الهی بمیری همایون

الهی بمیری همایون

نویسنده : Mina_n

«الهی بمیری همایون... الهی بری زیر ماشین تیکه تیکه بشی من بیام با دستهای خودم تیکه‌هایت رو جمع کنم، هنوز هم دلم خنک نمی‌شه... الهی خدا جوون مرگت کنه همایون ... الهی مادر فولادزرت بی پسر بشه همایون...»

پروانه به شدت گریه و نفرین می‌کرد. عمق درد را می‌شد توی چشم‌هایش دید. قلبش شکسته و اشک از چشمان قهوه‌ایی بی فروغش شرشر می‌ریخت. اصلا دوست نداشتم در آن فضا باشم. فضایی که به عطر مسموم نفرین همایون و مرگ عواطف پروانه آغشته بود. فضایی که قلب مرا می‌شکست؛ این همان زمانی از زندگی هر انسانیست که نه همدردی نه نصیحت و نه هیچ چیز جواب نمی‌دهد. اینجا همان جاییست که قربانی می‌بایست بپذیرد که باید با پای خودش به قربانگاه برود و سر ببرد همه‌ی خاطراتش را، همه‌ی خواسته‌هایش را...

پروانه همکلاسی خواهرم بود. برای تعطیلات قبل امتحانات ترم به اصرار خواهرم به مشهد آمده بود تا چند روزی را کنار ما بگذراند، تا بلکه داغ بی‌وفایی همایون رفع شود.

دستش را گرفتم و در آغوش کشیدمش. در نگاه کلی او دختر جذابی نبود. با اینکه سن کمی داشت اما قد بلند و هیکل‌مند بود، صورتش تقریبا پر کک و مک بود. گوشه چشمهایش چروک شده بود. رد اخمی روی پیشانی‌اش افتاده بود و دستهایش. من دست‌هایش را دوست داشتم. گرمی دست‌های زبرش مرا به یاد دستان مردانه‌ایی می‌انداخت که هیچ وقت نگرفته بودم.

شاگرد اول دانشگاه خواهرم دختری روستایی بود که بیشتر فراغتش را سر زمین کشاورزی کار کرده بود و با افتخار درس خوانده، ممتاز بود و پر از آرزوهای بزرگ؛ آرزوهای بزرگی که همایون همان پسر عموی هیولاصفت نقش بر آبشان کرده بود و حالا همه‌شان را سراب می‌دید.

پروانه همچنان گریه می‌کرد و مرا به یاد تمام کسانی می‌انداخت که پناه شکست‌هایشان بودم و پناهم بودند به یاد هزاران و هزار قطره اشک رها شده در زمان؛ به یاد زخم‌هایی که ناخواسته و به عمد به روح و قلبمان می‌زدیم... قسمتی از سخنرانی دکتر الهی قمشه‌ایی را بخاطر آوردم که می‌گفتند آئین عشق ورزیدن را بیاموزیم و عاشقی روش‌مان باشد. شاید اگر اینطور بودیم دیگر شاهد گریه و پر توقعی پروانه‌ها و فرار همایون‌ها نبودیم.

دلم میخواست گریه را تمام کند. تحمل این حال را نداشتم. به قدر کافی گریه کرده بود. دیگر باید برای رفتن آماده می‌شد. رفتن از رابطه‌ایی که جایی در آن نداشت. رفتن از وهم و خیال!

اشک‌هایش را با دستمال پاک کرد و زیر چشمی نگاهی به ما کرد. می‌دانستم به خاطر برهنه کردن احساساتش مقابل ما احساس ندامت می‌کند. دستش را فشردم و سمت اتاقم رفتم. مقنعه‌ام را در آوردم. رویش ردی افتاده بود؛ رد عفونت یک عشق...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
این نوشته مایه های یک نوشته خوب رو داشت. البته ایرادهایی هم داشت. برای مثال می شد در مورد علت تیره شدن روابط این دو زوج نوشت. در مورد شخصیت همایون می شد بیشتر توضیح داد و البته پایان بندی اش هم یک مقداری غیر واقعی شده بود. گرچه عبارت رد عفونت یک عشق بسیار زیبا بود :)
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
من به عمد نخواستم وارد جزئیات رابطه اونها توی نوشته بشم و بیشتر هدفم بیان احساس اون لحظه دختر بود
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
خوب به نظرم شاید همین باعث میشه یک مقداری گنگ بشه اون بخش از داستان. البته منظورم از جزئیات شاید در حد یک جمله بود. مثلا : « همایونی که بعد از ازدواج معتاد بودنش معلوم شده بود...» همین جمله می تونی علت ناراحتی دختر رو بگه. چون یک جایی گفته شده همایون هیولا صفت. خب مخاطب می پرسه مگه همایون چه کار کرده؟
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
من در آخر داستان نوشتم پر توقعی پروانه و فرار همایونها که تقریبا بیان میکنه علت جدایی و مشکلات چی بوده . البته حق با شماست جا داشت بیشتر توضیح بدم . مرسی از نظر مفیدتون
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
راستی تیتر هم خوب بود و تیتر جایگزین هم می شد این باشه: «رد عفونت یک عشق...»
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
به نظرم این تیتر جالب تر میومد کلیشه ایی و تکراری نبود :)
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
بله؛ تیتر الان تیتر خیلی خوبیه
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
متشکرم از نظرتون . لطفا منظورتون از غیر واقعی رو بگید خوشحال میشم و همینطور ایرادات نوشته رو
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
نوشته واقعا روان هست. جملات ساده و کوتاه هستند. و البته خط داستان هم راحت داره جلو. خب این ها نقاط قوت اش هستند. ولی وقتی به انتها می رسیم باید یک جمله طلایی؛ یک سکانس پایانی، یک نتیجه غیر مستقیم را داشته باشیم. هر کدوم از این پایان بندی ها می تونن در نوع خودشون جالب باشند. ولی توی این نوشته پایان بندی صرفا به جدا شدن از دختر مد نظر می رسه. خب جدا شدید و تمام؟؟ شاید بهتر بود مثلا یک اتفاق هیجان انگیز تر می افتاد.//// البته جسارت شد. بنده سوادم در این زمینه کمه. ولی در کل نوشته خوبی بود و ارزش خوندن داشت حتما
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
سعی من بر این بود که رئال باشه و در واقع هیچ اتفاق هیجان انگیزی در کار نبود ؛)
مرتضی تقی زاده خسرویه
مرتضی تقی زاده خسرویه
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
همون دو خط اول رو که خوندم به مجرد بودنم راضی شدم
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
:D
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
نه دیگه بقیش رو هم بخونین شاید نظرتون مثبت شد :)
Elham_n
Elham_n
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
نوشتتون پر از احساس بود امیدوارم هیچ دختری اینطوری احساساتش جریحه دار نشه و راحت به دیگران اعتماد نکنه :)
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
متشکرم , عزیزم امیدوارم همینطور باشه
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
این چیزا که شما نوشته بودید واسه من دیگه عادی شده....
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
کدومش عادی شده ؟ گریه یا نفرین ؟ :)
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
از لحاظ فنی ک بلد نیستم.ولی داستان خوبی بود٬یعنی چسبید!!
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
:) مرسی دوست عزیز
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
چرا شاگرد اول دانشگاه باید با پسرعموی هیولا صفتش عروسی کنه ؟!مچکر مچکر مچکر
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
تو جامعه روستایی هنوز هم ازدواجهای به این سبک هست که با اسم هم میکنن اما دوباره بخونید من یک قسمت نوشتم پر توقعی پروانه باعث این شکست میشه
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
چقدر داستان غم انگیزی بود! خیلی سخته آدم تو شرایطی قرار بگیره که مجبور بشه یه راهی رو انتخاب کنه که تهش جز سختی و نا امیدی چیزی نباشه! - ممنونم از نویسنده محترم به نظر من که داستان خوبی بود فقط این تیکه آخرش رو میشه یکم باز کنید که یعنی چی؟ «مقنعه‌ام را در آوردم. رویش ردی افتاده بود؛ رد عفونت یک عشق...» یعنی منظورم اینه که مقنعه دقیقا استعاره از چیه؟
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
سپاس خوشحالم خوشتون اومد ؛ واسه همه ما پیش میاد که انتخابهایی کنیم که و یا رفتارهایی که باعث ناراحتی و پریشونیمون بشه .استعاره نیست دوست عزیزم خود مقنعه منظورم بود و منظورم از رد عفونت یک عشق اشکهایی بود که خیسش کرده
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
مطلب خوبی بود ، :) ........ با موضوعی که این روزها اگه هر روز چیزی ازش نشنویم باید تعجب کنیم ........ امیدوارم یک روز بیاد که بالاخره دخترها یاد بگیرن اسم هر رابطه ای رو عشق نذارن ...
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
بله من هم امیدوارم البته برای هر دو طرف
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
ثابت شد قلم خیلی خیلی خوبی دارین. دوست داشتم این داستانتون رو. اما یه چیزی کم داره و اون هم علت و دلیل هیولا صفت شدن این پسر عمو؛ چرا؟ چون منِ خواننده هم با پروانه همذات پنداری کنم و دیالوگ هاش در من اثر بذاره و باهش همراه بشم و منزجر بشم از رفتار همایون؛ ولی خیلی خوب نوشته بودین و نوشتن رو بلدین؛ عنوانتون هم عالی بود :)
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
مرسی :) خیلی خوشحالم کردید . بله همه دوستان هم این مورد رو متذکر شدند اما من توی یک بخش اشاره کردم که پرتوقعی پروانه و فرار همایون که کلا گذشتن از پروانه به خاطر توقعات زیادش همایون رو هیولا صفت جلوه میداد پیش پروانه. البته من ناقص بیان کردم
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤