هوش زیادی داشت. ولی اهل درس نبود. یعنی همان‌جا که استاد تدریس می‌کرد، مطلب را می‌گرفت، خیلی زودتر از سایر همکلاسی‌هاش. ولی یک بار هم ندیدم درس بخواند. از این منظر فوق العاده بود. همیشه مسیر دانشکده تا جای مترو را با هم می‌رفتیم. اجتماعی بود. حرف می‌زد. از هر دری حرف می‌زد ولی حرف‌هاش پرمغز بود. نیاز به تامل داشت. وقتی حرف میزد، دوست داشتم فقط بهش زل بزنم. همیشه همراه حرف زدن، یک لبخند کوچولو هم روی لب‌هاش نقش می‌بست. از این منظر هم فوق العاده بود.

بعضی وقت‌ها حس می‌کردم ما با او فرق می‌کنیم. هر چه که بود دنیاش یک طور دیگر بود. بعضی وقت‌ها هم آن‌قدر دیوانه بازی در می‌آورد که شک می‌کردم این همان دختر است که هر روز می‌بینمش! مثلا می‌رفت جاروی رفتگرِ دانشگاه را برمی‌داشت و برگ‌های پاییزی را با «عشق» جمع می‌کرد یا به راننده همیشه اخموی دانشگاه، با صدای بلند سلام می‌کرد و از فسقلی‌هاش می‌پرسید. همه دوستش داشتند. ازاین منظر هم فوق العاده بود.

اما...

روزی رسید که هیچی از درس نمی‌فهمید. درس‌هاش را یکی‌یکی می‌افتاد. منزوی شده بود. دیگر با من هم مسیر نبود. با هیچ کس حرف نمی‌زد. صورتش، جوش‌های زیادی درآورده بود. دیگر حتی آن لبخندِ کوچولوش را هم نداشت. حس می‌کردم او با ما فرق می‌کند. دیوانه بازی‌هاش دیگر آن طوری نبودند. توی روی رفتگرِ دانشگاه می‌ایستاد و زباله می‌ریخت. با راننده همیشه خندانِ دانشگاه، دعوا می‌کرد و شکایت از این‌که چرا یک دقیقه دیر آمده؟!

هیچ کس نفهمید دردِ «دنیا»چیست؟! شاید به خاطر طلاقِ پدر و مادرش، شاید به خاطرِ رفتنِ «پوریا»، شاید به خاطرِ فوتِ مادربزرگش و شاید به خاطر دنیای بی‌رحمش...

دنیا، دنیا را تغییر داد ولی خودش در دنیای قبلی ماند!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
دنیا
دنیا
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
درد دنیا رو هچکی نمی فهمه...
رفیعه
رفیعه
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
حتا شاید خودش هم نفهمه!سخده واقن...
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
چقدر داستان تلخی بود... واقعی بود؟
رفیعه
رفیعه
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
نه والا!ساخته ذهن نویسنده بود فقد:) ولی خوب کم نیسدن دنیاهای واقعی!!
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
راستی اگه تیتر رو خودتون زدید خیلی خوب بوده تیترتون
رفیعه
رفیعه
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
بله خودم زدم!ممنونم اقای نادری:)
v-qavam
v-qavam
٩٤/١٠/٢٠
٣
٠
خیلی سخته خیـــــــــــلی آدمای خوب وقتی میشکنن بدجور میشکنن هم از تو میشکنن هم صدای شکستنشونو همه میفهمن:(
رفیعه
رفیعه
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
اصن ی روز،فقد ی روز،وختی چنین ادمایی ب هررر دلیلی،خودِ همیشگیشون نیسدن،عالم و ادم متوجه میشن...و نمیشه براشون کاری کرد!
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
واقعی بود ؟پوریا عشقش بوده ؟...امان ازدستِ دنیایِ دنیاها
رفیعه
رفیعه
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
واقعی نبود:) پوریا رو دوس داشده و اونم گذاشده رفده!:(( امان از دنیای(جهان) دنیا(دخدر) ک بی رحمه!!
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
واقعی بود رفیعه؟ اشکمو درآورد، چقدر سخت بوده و مشکلات چه بیرحمانه شکستنش..
رفیعه
رفیعه
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
نه زهرا جان واقعی نبود:) نیبنم اشکتو رفیق! مشکلات زورش ب ادمای قوی هم میرسه....
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٢٠
١
٠
چقدر تلخ و قشنگ بود
رفیعه
رفیعه
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
چقدر لدف دارین و ممنونم بسی:)
n_rohani
n_rohani
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
واقعیه؟؟؟؟ مطلب بی نهایت عالی بود
رفیعه
رفیعه
٩٤/١٠/٢٠
١
٠
ب جان بچه نداشتم واقعی نی!خخخ ممنونم لدف دارین:))
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢٠
١
٠
شرط میبندم تا دو روز ملت میان نظر میذارن که داستان واقعی بوده یا نه :| خوو بخونین دو تا کامنت اول رو دیگه ! ای بابا ... چقد خوب بود این مطلب ؛ مطمعنم هر کسی توی دنیای خودش ، چندین بار با این دنیاها مواجه میشه و خراب شدن دنیای اونا رو ه چشم میبینه ...
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٢٠
١
٠
والا!!خب بخونید کامنتارو دیگه!!
رفیعه
رفیعه
٩٤/١٠/٢٠
١
٠
شرط حرام است برادر!! چ بی اعصاب:دی ممنونم!بله و اون وخته ک دیه کار از کار گذشده متاسفانه...
zakhar
zakhar
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
خدا رو شکر حداقل پوریا جون خودشو نجات داد....وگرنه بعداز ازدواج مجبور به خودکشی میشد!
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
یعنی خطر از بیخ گوشش گذشتا!!خدا بهش رحم کرد!!!
رفیعه
رفیعه
٩٤/١٠/٢٠
٣
٠
دنیاش رو از دس داد جناب!واقن دلم ب حالش میسوزه:|
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
داستان تلخی بود! امیدوارم نمونه هاش تو واقعیت به این تلخی نباشه
رفیعه
رفیعه
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
ممنونم:) ماهم امیدواریم
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
سلام رفیعه خانوم :) ... چون یک درصد احتمال داره 22 نباشم تا بگم ... از الان تولدتون رو پیشاپیش تبریک میگم ... لبخند یادتون نره :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
سلام:) وااااااااییییییییی ممنووووووووونم^__^خییییلی لدف کردین:)))) موچکرات فراوان=))
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
یکی از این اتفاقات می تونه دنیای آدم و از این رو به اون رو کنه چه برسه همه رو با هم داشته باشه...اگه دنیا عوض نمی شد جای تعجب داشت.هر کدوم از این اتفاقات واسه شکستن کافیه..خدا برا هیچ کس نیاره..واقعا سخته......موفق باشین
رفیعه
رفیعه
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
دقیقن!اتفاقات کوچیکی نیسدن اینا...ممنون همچنین=)
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
یک مورد ازین اتفاقات دنیای آدم رو بهم میریزه چه برسه به تمام اینها خداروشکر که واقعی نیست :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
خداروشکر:) ممنونم وخ گذاشدین:))
elnazi
elnazi
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
آخی...چقدتلخ وقشنگ بود... خدا ازین پوریا ها برا هیشکی نیاره!! درد بدیه:)))خخ !خسته نباشی رفیعه جان:)
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
دنیای مرجان.... :(
سمیرام
سمیرام
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
خوب بود:)) از این آدما دروبرمون زیاده شاید خودمونم یکیشون باشیم فقط بروی خودمون نمیاریم...
مرتضی تقی زاده خسرویه
مرتضی تقی زاده خسرویه
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
وقعی بود؟
elnazi
elnazi
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
من سکوت میکنم توام سکوت کن رفیعه جان !!!
asadzadeh_s
asadzadeh_s
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
خیلی خوب بود ولی تلخ بود :( دستت مرسی رفیعه جان
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
به امید اینکه یه دنیای دیگه پیدا شه که دنیای دنیای داستان رو عوض کنه‌:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠