حافظ باز می کنم... همیشه دروغ می گوید! همیشه می گوید که می آیی... نمی آیی! نوشته های من کدگذاری شده اند!؟ این را دیروز پریروز ها یکی از خواننده ها گفت... گفت: نوشته هایت شدیدا کدگذاری شده اند! و من خالی ام... هر چقدر هم که کدگذاری شده باشد حرف ها و زندگی ام و همه چیزش هم که به تو ختم شود من روز به روز خالی تر میشوم و حافظ روز به روز دروغگو تر!... کجایی لعنتی!؟ شده تا به حال که هر روز صبح که از خواب بیدار می شوی قبل از هرکاری حافظ باز کنی به نیت اینکه امروز می آید یا نه!؟ همین امروز ِ امروز! شده تا به حال که چشم باز کنی و با آن ابروها و پیشانیِ گره خورده ی صبحگاهیِ همیشگی ات یادم کنی!؟ شده جانا؟، یا چنان رفته ای که رفته ام از جای جایِ همه جا!؟؟ این روزها که من از دست شده ام چه می کنی!؟ راستی خوبی!؟... شده روزی هزار بار همان عکسی را ببوسی که با چشم هایی روشن تر از همیشه مستقیم زل زده اند به دوربین؟ به تو؟ به من!؟ چه سوال هایی می پرسم من ها؛ سوال کردن ندارد این واضحات!... و من خالی ام؛ از تمام حس های زنانه، از تمام حس های آدمی... از سعدی پُر ام، از شعرهای امروزه و از همه بیشتر از شعرهای خودم خالی ام! راست میگفتی، دارم پیر می شوم که بیزارم از پاییز و زمستان و تاریکیِ زودرسِ هوا!

راست میگفتی، دارم پیر می شوم که موسیقی های قدیمی را ترجیح می دهم؛ مثلا به خواب هم نمی دیدم مرضیه گوش دهم یک روز! راست میگفتی، دارم پیر می شوم که حواسم نیست چقدر گذشته است از گذر کردنت! من در زمان مانده ام... روزها را نمی شمارم حتی دیگر... میترسم بشمارم و باورم شود دارد دیر می شود! میترسم بشمارم و باورم شود زمان در تو ماه ها گذشته است و در من شاید فقط چند ساعت!... میترسم روزها را بشمارم و ترس برم دارد که کسی را لابد در کنار داری حالا که اینهمه وقت گذشته است!... نمی خواهم باور کنم اینهمه وقت گذشته است؛ میترسم با شمردنِ اینهمه روز خودم را در تو تنها "خاطره" ای بدانم با آنکه در من تو هنوز متعلق به همین روزهایی!... راستی خوبی!؟ اگر کسی دلش برای لبخند های کسی تنگ شود خب طبیعی است، اما اگر کسی دلش برای سبیل های کسی تنگ شده باشد دیوانگی ست!؟ دیوانه ام و دلم برای چیزهایی تنگ می شود که خودم خنده ام می گیرد گاهی! دیوانگی ست دوست داشتنش در عینِ دوست نداشته شدنت!؟ دیوانگی ست دل بستن به غزل های دروغینِ هر صبح!؟... کجایی لعنتی؟ راستی خوبی!؟

============

منبع:

http://mahdiehweblog.persianblog.ir/post/1018/

وبلاگ شخصی مهدیه لطیفی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٧
٠
٠
چقدر حس یاس و ناامیدی داشت این نوشته! آدم کمپلت کن فیکون میشه اگر شاد و شنگول بیاد این مطلب رو بخونه!
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
من وبلاگشونو میخووووووووووووووووووووووووووووووووونم همیشه
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات