصلا آدامس دوست ندارم. و سپس او دويد و رفت. بعد از چند دقيقه صداي اذان را از مسجد بالاتر پارك فهميدم. و بعد از چند سال دلم هوس يك نماز و خلوت كردن با خداي خود كرده بود و خواستم بروم تا دلي از عزا دربياورم.

وضو گرفتم و همين‌طور كه وارد سالن مسجد شدم جمعيت زيادي را نديدم و در آخر صف نشستم. بعد از چند لحظه گوشه چشمم آن پسر آدامس فروش را ديد و سريع رفتم و پيش او نشستم و او هم انگار خوشحال و سلام گرمي با من كرد. پس از پايان نماز قدري دعا كرديم و سپس با هم رفتيم. منتظر بودم تا با هم خارج شويم ولي او به من گفت: شما بِريد، من خونه‌ام توی همين مسجده.

من كه تعجب كرده بودم گفتم: با پدر و مادرت زندگي مي‌كني اين‌جا؟

آن پسر لبخند تلخي زد و گفت «نه» و سپس خداحافظي كرد و به زيرزمين تاريكي رفت.

خيلي ناراحت شده بودم زيرا معني آن لبخند تلخش را متوجه شده بودم و او هم شرايطي مثل من در دوران كودكي داشت، البته او خيلي سخت‌تر و دشوارتر زيرا پدر من در سن 10 سالگي من و مادرم پارسال فوت كرده بودند.

صبح كه در مسفرخانه آقا جواد بيدار شدم. صبحانه‌اي خوردم و كمي هم راديو را گوش كردم تا به قول معروف بفهميم «دنيا دست چه كسي است» كمي كه گذشت يادم آمد هنوز من پول آن پسرك را به او ندادم و سريع شال و كلاه كردم رفتم به مسجد و نزد او رفتم. وارد مسجد كه شدم ديدم پسرك آدامس فروش مشغول تميز كردن و شستن مسجد است. من هم مانند او يك خشك كن گرفتم و به كمك او رفتم و او هم غافلگير و خوشحال شد. ابتدا كلي تعارف كرد كه خودش مي‌تواند از پس اين كار برآيد، ولي من زير بار نرفتم. خلاصه هردوي‌مان كه تنها بوديم هم دم بسيار خوبي براي هم شديم وتا شب كلي بگو بخند كرديم و حداقل به آن پسر خيلي خوش گذشت.

شب بر روي همان نيمكت ديشبي نشستيم و از او پرسيدم: اسم شما چيه. بعد اين همه مدت من هنوز اسم تو رو نميدونم؟

پسرك ادامس فروش: نيما هستم فاميلي منم اسماعيلي هست. اسم شما چيه؟

من: منم سياوش هستم. نيما پدر و مادرت چند وقته از دست دادي؟

نيما (سرش را به زير انداخت): پدرم مرده، مادرمم قبل از مرگ پدرم طلاق گرفت و با مامان بزرگم رفتن خارج.

من: خيلي متاسفم نيماجون. پدرت خيلي وقته از دست دادي؟

نيما: پدرم تو يك تصادف كه پارسال كه منم باهاش بودم باعث شد همونجا فوت كنه در صورتي كه پدرم مقصر نبود و حتي اون راننده حتي نايستاد كه ببينه چي شده و فرار كرد. ولي من نجات پيدا كردم.

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٩
١
٠
شخصیت نیما رو خیلی دوست داشتنی توصیف کردید. فقط وقتی به این آخرها رسیدم یک دفعه چشم هام این شکلی شد 0_0 آخه خارج رفتنش یکم نا ملموس بود! معمولا میگن مثلا پدرم مرده و مادرمم مریض گوشه خونه افتاده و از این جور حرفها! اونم با مادر بزرگش! جالب شد داستان برام. حتما پیگیر داستانتون هستم
n_nazari
n_nazari
٩٤/١٠/٣٠
٠
٠
مرسی از دنبال کردنتون .... این که مرده یا گوشه خونه افتاده خیلی تکراری شده و من خواستم یه تنوع ایجاد اکنم ...
n_nazari
n_nazari
٩٤/١٠/٣٠
٠
٠
امیدوارم تا الان این داستان شمارو راضی کرده باشم هر انتقادی هم داشتین من در بی تعارف بگین ...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
کمی هم به فکر خودتان باشید!

تقدیری از دولت عزیز

٩٦/٠١/٢٨
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
چرا باید هزینه پرداخت؟

تابلوی خیلی تابلو

٩٦/٠١/٢٩
ما دو پدیده قرن هستیم!

نامه احمدی نژاد به ترامپ

٩٦/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
تبلیغات
تبلیغات