برو بیـــرون...

برو بیـــرون...

نویسنده : z_kheimeara

روز اول دانشگاه وارد کلاس که شدم دیدم تیپم با همه خیلی فرق دارد. یعنی هیچ دختر چادری توی کلاس نبود جز من. وقتی دیدم تیپم با همه فرق دارد به سرم زد خودم را جای استاد جا بزنم و کمی سر به سر بچه‌ها بگذارم. رفتم سمت میز استاد، کیفم را گذاشتم روی میز و شروع کردم به سخنرانی کردن.

من محدثه شریفی‌ام، دکترای بیوتکنولوژی دارم و مدرس درس بیوتکنولوژی شما هستم. هنوز حرفم تمام نشده بود، یکی بلند شد و گفت: ببخشید استاد اما ما رشته‌مون شیمیه و این ترم که واحدی به نام بیو تکنولوژی نداریم، ترمای بعدی هم احتمالا نداشته باشیم.

بچه‌ها آرام می‌خندیدند. بعضی‌ها هم بلند، بلند شدم بروم کلاس خودم را پیدا کنم، آخر من زیست شناسی قبول شده بودم، از کلاس که بیرون آمدم رفتم دنبال کلاس خودمان، بالاخره پیدایش کردم. وارد کلاس که شدم آن‌جا هم همان ریخت و قیافه‌ها بو د و استاد هم نیامده بود. صاف ایستادم و جهت پیشگیری از ضایع شدن پرسیدم: شماها رشته‌تون زیست شناسیه؟ آن‌ها هم تایید کردند و من هم با همان نقشه‌ی قبلی رفتم سمت میز استاد. کیفم را گذاشتم و دوباره شروع کردم به سخنرانی:

من زهرا خیمه آرام مدرس بیوتکنولوژی و دکترای بیوتکنولوژی دارم. شیوه تدریسم به شیوه نوینه، یعنی دانشجو محوری. یعنی شما خودتون باید کنفرانس بدید و بعد از کنفرانس شما، من قسمتای ناقص کنفرانستون رو تکمیل خواهم کرد و یه توضیح کوتاه برای درس...

- استاد اما بهتر نیست خودتون تدریس کنید، این طوری بچه‌ها بهتر می‌‌فهمن

خوب نقشه‌ام گرفته بود؛ حالا چه حالی بگیرم از هم کلاسی‌هایم.

من: نه...

- اما ...

من: نظم کلاس رو بهم نزن وقتی...

- استاد...

من: تو یادنگرفتی وسط حرف بقیه نپری؟ برو بیرون

- من که..

من: همینی که گفتم. برو بیون...

در همین حین یک دختر خانمی وارد کلاس شدند که بعدا فهمیدم ایشان استادم هستند. ایشان هم قدشان از من کوچیک‌تر بود، هم از من لاغرتر بودند، همین باعث شد فکر کنم که همکلاسی من هستند.

من: کجا تشریف داشتید که اینقدر دیر میاین؟

- به شما باید جواب پس بدم؟

من: نه پس فکر کردین اینجا طویله است که هر وقت دلتون خواست سرتون پایین بندازید بیاید داخل؟

- اصلا شما کی باشید؟

من: اگه سر موقع حاضر می‌شدین حالا می‌شناختین من کیم. الانم بهتره با زبون خوش برید بیرون، افتاد...

- تو به چه حقی سر من داد می‌کشی؟ تو چیکاره‌ی اینجایی؟

من: به تو چه! تو کی هستی که به خودت اجازه دادی بین کلاس نظم کلاسمو به هم بزنی؟

- من خانوم شریفی مدرس ویروس شناسی این کلاسم

من: چیه به بازیگری علاقه داری؟ خب برو سینما من خودم...

یک لحظه با خودم فکر کردم خب اگر این دختر دانشجو بود که من را نمی‌شناخت، مثل همه باور می‌کرد استادش هستم نکند استادم است واقعا! از ترس داشتم می‌لرزیدم

دوباره پرسیدم: شما؟

- خانوم شریفی، محدثه شریفی مدرس درس ویروس شناسی

وای یعنی شریفی واقعی این است. این که نصف من است. از پشت میز آمدم این طرف و گفتم: ببخشید استاد نشناختم.

- برو بیـــرون

من: اس...

- بیــرون

من کیفم را برداشتم و داشتم می‌رفتم بیرون که صدای خنده بچه‌ها کلاس را ترکاند. بیشتر هم کسی بهم می‌خندید که می‌خواستم بیرونش کنم.

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
عالی بود!!!واقعی بود عایا؟!
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
سلام نه بابا من اگه بخوام ااین کارو انجام بدم یکی میذارم مراقب باشه استاد نیاد زایده ی ذهنم بود
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
چرا تصویری که گذاشتم نیومد؟؟
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
اگه میدونستم واقعی نیست وقتمو هدر نمیدادم.اح
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
منو بگو با چه اشتیاقی خوندم همرو/اخرش میگین زاییده ذهن بوده!!!/زکی!
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
می خواستین اولش بگم من به استند اپ کمدی علاقه دارم و بیشتر به خندوندن مردم نوشتم که دلتون شاد بشه
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
ینی واقعا شما دوس داشتید این واقعی می بود و من اینجوری ضایع شم عایا؟!!!!اگه واقعی ضایع می شدم لذت بخش تر بود براتون؟ من اگه بخوام این کارو بکنم حتما یکی می ذارم مراقب باشه استادشون نیاد و یکی واسه اینکه فیلم بگیره خاطره شه ,تا من ضایع نشم ,دانشجو ها رو اذیت کنم
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
نخونید/سرکاریه
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
سرکاری نیس بابا طنزه خواستم بخندید
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
خاطره خیالی!
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
خاطره ی خیلی؟!!!!!!!!مگه دیوونم یا دروغ گو؟ طنز با خاطره فرق داره راستی واقعا شما به اینجور ادم می گید شجاع؟ من که می گم بی احتیاط ولی اگه کسی اینجور کاری با این بی احتیاطی میکردم خودم می نشستم بیست و چهار ساعت بهش می خندیدم
Samira
Samira
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
خیلی خوب بود😄
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
مرسی
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
اول گفتم چه دختر شجاعی/بعد ....چه دختر خیال پردازی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
خیلی خیلی خوب بود:)
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
ممنون
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
:))ینی همش الکی بود¿¿ 20امتیاز منفی تقدیم به شما پس
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
ممنون
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
بسي خنديديم ولي اگه واقعي بود چي ميشد 😂
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/١٠
٠
٠
اگه واقعی بود خ. من مثل .... ضایع می شدم,چقد اکثریت به واقعی بودن این داستان علاقه دارن ,سال دیگه متنو بدم به استاد منم برم نمایش در بیارم اخرش ضایع شم تو سایت بذارم دل همه شاد بشه و همه به آرزوشون برسن
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
مگه آدم خاطره رو هم خیالپردازی میکنه؟!
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
آقای آتشروان من خاطره ی خیالی نگفتم من داستان کوتاه طنز گفتم اونجایی هم که تو داستان نوشته شده زهرا خیمه آرا اشتباه تایپی بود می خواستم بنویسم محدثه شریفی
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
خاطره خیالی= سرکاری
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
فکر نمیکنی خواننده متن رو دست انداختی
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
نه مگه مثلا آقای علی مسعودی که تو خندوانه رفتن استند اپ کمدی بازی کردن مردم رو دست انداختن البته من در حد ایشون نیستم ولی این یه داستان کوتاه بدونید که نویسنده به صورت اول شخص مفرد اونو تعریف م کنه مگه همیشه باید دانای کل بود من داستان نویسی به صورت اول شخص مفرد رو خیلی دوس دارم اگه به این می گید دست انداختن مردم پس همه کسایی که داستان طنز می نویسند مردم رو دست می ندازند راستی یکی از داستانای خیلی عالی طنز هم کباب و غازه که اون هم فک کنم به صورت اول شخص مفرد بود منم کلی ازش لذت بردم
مرتضی تقی زاده خسرویه
مرتضی تقی زاده خسرویه
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
از این اتفاقا زیاد تو دانشگاه میفته مخصوصا برا ترم اولی های بنده ی خدا خخخخخخ
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/١٠
٠
٠
من سال دیگه انشاءالله ترم اولی ام نکنه سر منم در بیارن
maede
maede
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
یه بار از در یه کلاس تو دانشگاه رد شدم استادش منو دید اومد گفت یه دقیقه مراقب بچه ها هستی امتحان میدن؟منم گفتم بله حتما:) استادشون رفت من وارد کلاس شدم!چنان ژست استادی گرفتم و مثله مراقبا نگاهشون می کردم هیشکی تقلب نمی کرد فقط با تعجب هی منو نگاه می کردن :)
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
(:
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
خیلی خوب بود خانوم خیمه آرا :) .... داستانتون خیلی قشنگ و جذاب بود که همه باور کردن .... :))
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/١٠
٠
٠
جدا؟!!مرسی خوش حالم از این بابت
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١١/١٠
٠
٠
من تند رفتم/اما شما چقدر مهربون جواب دادین/ایکون خجالت |:
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/١٠
٠
٠
:)
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/١٠
٠
٠
اشکالی نداره یه وقتایی ادم عصبانی میشه دیگه شاید حس کردید نیتم این بوده که شمارو دست بندازم و همین باعث شده عصبانی بشید و اون جوری حرف بزنید اما مهمتر اینه که انقدر فروتنید که می تونید بگید تند رفتید و غروری نیس که جلو حرفتون رو بگیره اما به نظر من زیادم تند نرفتید و نظرتون رو گفتید من مطلب تو این سایت میذارم که نظرای کاربررا رو ببینم و نظر همه واسم مهمه
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/١٠
٠
٠
یکم تخیلاتش زیاد بود اما داستان پردازی و جریان اصلی جالب بود " آفرین "
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/١٠
٠
٠
ممنون
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/١٠
٠
٠
ممنون
elnazi
elnazi
٩٤/١١/١١
٠
٠
خخخخ !خیلی خوب بود !موفق باشین !
z_kheimeara
z_kheimeara
٩٤/١١/١١
٠
٠
مسی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨