لبخند خدا / داستان کوتاه

لبخند خدا / داستان کوتاه

نویسنده : z_fakoor

ماه رمضان با فصل تابستان پیوند خورده بود. روزهای طولانی و گرم امان روزه داران را بریده بود. سر ظهر بود و آفتاب ناجوان مردانه عمود بر زمین می‌تابید...

با دستی که رویش را گرفته کمی به چادرش فشار می‌آورد. گرمای روز و تشنگی و چادر سیاه تابی برایش نگذاشته، دانه‌های بلوری عرق هر از چندگاهی روی پیشانی‌اش خودنمایی می‌کنند. لبانش کمی خشک شده، همان طور قدم برمی‌دارد و ساعت‌ها را می‌شمارد که چند ساعت دیگر اذان می‌گویند.

*** 

بار دیگر خود را در آینه برانداز می‌کند، لبخندی از رضایت چهره‌اش را می‌پوشاند، شیشه‌ی عطری که در مقابلش قرار دارد را روی خودش خالی می‌کند، به قول دوستانش دوش عطر می‌گیرد، صندل‌هایی که زیبایی پاهایش را دو برابر می‌کنند به پا می‌کند، عینک دودی‌اش را برچشمانش می‌گذارد، هنوز چند قدمی برنداشته از گرمای امروز می‌نالد و بطری آب را از کیفش در می‌آورد. بعد از نوشیدن آب به یاد می‌آورد که ماه رمضان است، با بیخیالی سری تکان می‌دهد و زیر لب می‌گوید: کدوم آدم عاقلی همچین روزی روزه می‌گیره، شال باز  و نیمی از موهاش صورت زیبایش را به خوبی در معرض دید عابران گذاشته. مانتوی نخی رنگ روشنش باعث می‌شود گرما را کمتر حس کند. از هر مسیری که می‌گذرد به خاطر عطر غلیظی که به خود زده است باعث توجه عابران پیاده می‌شود.

***

چراغ قرمز را که می‌بیند لبخندی از رضایت می‌زند. این کوچه را هم که رد کند به خانه مادربزرگ می‌رسد. رنگ مشکی چادرش گرمای بیشتری را به خود جذب می‌کند، انگار مشکی آغوشی است برای تابش نور خورشید. لبه‌ی چادرش را می‌گیرد که  با تکان دادنش کمی سرد شود، اما باز هم بی فایده است، فقط هوای گرم را به صورتش می‌زند. همان طور که از آخرین کوچه عبور می‌کند با  استشمام بویی دل انگیز  سرش را برمی‌گرداند، دختری را می‌بیند که با تیپ تابستانی‌اش زیباتر شده و توجه اغلب چشمانِ دزد را به خود جلب کرده. بوی عطرش هم مزید بر علت شده است. سرش را پایین می‌اندازد. می‌خواهد به راهش ادامه دهد اما  لحظه‌ای با به یاد آوردن پدر، بر سر دو راهی قرار می‌گیرد. دوباره نگاهش را به سمت دختر  هدایت می‌کند.

-  برم؟ نرم؟

و بعد از لحظه‌ای خود را در مقابل دختری می‌بند که انگار چند سالی از او بزرگتر است.

 - ببخشید یه لحظه

با چشمانی که از تعجب کمی گرد شده است، به دختر چادری‌ای که روبرویش ایستاده نگاه می‌کند. نکند این هم می‌خواهد به قول خودشان امر به معروف کند؟ و با به یاد آوردن همچین فکری اخمی بر روی صورتش نقش می‌بندد. 

 - (لبخندی مهربان می‌زند) نمی‌خوام زیاد مزاحمتون بشم، فقط یه چیزی می‌خواستم بهتون بگم، البته از خدا می‌خوام که ناراحت نشین. من و شما دختریم، دختر یعنی هدیه‌ی خدا، یعنی لبخند خدا، یعنی گلی که از جنس خود خداست، گلی که پدرمون امام زمان بهش می‌باله.  حیفه که خودمون به این همه خریدار که ممکنه بعضی‌هاشون سارق باشن تخفیف بدیم.یه لبخند کوچولو هم به آقامون هدیه بدیم بد نیست، فقط یه لبخند با جلو کشیدن روسری‌مون.

 در حال تجزیه کردن حرف دختر چادری بود که خودش را تنها دید. تا مقصد زیر لب تکرار می‌کرد: لبخند خدا... هدیه ی خدا ...

 و ناخودآگاه دستانش به سمت شال روی سرش رفت، گیسوان لجوجش را پنهان کرد، لبخندی از رضایت زد و به آسمان نگاه کرد، حس کرد کسی در آسمان برایش لبخند می‌زند.

***

 از  گرمای بیرون راحت شده بود. در همان حالِ نشسته. فکرش به سمت و سوی کربلا سوق داده شد. روز عاشورا. گرمای طاقت فرسای ظهر با تشنگی وافر از ننوشیدن آب و حجاب کامل حضرت زینب و آن همه داغ بر دل همه دست به دست هم داده بودند تا کاسه صبر زینب را بشکنند اما او...

در همان حال به نماد کوچکی که از جنس لباس مادر عالمیان حضرت زهرا و حضرت زینب که همیشه در مواقعی که نامحرم حضور داشت برسرش می‌گذاشت، فکر کرد.

لبخندی زد و زیر لب گفت تابستان سردتر از جهنم است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i_banu69
i_banu69
٩٤/١٠/٢٢
١
٠
پدرمون،امام زمان......:'(
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
اللهم عجل الولیک الفرج
m_rahsepar
m_rahsepar
٩٤/١٠/٢٢
١
٠
قشنگ بود.کاش ستاره نجیب آسمون گره روسریشو وا نکنه
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
چه زیبا :)انشاءالله ،ممنونم
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
واقعأ خیلی لذت بردم از این داستان.جای خالی این داستان با این موضوع احساس میشد.جای خوشحالی داره ک تصمیم گرفتید در این موضوع داستان بنویسید!موفق باشید!
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
ممنونم از لطفتون :)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
ممنون از داستان زیباتون.... خیلی خوب بود.... شما هم انگار به جمع داستان نویسای جیم اضافه شدید :))))))))))))))
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
ممنونم :) والا برای خالی نبودنِ عریضه یکی دیگه هم فرستادم قبلا :)
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
موضوعش خوب بود؛ دیالوگ ها هم خوب بودند ولی کاش می ذاشتید نتیجه گیری نشه از توش. پایانش رو باز بذارید خیلی بهتر میشه. مثلا کل پارارگراف آخر رو جملات پایانی پاراگراف یکی مونده به آخر رو میشد حذفش کرد
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
ممنونم ،راستش این داستانو دوسال پیش نوشتم وتمامِ این داستان برمیگشت به جمله ی تابستان سردتر از جهنم است ،باید یه جوری به این جمله میرسیدم ،ولی خب چون اولین داستانم بود به احتمال صددرصد غلط زیاد داره انشاءالله دردفعات بعدی :)ممنونم بازم
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤