گاهی مرگ امید را با چشم‌های خودم می‌بینم؛ هنوز هم خاطره تار و مبهمی از اولین مرگش جایی در ذهنم می‌پلکد. فکر کنم همه چیز از آن اتفاق سیاه شروع شد یا نه، همه چیز از گذشته‌های دور شروع شده بود. مثل نیمه باز ماندن شیر گاز و اتفاقی که برای افتادن تنها یک جرقه نیاز دارد و آن «اتفاق سیاه» همه چیز را تمام کرد و بومب. موقع انفجار من کجا بودم؟ چه اتفاقی برایم افتاد؟ نمی‌دانم. تنها به یاد دارم چیز پف کرده لزج سیاهی به سمتم پاشیده شد و یک خواب عمیق همراه با سقوط. صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم آفتاب نوری نداشت، آسمان ابری نداشت، ستاره‌ها محو بودند و همه چیز یک هیچ بزرگ بود. فکر می‌کنم همان روز بود که نفسم سنگین شد، انگار به هر اتمم از آن گردالوهای سیاه چند تنی -که شاید در زندان‌ها پیدا شود- سوار کردند و من باید برای هر نفس تمام آنها را به جان می‌خریدم، شاید شما ندانید -شاید هم بدانید- چقدر عذاب آور است این همه تلاش تنها برای یک نفس!

شاید روز بعدش بود و یا دو روز بعدش که این سنگینی بین سلول به سلول بدنم می‌پیچید؛ گاهی مثل یک لاشه مرده که دورش مگس‌ها می‌چرخند یک گوشه می‌افتادم. لاشه مرده‌ای که یک روز این طرف و آن طرف می‌پرید و هیچ شیری به پایش نمی‌رسید. شب‌ها همه بدن کوفته‌ی از خودم کتک خورده را به تخت می‌کشاندم و صبح‌ها به جای بیدار شدن می‌مردم. آن چیز سیاه چسبناک هر روز بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و من هر روز چاق‌تر و متورم‌تر می‌شدم تا این‌که یک روز دیگر صبحی نبود، منی نبود. از این جا به بعدش خاطرات مثل تصویر فیلم در تلویزیون‌های قدیمی می‌پرد. در روزی که دیگر صبحی نبود صدای آژیر می‌آید و پلیس و دیوارهای سیاه شده از خون من و... دیگر چیزی نیست، هیچ چیز!

حالا، حالا چشم‌هایم به روی صبح‌هایی که نیست باز می‌شود و تا شب به تاریکی اتاقم و گاهی به صفحه‌ی موبایلم خیره می‌شوم، تنهای تنها؛ مدت‌هاست در این خانه صدایی نپیچیده، مدت‌هاست کسی صدایم نزده، اصلا نامم چه بود؟ من از دیگران جدا شدم یا دیگران از من؟ کاش کسی بود تا مرا بخواند و چراغ را روشن کند و از سنگینی نفس‌هایم بکاهد، اما کسی نیست و من هم کاری برای انجام دادن ندارم، جز این که نیمه شب‌ها پرونده‌ی قتلم را به اداره پلیس ببرم و دوباره به تختم پناه بیاورم و کمی از این زندگی جدا شوم و به شهر بدون چراغ خودم کوچ کنم؛ این خوابیدن و کوچ کردن تنها کاری ست که کمی دوست دارمش!

گاهی به سرم می‌زند نکند من مبتلا به یک بیماری جدید هستم مثلا «سرطان پیشرفته سیاهی»،  خب فقط یک بیماری می‌تواند ارگان ارگان بدن را یکی یکی از بین ببرد، شاید این طور باشد. گاهی ساعت‌ها با فرضیه‌هایم درگیرم و با فکرهای مریضی که برای مغز من نیست. گاهی ساعت‌ها برای کشته شدن تدریجی خودم و امیدم درد می‌کشم و گاهی هم فکر می‌کنم تا کی چیز سیاه غول پیکر می‌تواند مرا بکشد؟ و چه کسی باید چراغ را روشن کند؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
مفهومی و تلخ!ی خرده امید چاشنیش میکردید حداقل!!سیاهی ک پایدار نیست!
Khadije
Khadije
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
:) بیشنر چیز دیگه ای مدنظرم بود میخواستم خواننده به تقابل با ناامیدی برسه و...
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
خیلی قشنگ بود.ازونی که آدم باید چندبار و چندبار بخونه و باز هم براش نو باشه.
Khadije
Khadije
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
ممنون :) لطف داری :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٠/٢١
١
٠
چه کسی باید چراغ را روشن کند...
Khadije
Khadije
٩٤/١٠/٢٢
١
٠
:) ممنون که خوندی و نظر گذاشتی :))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
راستش رو بخواین خدیجه خانوم ... برای فهمیدنش یکم به کمک احتیاج دارم ... ولی از اونجاییکه مطالب قبلی شما رو دیدم مطمئنم یک مطلب عالی نوشتید ... ممنون :)
Khadije
Khadije
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
چه نقد محتاطانه ای :) / متاسفم که اونقدر که باید قابل فهم نبوده :) خلاصه اش میشد به ناامیدی اجازه ندیدم اختیارمونو به دست بگیره و ما را از زندگی حذف کنه و اگه کرد " ای انسان خود به یاری خود برخیز" :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
ممنون :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
عالی بود ...
Khadije
Khadije
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
لطف دارین :)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
خیلی زیبا بود. مرسی :))
Khadije
Khadije
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
ممنون :)
Elham_n
Elham_n
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
خیییلی قشنگ بود :)
Khadije
Khadije
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
ممنون الهام جان لطف داری :)
f_yousefian
f_yousefian
٩٥/٠٦/٠٤
٠
٠
خیلی زیبا بود
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣