نامه‌ای برای خدا / یک داستان کوتاه کوتاه

نامه‌ای برای خدا / یک داستان کوتاه کوتاه

نویسنده : Zahra_Yaqoobi

ایستاده بود روبه‌روی درب آسانسور و زل زده بود به نمایشگر. همین که جهت فلش قرمز نمایشگر سمت پایین را نشان داد، به وجد آمد. با اشتیاق چند قدم به عقب برداشت و زل زد به آسانسور شیشه‌ای که از آن بالا داشت کم‌‌کم پایین می‌آمد. آسانسور ایستاد. یک آقا و خانم شیک به همراه پسرشان از آن پیاده شدند و بوی عطری در هم و بر هم در فضا پیچید. 

پسر بچه بی‌تفاوت اما زن و مرد جوان با نگاهی تحقیر آمیز از کنارش رد شدند. جلوتر که رفتند با نگهبان برج پچ پچی کردند و نگهبان با عصبانیت به سمتش آمد.

- تو این‌جا چه می‌کنی؟! بفرما پسر جان از اینجا برو بیرون! و کشان کشان او را تا در خروجی برج برد.

همین که نگهبان به اتاقکش برگشت پسرک دوباره دوید داخل برج و در یک چشم بر هم زدن خودش را به آسانسور رساند. دکمه آسانسور را زد. با اضطراب کنار یکی از گلدان‌های بزرگ سالن قایم شد. بالاخره عزمش را جزم کرد و روبه‌روی درب آسانسور ایستاد. درب باز شد؛ کمی این پا و آن پا کرد، کاغذی را از جیبش در آورد و داخل آسانسور انداخت. پایش را از چارچوب در برداشت و لی لی کنان از برج خارج شد. روی کاغذ با خطی نا خوانا نوشته بود: نامه‌ای برای خدا.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
آخه ! منم کوچولو بودم خدا رو بالاترین جایی که دور و برم بود می دیدم ..
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
یاد داستان "چارلی و کارخانه شکلات سازی" افتادم. داستان کوتاه قشنگی بود. فقط به نظرم تیترش میتونست بهتر باشه. چون این تیتر فعلی خیلی کار شده
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
کاش تیترش یه چی دیگه بود که تهش غافل گیر می شدیم ... خیلی قشنگ بود:)
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
اخی:)))چه قشنگ
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
صدای نفس هایمان را می شنیدیم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت دوم

٩٦/٠٥/٣١
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
حال عجیبی داشتم

اولین قرار عاشقی

٩٦/٠٥/٣١
چند خطی برای خاتونم...

تفاوت شخصيت

٩٦/٠٥/٣٠
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات