و باز هم سیب و حوا

و باز هم سیب و حوا

نویسنده : مهربانو

چشمانم را می‌بندم و یک سیب می‌چینم. آرام لای چشمم را باز می‌کنم. نه... انگار اتفاقی نیفتاده است. کجای داستان می‌لنگد؟ تا جایی که من می‌دانم سیب همان سیب است و شیطان هم همان شیطان. منم که زنی از جنس حوا. حوایی که می‌خواهم دنیایم را عوض کنم. دیگر این‌جا را نمی‌خواهم با همه‌ی قشنگی‌ها و دلبستگی‌هایش... با همه‌ی رنگ و روی بهشتی‌اش.

می‌دانم که معامله‌ی نابرابریست، معامله‌ی بهشت با دنیا. مثل معامله‌ی یک باغ سیب است با یک دانه سیب. ولی من این بهشت را نمی خواهم وقتی که تنها هستم. واقعا ایراد کار کجاست؟

آری؛ جای آدمم خالیست. همان آدمی که همیشه و همه جا کنارم باشد، حتی در شکستن عهدها و تنبیه شدن‌ها. همان آدمی که  در همه‌ی دنیا فقط و فقط من حوایش باشم و چشمانش فقط مرا ببیند. این روزها بعضی آدم‌ها ساعتی شده‌اند. فقط آن ساعتی که پیش تو هستند مال تو اند. وقتی جای دیگری باشند آدم حوای دیگری هستند. مشکل آن‌ها نیست، دیگر حوا یکی یکدانه نیست.

کاش قانون زندگی همان قانون می‌بود و خدا که با ما اتمام حجت کرده، همان لحظه‌ی خطا کردن‌مان نتیجه‌ی عمل‌مان را نشان‌مان می‌داد و دیگر وعده‌ی بهشت و جهنم نمی‌داد - حیف که صبر خدا زیاد شده است- و من با چیدن این سیب می‌رفتم به دنیایی که دیگر اثری از آثار اینجا نبود. آن وقت دوباره دنیایم را از نو می‌ساختم. این بار بهتر از حوا عمل می‌کردم و دنیای بهتر یا قابل تحمل‌تری می‌ساختم.

اول از همه چفت در قلب آدمم را عوض می‌کردم که این قدر باز و بسته نشود. آن را طوری می‌ساختم که بعد از ورود اولین حوا در آن قفل شود و دیگر باز نشود. این گونه باز هم حوا یکی یکدانه می‌ماند. بعد هم به همه‌ی فرزندانم می‌گفتم اینجا جای بازی نیست. حق بازی کردن ندارید، چه با دیگران چه در زندگی دیگران. اینجا جای زندگی کردن است. جای مهربانی و عشق واقعی. و جریمه‌ی اولین نامهربانی را چیدن یک سیب از آن درخت ممنوعه قرار می‌دادم و برگشتن به همان بهشت قبلی.

یک سیب دیگر می‌چینم. نه؛ انگار جنس این سیب‌ها با آن سیب فرق دارد. تنها کاری که از این سیبها بر می‌آید این است که وقتی آن‌ها را می‌اندازی بالا هزار چرخ بخورند تا بر گردند پایین و شاید یکی از آن‌ها بخورد به سر نیوتون نامی و یک قانونی چیزی کشف شود و یا این‌که علم خیلی پیشرفت کند و یکی از آن سیب‌های با کلاس را گاز زده و صدایش بزنند «اپل». سیب دنیایند دیگر. آن‌ها را چه به مقایسه با سیب بهشتی.

و این بار  می‌روم تا خوشه گندمی بیابم، خدا کند گندم‌ها اصالت‌شان را از دست نداده باشند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
سیب باکلاس:)) . زیبا بود. لذت بردیم:)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
ممنون از نظرتون=) حالا این که اون سیب با کلاس بوده یا آدمی که گازش زده-جای بحث داره=))
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
:)))منم تصمیم گرفتم برم:))اما نه ازبهشت از این دنیا از من میشنوین از بهشت نرید این دنیا یاهرجای دیگه زیاد جای خوبی نیس فقط قیافش قشنگه داخلش که میای...من اگه حوا بودم همونجا کنار خدامیموندم بیخیال سیب و بیخیال ادم فقط خودم و خودش بدون نیاز به نفر سوم:))
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
حوای قصه ی ما هم از همین دنیا می خواد بره-درسته رفاهیات زندگی زیاد شده و رنگ و روی بهشتی داره ولی از نامهربونی آدمها و بی وفاییها خسته شده و تصمیم گرفته به تقلید از حوای مادر سیب بچینه تا از این دنیا به دنیای دیگه ای بره و زندگی جدیدی رو شروع کنه.....ممنون از حضورتون =))
fatemeh_b
fatemeh_b
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
یگر این‌جا را نمی‌خواهم با همه‌ی قشنگی‌ها و دلبستگی‌هایش... با همه‌ی رنگ و روی بهشتی‌اش. این قسمتشو دوست دارم زیبا بود
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
ممنون که خوندین-موفق باشین=))
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
یکی از سیب های مهم ک تو زندگی بشر تحول شگرفی رو بوجود آورد فراموش کردید!!همون سیب اومد ایران٬شد دوسیب!با آپشن های مختلف!! موفق باشید!
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
این از اون سیبایی هست که هر چی ازش بگیم بازم کمه!=))!ممنون از وقتی که گذاشتین-شما هم موفق باشین.
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
چه جالب... مرسی از مطلبتون
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
ممنون از شما که خوندین
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
خیلی جالب بود :) خوشم اومد از تخیل جالب و تصویرسازیتون از چیزی ک میخواین؛ از تقابل سیب دنیایی با بهشتی و خلاصه تغییر اولین قصه ی جهان :))
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
لطف داری فوفانو جان=))به تصویر سازی فیلوانه ی شما که نمی رسه.ممنون=))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/٣٠
٠
٠
هر چیزی سر جای خودش مهربانو جان :) اصلا متنتون رو یه ذره هم با مال من مقایسه نکنین :) منم میتونستم و شاید دلم میخواست بگم مال شما از مال من بهتره وقتی اول کامنت دادم ولی خب کلا مقایسه اینجوری خوب نیس، همین ک یه متن بتونه پیامش رو خوب برسونه ینی خوبه و اونوقت نیاز ب مقایسه نیس مقایسه برا متنای مثلا بی محتوا یا خیلی ضعیفه ک بتونه بهشون نشون بده باید چیکار کنن ک بهتر شن :)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٣٠
٠
٠
بازم مرسی=))))درسته مقایسه کار درستی نیست-البته منم زیاد اهل مقایسه نیستم=)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٩
٠
٠
خوب یه سری مسائل رو به هم ربط داده بودید، خوشم امد. میگم ولی این مورد چفت و بست قلب رو خوب گفتید :)))))
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٣٠
٠
٠
ممنون از نظرتون/موفق باشین
پربازدیدتریـــن ها
تجربه اولین نمایشگاه کتاب

اردو در نمایشگاه

٩٦/٠٢/٢٨
شعری سروده خودم

کافه

٩٦/٠٢/٢٦
برای 30 سالگی ام

هوایی ام به هوای تو

٩٦/٠٢/٢٨
شعری سروده خودم

نمی دانست هوای یار به سر داری

٩٦/٠٢/٢٧
شعری سروده خودم

عشق

٩٦/٠٢/٢٦
شعری سروده خودم

کی گفته جنگِ بر سرِ رای افتخار است؟

٩٦/٠٢/٣٠
دلت نیامده مرا صدا کنی

شاه مقصود دلم

٩٦/٠٢/٣١
فیلتر دوستان

اندر مزایای انتخابات!

٩٦/٠٢/٢٨
حواس مان به کائنات هم باشد

خانم های مجلس بخوانند

٩٦/٠٢/٣١
این کار خطرناک

مردان شیشه ای

٩٦/٠٢/٢٨
لعنت به خاطرات

راننده تاکسی عاشق

٩٦/٠٢/٢٧
گرمی دست هایت

کبریت می فروشم

٩٦/٠٢/٢٧
برنده مناظرات او بود

بهترین نامزد انتخابات

٩٦/٠٢/٢٧
این کتاب را حتما بخوانید

کتابی از آلبادسس بدس

٩٦/٠٢/٢٨
بینندگان عزیز با شما هستیم

یک داستان اخباری

٩٦/٠٢/٢٧
شعری سروده خودم

مشتری بی مدار

٩٦/٠٢/٣٠
ابلیس گونه مردود جهان شدم

در آن شب نخست

٩٦/٠٢/٣١
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
زود رفتی

برادر جان

٩٦/٠٢/٢٦
تبلیغات
تبلیغات