جهانشاه... / داستان کوتاه.قسمت اول

جهانشاه... / داستان کوتاه.قسمت اول

نویسنده : ar_moghaddam

جهانشاه اسم پادشاه سوسک‌های پهن بود. او هفت پسر قوی هیکل و هفت دختر داشت که با هفت پهلوان قبیله ازدواج کرده بودند. وقتی جهانشاه با غرور به تخت شاهی تکیه می‌زد؛ با دیدن پسرها و دامادها و ده‌ها پهلوانی که در مقابلش دست به سینه صف کشیده بودند احساس قدرت می‌کرد، احساس قدرت مطلق! تمام بارگاه او در انبار پهنی بود که در نزدیکی یک طویله قرارداشت؛ جهانشاه بزرگترین و قویترین سوسک آن منطقه بود، پس پادشاه آن‌ها شده بود. او چندین نوکر مخصوص داشت تا برایش پهن تازه اسب تهیه کنند. چون او فقط پهن تازه‌ی اسب می‌خورد و از این غذای اشرافی لذت می‌برد! ملازمانش با حسرت به پهن خوردن او نگاه می‌کردند و با هر لقمه او یک صدا می‌گفتند: نوش جان! گوارا باد! چون همه آن‌ها جیره خور همین دربار بودند و اگر مجیز جهانشاه را نمی‌گفتند، مجبور می‌شدند.تا مثل تمام سوسک‌های دیگر از صبح تا شب سرگین بغلطانند!18

جهانشاه عادت داشت، همیشه پس از صرف غذا در حالی که با یک تکه پهن بازی می‌کند، برای چاکرانش سخنرانی کند. اودر مقام پادشاه همه را «فرزندم» خطاب می‌کرد. یک روز ظهر پس از خوردن غذایش سرنطق آمد و گفت: فرزندانم ما باید فلسفه عمیق و مقدس پهن را گسترش دهیم... ما باید حشرات دیگر را از بدبختی و فلاکت در بیاوریم... مثلا همین زنبورهای احمق را که تمام عمر خود را صرف جمع آوری شهد و عسل برای انسان‌ها و بعضی حیوانات می‌کنند؛ آن‌ها در نهایت پستی و بدبختی زندگی می‌کنند و در نهایت گمراهی و بیچارگی می‌میرند. یا حتی مگس‌های نادان که هر کدام برای خودشان، ویلان و سرگردان و بدون کمترین! هدفی زندگی می‌کنند و این واقعا تاسف باراست!

آهی کشید و ادامه داد: البته درست است که مگس‌ها هم بعضی وقت‌ها پهن می‌خورند اما این کافی نیست؛ آن‌ها باید تمام زندگی خود را وقف پهن کنند. مورچه‌های بی‌عقل از همه موجودات بدتراند. آن‌ها مدام در حال حمالی و بارکشی هستند! من هر وقت آن‌ها را می‌بینم که دارند با رنج و زحمت دانه‌ای را می‌برند؛ غمگین می‌شوم. چرا باید آنان با وجود این همه نعمت (و با دست به انبوه پهن‌های انبار اشاره می‌کند) دانه‌های سفت و سنگ مانندی مثل گندم و جو را با هزاران زحمت به لانه‌های‌شان حمل کنند. آن‌ها واقعا بیچاره‌اند، حتی آن پروانه!

خلاصه او تمام حشرات جهان را بیچاره و گمراه می‌دانست و ادامه می‌داد: در تمام دنیا فقط و فقط سوسک‌های پهن هستند که می‌دانند چگونه زندگی کنند؛ ما از غذای هضم شده حیوانات بزرگ و قوی اندام استفاده می‌کنیم که فقط برای خدمت به ما آفریده شده‌اند.

سپس هیجان زده شد، برخاست و فریاد کشید: ما موجودات برگزیده‌ای هستیم. ما هم می‌توانیم مثل مورچه‌ها و مگس‌ها و زنبورها و حتی پروانه ولگرد و بی هدف زندگی کنیم. اما زندگی هدفمند را انتخاب کرده‌ایم. به همین خاطر طبیعت غذای ما را به صورت آماده قرار داده است! غذایی اینچنین پاک، آماده، معطر و مقوی! در واقع تمام حیوانات در خدمت ما هستند. بگذارید راز بزرگی را با شما در میان بگذارم: « انسانها حیوانات اهلی را فقط با هدف خدمت به ما نگهداری می‌کنند، در واقع آن‌ها هیچ وظیفه‌ای به جز آماده کردن غذای ما ندارند و در واقع خدمتگذاران ما هستند!»

سپس او به چهره یک یک افرادش با دقت نگاه کرد تا تاثیر سخنانش را در آن‌ها ببیند و آن‌ها هم به تکان دادن سر سخنان او را تایید می‌کردند. و او خشنود از این مسئله روی تخت شاهی‌اش که از پهن نرم ساخته شده بود دراز کشید و با صدای خواب آلودی ادامه داد: ... یک روز کل دنیا را فتح می‌کنیم و فلسفه‌ی مقدس را...  همه موجودات باید...

و با این رویای شیرین به خواب عمیقی فرو رفت...

ادامه دارد...

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
واقعا اگه دنیای انسان و سوسک عوض شه چه فاجعه ای رخ می ده :|امروز دومین باری هست که با کلمه ی سوسک درگیر می شم ، خدا سومیش رو به خیر بگذرونه !جهانشاه برای پادشاه سوسک های پهن حیف نیست ؟:دی
z_amini
z_amini
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
سلام .متاسفم ولی بس که گفتید پهن بخورند من دارم ...عق!...تیکه اخرو که اصلا نتونستم بخونم... واقعا خسته نباشید میگم .خخخ
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
داستان پر استعاره و متفاوتیه، مرسی :)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
متفاوتیه:)
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات