آیا هنوز امیدی هست؟

آیا هنوز امیدی هست؟

نویسنده : مهربانو

دستان لطیفش را محکم‌تر در دست می‌گیرم و با شتاب بیشتری راه می‌روم. با دو پای کوچکش می‌دود تا هم قدمم شود. باید حواسش را پرت در و دیوار کنم تا چشمش به ویترین‌های رنگارنگ مغازه‌ها نیفتد.

از جلوی هر مغازه که رد می‌شویم حسرت نگاهش را حس می‌کنم. حتی دیگر بهانه هم نمی‌گیرد -چه زود فهمید که توی این دنیا آنچه را که بخواهی نمی‌توانی داشته باشی- حق او نبود توی این سن کم بزرگ شود و نداری را حس کند.

هیچ وقت برای دیگران بد نخواستم ولی ای کاش این بنده‌ی خدا کار و کسبش کساد می‌شد و مغازه‌اش را از سر راه ما جمع می‌کرد. آن مغازه‌ای که دو ماه است دل دخترکم را اسیر کرده است. عروسک خوشگلی که لباس عروس سفیدی پوشیده و موهای بلند طلایی دارد و با رقصش برای عابران ناز و عشوه می‌آید. غرق در افکارم هستم که دستم را می‌کشد و می‌ایستد. ملتمسانه می‌گوید «مامان بذار فقط نگاش کنم.»

و من باز به سختی بغضم را فرو می‌دهم. جلوی مغازه می‌ایستیم. داخل آن‌جا یک زن و مرد جوان با دو فرزندشان بر سر انتخاب اسباب بازی بحث می‌کنند و سهم دخترک من از این همه زیبایی و زرق و برق اسباب بازی‌ها فقط یک نگاه حسرت بار و یک لبخند زیباست که هر بار با دیدن عروسک روی لبش می‌نشیند.

از وقتی کارتن بینوایان را دیده با امید بیشتری به عروسک چشم می‌دوزد و منتظر ژان‌وال‌ژانی ست که از گرد راه برسد و سخاوتمندانه عروسک رویایی‌اش را برایش بیاورد و هر روز از من می‌پرسد «پس کی برف می باره؟»

افسوس که دنیا برای او از دنیای کوزت هم سختگیرتر شده است. متوجه حرف‌های فروشنده و خانم داخل مغازه می‌شوم که به سمت ویترین نگاه می‌کنند و فروشنده که به قصد برداشتن عروسک می‌آید. یک لحظه به خودم می‌آیم و سریع دست دخترم را می‌گیرم و می‌کشم تا از آنجا دورش کنم. باید ببرمش تا شاهد بر باد رفتن رویاهایش نباشد. و از آن روز چقدر مسیر ما دور شده است. باید یک خیابان را دور بزنیم. این‌گونه شاید چشمان کوچکش دیرتر رنگ ناامیدی بگیرد، وقتی پشت ویترین مغازه جای خالی آرزوهایش و  در دنیای واقعی جای خالی ژان‌وال‌ژانش را ببیند.

و این امید باقی بماند که دنیا هنوز از آدم‌های مهربان خالی نشده است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
پر از درد و غم بود این متن!!!خوب منتقل کردید این حسو!واقعأ امیدوارم به اون روز خوب که همه منتظرش هستیم. ی روز خوب میاد...
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
ان شاالله اون روز خوب هم میاد-ممنون
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
هنوزم آدم های مهربون هستن :) مثبت اندیش باشیم
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
بله-به خاطر همون آدمای مهربونه که دنیا هنوز قابل تحمله....ممنون وقت گذاشتین
admincheh
admincheh
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
امیدوارم کسی شاهد بر باد رفتن رویاهاش نباشه چون تو کودکی یک خاطره ی پررنگ میشه . خوب حس اندوه رو منتقل کردین:)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
خدا کنه هیچ بچه ای حسرت به دل بزرگ نشه--ممنون که وقت گذاشتین
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
این وزنه بد و خوب دنیا همیشه بالا پایین داره، ولی اگر قرار باشه آدمهای خوب تموم بشند که دیگه این دنیا، دُنیا نیست :)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
بله درسته-ممنون
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
آخ که چقدر سخته " آرزوهات برای کسی دیگه برآورده بشه ... "
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢٤
٢
٠
مرسی که خوندین
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠