رهایی / داستان کوتاه.قسمت اول

رهایی / داستان کوتاه.قسمت اول

نویسنده : n_nazari

نيمه شبی ظلماني بود. اندكي تا طلوع خورشيد و پيدا شدن آن در آسمان در هواي سرد زمستاني مانده بود. و باز هم چشمان من بود كه فكر خوابيدن نداشتند. در طول اين يك سال به اين بي‌خوابي عادت كرده بودم و گويي هنگامي كه به قصد تخت خود مي‌رفتم براي انديشيدن و فكر كردن بود، نه براي خوابي راحت و آسوده. زيرا هنوز آن خاطره تلخ تصادف در ذهنم مانده بود و امان مرا بريده بود و مطمئن بودم تا آخر عمر هم با من مي‌ماند. دقيقا زمستان پارسال بود. كه آن تصادف تلخ براي من اتفاق افتاد و من باعث كشته شدن يك پدر و پسر شدم.

براي خلاصي از شر اين عذاب وجدان ترجيح دادم در آن شب سرد كمي به محيط آزاد بروم و قدم بزنم تا شايد با ديدن خيابان‌ها و ماشين‌ها آرام شوم. نزديك به يك هفته‌اي بود كه پاهايم را در بيرون از مسافرخانه آقا جواد نگذاشته بودم. آقا جواد از دوستان بسيار خوب پدر خدا بيامرزم بود كه چند ماهي بود براي تنوع و خلاص شدن از اين عذاب وجدان به آن‌جا پناه آورده بودم.

بيرون مسافرخانه كه آمدم باد سرد صورتم را نوازش مي‌كرد و مقداري حال مرا جا آورد و انگيزه‌ام براي پياده روي بيشتر شد. مسافرخانه آقا جواد در جاي شلوغ و پر ترددي واقع شده بود. ساعت از دوازده كه مي‌گذشت دست فروش‌هاي كنار خيابان مي‌آمدند و بساط خود را تا نزديكي اذان صبح برقرار مي‌كردند. اما در اين ساعت كه من بودم بيشتر آن‌ها رفته بودند و فقط چند نفر مانده بودند كه آنان هم آماده رفتن به خانه بودند.

همينطور كه راه مي‌رفتم به جنس‌هاي دست فروش‌ها هم نگاه مي‌كردم و ناگهان چشمم به دستكش‌هاي مخمل و زيبايي افتاد كه چشم مرا به خود گرفته بود. از فروشنده پرسيدم:

- جناب قيمت اين دستكش‌هاي مخمل چقدر است؟

- قابل شما را ندارد. هشت هزار تومان

دستانم را در جيب‌هايم كردم. پول‌ها را كه در آوردم و شمردم با خرده پول‌هاي پاره و خراب به شش هزار تومان مي‌رسيد. نااميد شدم و از فروشنده تشكر كردم و آماده رفتن بودم. ناگهان فروشنده مرا صدا زد و گفت:

- چون چند باري شما رو ديدم كه در مسافرخانه آقا جواد هستيد و ايشان مرد بزرگواري هستند و شما هم مشتري آخر من هستيد همان شش تومان كافي‌ست.

با اين‌كه دست فروش ساده‌اي بود اما مرد بزرگواري بود و من از او تشكر كردم و تمام آن پول‌ها را به او دادم و دستكش‌ها را دستم كردم. در اين هواي سرد پوشيدن اين دستكش‌ها لذت خاصي داشت و احساس گرمي به دستان آدم مي‌داد.

چند قدم جلوتر رفتم و به پاركي رسيدم، پاركي که در طول روز بسيار شلوغ و پر جمعيت است. اما در آن موقع شب هيچ آدمي حتي در اطراف پارك نبود. بر روي نيمكتي نشستم و به مشكلاتم فكر مي‌كردم، بعد از چند دقيقه ناگهان دستي بروي شانه‌هايم حس كردم و من هم كه در فكر عميقي بودم سريع چرخيدم و ترسيدم....

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
داستان قشنگی بود؛ منتظر قسمت های بعدی هستیم:) شخصیت سازی خیلی خوب بود، تصویرپردازی هم خوب بود و میشد بعضی صحنه ها رو به خوبی تجسم کرد
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
__ باد سرد صورتم را نوازش مي‌كرد __ مگه باد سرد نوازش میکنه؟ بیشتر سیلی و شلاق می زنه! چون سوز داره و سرخ می کنه
n_nazari
n_nazari
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
اقای خطیب استانه مرسی از نطر شما ... اتفاقا خودم خواستم در این مورد یه تجدید نظری بکنم ولی چیزی به ذهنم نرسید ... مرسی از نظر شما
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
سلام. یه سری توصیفات و جمله‌ها توی متن اضافی هستند. مثلا «اندكي تا طلوع خورشيد و پيدا شدن آن در آسمان در هواي سرد زمستاني مانده بود.» که می تونستید بگید:« اندكي تا طلوع خورشيد در آن هواي سرد زمستاني مانده بود.» -- «ترجيح دادم که در آن شب سرد كمي به محيط آزاد بروم و قدم بزنم» جایگزینش:« ترجيح دادم که در آن شب سرد، بروم و کمی قدم بزنم» -- و این مورد :« پاركي که در طول روز بسيار شلوغ و پر جمعيت است. اما در آن موقع شب هيچ آدمي حتي در اطراف پارك نبود.» که جایگزنش می‌شه:« هیچ‌ بنی، بشری داخل پارک دیده نمی‌شد.» ** نوازش کردن باد سرد رو هم که آقای آستانه گفتن. ** اما راجع به شخصیت داستان، چون این شخصیت دچار عذاب وجدانه، این ناراحتی هم باید در گفتارش دیده بشه و خیلی بی‌حوصله‌تر داستان رو بازگو کنه. یعنی کلی‌گویی کنه و جزییات رو کمتر ببینه. منتظر ادامه داستان هستم.
n-nazari
n-nazari
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
مرسی اقای علوی از نظرتون ... البته سلیقه هام فرق داره و هرکی یه نوع توصیف تو ذهنش میاد و ایناهم که شما گفتین بله زیبا هستن .... مرسی از انتقادتون امیدوارم ادامه این داستان رو هم بخونید
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
نکات فنی رو ک اساتید گفتند و بنده صاحب نظر نیستم. در مورد داستان هم :فعلأ ک هیچی معلوم نیست٬ولی منتظر ی اتفاق خاص هستم.موفق باشید!
n_nazari
n_nazari
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
شما هم نظرتون میگفتین خوب بود .... ایشالله از اخرشم خوشتون بیاد داستان هم کلا سه قسمته
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
ممنونم از نوشتن این داستان. منتظر ادامش هستم :)
n_nazari
n_nazari
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
مرسی از دنبال کردنتون ... ایشالله به زودی
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠