برسد به دست او...

برسد به دست او...

نویسنده : دخترخاصــ

خدایا یعنی دیگه نمیشه؟ پس تکلیف ماها چی میشه؟ خدایا ما چی پس؟ مگه ما دل نداریم؟ مگه ما آرزو نداریم؟ مگه ما جامونده‌ها، بنده‌هات نیستیم؟

خدایا من آرزوهامم توی دفترچه ذهنم نوشته بودم، آرزوهایی که هر چند وقت یک بار مرورشون می‌کردم و سعی می‌کردم بهترینش رو انتخاب کنم و لحظه دیدار بهت بگم، همون نگاه اول. آخه می‌گن هرکی برای بار اول چشمش به خونه‌ات بیوفته هر آرزویی بکنه برآورده میشه.

خدایا من حتی در رابطه با این‌که از کدوم در وارد صحن بشم و چشمم به کعبه بیوفته هم دعا می‌کردم و ازت می‌خواستم از دری وارد بشم که بلندی اون ساعت و علامت بارز شیطان پرستی توجهم رو به خودش جلب نکنه تا مبادا عظمت کعبه پیش چشم پرگناهم کوچک باشه.  

با خودم فکر می‌کردم چه جوری هفت دور طواف رو به خوبی انجام بدم و اشتباه نکنم که دور چندم طواف بودم!

نگران مُحرم شدنم بودم و این‌که توانایی شو دارم مُحرم بمونم و خطایی انجام ندم؟

به لحظه‌ی سنگ زدن به دیوار شیطان فکر می‌کردم به این‌که چه جوری تو اون جمعیت و سنگ باران، سنگ خودم رو تشخیص بدم و ببینم که به دیوار خورده...

از همون سالی که اسم نوشتیم واسه اومدن به خونه‌ات این فکرها رو می‌کردم و لحظه شماری می‌کردم که برسه موعدش، موعدش سال 96 می‌شد! یعنی کمتر از 2 سال دیگه، ولی....

خدایــا... من تا این حد پیش اومدم و رویا بافی می‌کردم برای خودم ولی با وضعیت الان باید همه اون رویاهای شیرین رو بریزم توی صندوقچه قلبم و یه قفل بزرگ روش بزنم.

خدایا چقدر دیگه باید صبر کنم؟ یکسال؟ دو سال؟ پنچ سال؟ ده سال؟ اگه نبودم چی؟ چه تضمینی هست که باشم و برم؟

من سواد و علم آنچنانی ندارم، درک و فهمی هم از این وضعیت ندارم ولی این رو می‌دونم که دلم شکسته و آسمون چشام بارونیه. خدایا خیلی خورد تو ذوقم.

خداوندا تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری...

شکسته قلب من، جانا به عهد خود وفا کن....

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
zakhar
zakhar
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
:)
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
(:
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١٠/٢١
١
٠
حاجی احرام دگر بند ... ببین یار کجاست ... :)
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١٠/٢٢
١
٠
واقعا... این درسته :)
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
:)) بله..ممنون
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
شما مگه حج واجب رفتید؟؟؟ آخه نوشتید به لحظه سنگ زدن به دیوار فکر می کردید
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
متنو خوندین اقا سجاد؟؟ کامل؟؟ اینا خیال پردازی ها و خود درگیری های من بود فقط تو ذهنم! ممنون از شما
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
زیاد به خودتون فشار نیارید!طی همین یکی دوسال آینده آل سعود میشه آل سقوط:)ان شاءالله! فقط وجدانا سوقاطی هاتون رو از اونجا نخرید٬اگرم خریدید از مدینه بخرید!شیعه هاش البته!
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
انشاءلله بله حتما :)!
admincheh
admincheh
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
چه جالب به موضوعی اشاره کردی که این روزا من و خانواده ام درگیرش هستیم بعد از این که قبل از موعد حج پدرم از دنیا رفتن و نزدیک به نوبت هم حج عمره توقیف شد و با این همه احتمالات الان کاملا برای مادرم رفتن و دیدن اونجا غیر قابل باور شده و ما موندیم و چند فیش حج که کعبه روی اون نقش بسته..
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
... خدا رحمت کنه پدر عزیزتو... انشاءلله باقی عمر شما و مادر گلتون باشه ... حسابی پکرم باور کن خزان اگه رهبری حکم جهاد بدن میرم میجنگم بلکه عقده هام خالی شه ...
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
عالی بود دختر خاص! در این خدایی نوشتن ها قاعدۀ خاصی نمی بینم، هر سخن از دل برآید... شروع و میانه و پایان هم خوب بود. فقط نگارش و ویرایش، مطالعاتتون رو در این زمینه هم بالا ببرید، نویسنده اید. براتون بهترین ها رو آرزو می کنم.
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
متشکرم خیلی ممنونم از حضورتون و توصیه هاتونツ
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
خواهش می کنم دختر خاص؛ دلتون خدایی!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥