چگونه با پدرت آشنا شدم-قسمت دهم

چگونه با پدرت آشنا شدم-قسمت دهم

نویسنده : وبگردی

نامه شماره ۱۹
تو عمه مستوره را یادت نمی‌آید اما زمان حیاتش طوری ماندگار بود که هنوز هم فرورفتگی محل نشستنش روی مبل خانه مانده. زنی استخوانی و زرد رنگ ۲۰ کیلویی که این توانایی را داشت وقتی نفسش را در سینه حبس می‌کند بشود ۲۳ کیلو. آن روز هم طبق معمول با چمدانش جلوی در خانه ما ایستاد و وقتی بابا در را باز کرد چمدانش را روی زمین انداخت و با صدای لرزانش گفت: «این‌بار می‌خوام طلاق بگیرم داداش!» این را که گفت دستم را کوباندم روی پیشانی‌ام. زن‌ها وقتی به برادرشان این‌قدر غلیظ می‌گویند «داداش» یعنی قرار است برادرشان سپر بلا بشود در برابر شوهر بی‌شعورشان. عادت داشتیم عمه ماهی یک بار بیاید قهر و دعواهای خودش و شوهرش را بازسازی کند و وسطش از ضعف زرد شود و پوستش به استخوانش بچسبد و دستگاه اکسیژنش را بگذارد تا کمی باد کند. اما این‌بار گفت وکیل گرفته است. یک فعال حقوق زنان که حق و حقوقش را خوب می‌داند و رو به بابا گفت: «امروز میاد این‌جا داداش». این‌قدر هم محکم می‌گفت داداش که آب گوشه دهانش سُر می‌خورد و می‌ریخت بیرون! داشتم فکر می‌کردم حالا یکی از این زن‌های فعال حقوق زنان که موهایشان را پسرانه زده با کت و شلوار زنگ را بزند و حق و حقوق عمه را هم بگیرد، این رشته نخ که عمه ما باشد هر حقی هم بگیرد با این بی‌جونی فقط می‌تواند حقوقش را قاب کند بزند به دیوار!
دوساعت بعد روبه‌رویمان نشسته بود. آقای صولت! پسری با دستمال گردن که چشم‌هایش را پشت عینک گردش ریز کرده بود و نور چراغ افتاده بود لابه‌لای موهای کم پشتش. پرونده‌ شکایات عمه را بالا پایین می‌کرد و نفس‌های عمیقی می‌کشید و بعدش یک فوت می‌کرد که یعنی طرف چقدر کثافت است. لنگش را طوری روی هم انداخته بود که کف کفش روبه‌روی صورتمان بود. درواقع تلنباری از اعتمادبه‌نفس که آدمیزاد معمولی با عادی‌ترین حالت ممکن در یک ظهر کسل تابستانی هم دلش می‌خواست زنش شود، چه برسد به من! پرونده را کوباند زمین و صدایش را انداخت در گلویش و گفت: «زنان سرزمینم تا به کی؟ مستوره استقلالت را چه کسی لگد کرده؟» تکه سیبی که دهانم بود قورت دادم و میان حرف‌هایش داد زدم «درود به شرفت» سرتاپایم را نگاه کرد و صدایش را یک هوا بالاتر برد و ادامه داد: «مستوره طلاقت رو می‌گیرم! شما زن‌ها باید عشق کنید، آزاد باشید!» بابا پشت کت صولت را گرفت و کشاند پایین تا کوتاه بیاید، چون بدن عمه مستوره تحمل این همه خوشحالی را ندارد و ممکن است با هر رعشه وسط خانه از هم بپاشد. تکه بعدی سیب را به صولت تعارف کردم. سیب را گرفت و گفت: «چه بانویی!» به نظرم بعد از ۱۸ مورد ناکام، آن‌قدر ضیق وقت داشتم که نخواهم حاشیه بروم و گفتم: «من عاشق مردای مدافع زنانم. در این حد که دلم می‌خواد هرطور شده زنشون شم!» بابا از دور با دستش اشاره داد خفه‌ام می‌کند اما صولت خودش را به جلوی مبل سُر داد و گفت: «واو! چه زن شجاعی! واو! بهترین کیس ازدواج!» لحظه‌ای سکوت خانه را فرا گرفت و فقط صدای سابیده شدن مفاصل عمه مستوره به گوش می‌رسید. خیار نصفه در دهان بابا ماسیده بود و همگی به صولت خیره شده بودیم. عینکش را جابه‌جا کرد و گفت: « فقط این‌که بانو من با مامانم زندگی می‌کنم، مشکلی که نیست؟» اصلا فکرش را نمی‌کردم این‌قدر شیک و با عزت نفس ازدواجم شکل بگیرد. زبانم بند آمده بود و با سرم اشاره دادم خیر. دو دستش را به هم سایید و ادامه داد: ‌«یعنی خب با وجود مامان تو نمی‌تونی کار کنی! یعنی کاری که درخور تو پری دریایی باشه سراغ ندارم!» بابا کوباند پشت کمر صولت و با دهان پر از خیارش گفت: «پری دریایی عمته!» کمی وا رفتم اما به ازدواجش می‌ارزید و باز با سرم تأیید کردم. صولت صدایش را پایین‌تر آورد و ادامه داد: «فقط این‌که با قفل در که مشکل نداری؟به هرحال زن منی مال منی!» قبل از این‌که تاییدی بکنم صولت گفت: «خداروشکر مچ دستت هم ظریفه لازم نیست خیلی محکم ببندمشون نرسه به تلفن!‌ای جانم» هر لحظه منتظر بودم بابا یقه صولت را بگیرد و از خانه بیرون بیندازد که عمه مستوره دستگاه اکسیژنش را به سمت صولت پرت کرد. هرچند به‌خاطر لرزش دست‌های عمه، دستگاه خطا رفت و افتاد روی جفت زانوهای من اما به فرار صولت می‌ارزید. عمه همچنان خانه ما مانده بود و من با زانوهای شکسته نمی‌توانستم حتی تا سر کوچه شوهریابی بکنم که کسی با پای خودش آمد…

فعلا – مادرت

نامه شماره ۲۰
حالا من یک مادر دورافتاده از فرزندش هستم اما عزیزم تو واقعا چه بیکاری هستی که ٢٠ نامه من را تا امروز خواندی؟! درست مثل همان ‌روزهای من که با دو زانوی گچ گرفته آن‌قدر در کنار عمه مستوره در خانه بیکار مانده بودم که اگر هر چند ساعت جفتمان لاشه‌مان را از این پهلو به آن پهلو نمی‌کردیم، بوی ماندگی‌مان خانه را برمی‌داشت. راستش شوهر عمه مستوره این‌بار واقعا گند کاشته بود. آن هم یک گند ۸۰ کیلویی. جدی عمه را جا گذاشته بود و برای خودش یک زن ۸۰ کیلویی پیدا کرده بود. عمه هم از شدت نرمی استخوان گوشه خانه می‌نشست و استخوان‌هایش را فرم می‌داد و نق می‌زد که مگر چه کم داشته! آن‌شب هم من و عمه در خانه تنها مانده بودیم و دراز کشیده بودیم که همین سوال را پرسید. «مگه من چی کم داشتم؟!» یکی از پاهای گچ گرفته‌ام را انداختم روی دسته مبل و گفتم «دمبه عمه!۸۰ کیلو» بالشتش را به سمتم پرت کرد و ماسک اکسیژنش را روی صورتش گذاشت و شروع کرد فحش دادن. طفلک نمی‌دانست وقتی از زیر آن ماسماسک فحش می‌دهد فقط یک دور فحش‌هایش توی گوش خودش می‌پیچد و برمی‌گردد توی دهان خودش! جفت پاهای گچ گرفته‌ام را کوباندم روی زمین تا سیمین دختر همسایه پایینی بفهمد باید بیاید بالا و حوصله سررفته‌ام را هم بزند. زنگ خانه را زد. نخ وصل شده به در را کشیدم و در باز شد. سیمین با یک جعبه همراه پسر گردن درازی روبه‌روی در ایستاده بود. پسرخاله‌اش امیر با صورت کک‌مکی و موهای آشفته‌ای که روی پیشانی‌اش ریخته بود. سیمین جعبه را جلویم گرفت و با ذوق همیشگی‌اش گفت: «اومدیم منچ‌ بازی کنیم. امیر خدای بازیه».
چهار نفر آدم بالغ نشسته بودیم دور یک مقوای ۱۰ در ۱۰ سانتی که یک مشت پیسبیلَک رنگی ریخته شده وسطش را با نهایتا ۶ حرکت این‌ور آن‌ورشان کنیم و خوشحال بودیم امیر خدای این مسخره‌بازی ‌است! امیر به غیر از این‌که مهارت داشت چیزی به اسم کرم هم داشت! با هر حرکتی مهره‌ام را می‌زد و بعدش چنان شعفی پیدا می‌کرد که یک دور روی زمین می‌خوابید و زبانش را بیرون می‌آورد و دست‌هایش را می‌کوباند در شکمش. نمی‌دانم چرا پسرها تصور می‌کنند اگر دختری را در بازی خرد خاکشیر کنند و بعدش قر بریزند و زبان‌درازی کنند، جذاب‌تر می‌شوند و دخترها عاشق‌شان می‌شوند که خب درست فکر می‌کنند و من عاشقش شدم! دور ۲۵ بازی بودیم که بازهم امیر برد و شروع کرد به قهقهه زدن. سیمین مقوای منچ را کوباند توی صورت امیر و هر سه نفرمان با صورت‌های کش آمده‌مان به پشتک زدن‌هایش نگاه می‌کردیم که عمه از زیر ماسکش گفت «شبندی!» امیر سرجایش ماند و گفت: «چی؟!» شانه‌های عمه را ماساژی دادم و گفتم: «میگه شرط‌بندی!» امیر چند لحظه خیره ماند و هری زیر خنده زد. اشک گوشه چشم‌هایش را پاک کرد و گفت: «قبوله. سر هر چی!» احساس کردم وقتش است خودم را نشان بدهم. یعنی مطمئن بودم عمه از عشقم به امیر خبردار شده و می‌خواهد زیرپوستی خدمتی به ازدواجم بکند. تاس را توی دستانم چرخاندم و سعی کردم یک خنده اغواگرانه تحویلش دهم و گفتم «هر کی ازت برد زنت میشه!» سیمین دهانش را تا پس کله‌اش باز کرد و کوباند به شانه‌ام و گفت «همینه! ایول» امیر نگاهی به زانوهای شکسته من و دهن بی‌دندان سیمین و اسکلت مرتعش عمه مستوره کرد و آب گلویش را قورت داد و مقوای منچ را کوباند روی زمین و گفت: «قبول!» هر چهار نفر خیز برداشتیم روی بازی و تاس اول را انداختیم. برای جلوگیری از تقلب تاس را می‌انداختیم روی هیکل عمه تا با لرزش‌هایش تکان بخورد و عدد معلوم شود. امیر ۶ آورد. سیمین نفر دوم بود. خوب پشت سر امیر راه افتاده بود. حالا هیچ‌وقت لی‌لی را از وسطی تشخیص نمی‌داد اما پای شوهر که وسط آمده بود هوشش به کار افتاده بود! بعد از سیمین نوبت من بود. بالاتر از دو هم نمی‌آوردم و کله‌ام داغ کرده بود اما فرشته نجاتم عمه بود که مهره‌های سیمین را زد. چشمکی به عمه زدم چون یک مهره با امیر فاصله داشتم. داشتم به شام عروسیمان فکر می‌کردم که چقدر قشنگ می‌شود با امیر نوشابه‌هایمان را ضربدری دهان هم بگذاریم و به دوربین چشمک بزنیم که عمه مهره‌ام را زد! عمه برده بود. جیغی زدم که موهای امیر از روی پشانی‌اش بلند شد. امیر آب گلویش را قورت داد اما طمع عمه بیشتر از این حرف‌ها بود و قبل از بازی خبر ازدواجش را برای فامیل فرستاده بود. امیر برای یک شب شد شوهرعمه ما! یعنی همان شب عروسی عمه از شدت خوشحالی و اصرارش بر رقصیدن دنده‌هایش از هم پاشید و از دستش دادیم اما هنوز سروکله پدرت پیدا نشده بود که…
تا بعد – مادرت

مونا زارع|شهروند

=============

نامه های قبلی:

http://jeem.ir/user.php?id=8

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
ای بابا کی میاد این شازده شوهر؟چرا اینقدر دیر به دیر میاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟داستان رو عرض کردمااا
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦