ای جان جان جانان، تو جان جان جانی

ای جان جان جانان، تو جان جان جانی

نویسنده : sh_jahantiq

سلام بر تو الله! مهربان معبودِ دیرینه‌ام. سلام ای همه عشق. ای همه ناز و من نیاز و این نامه‌های نانوشته همه راز. دستم هوای نوشتنی دیگر داشت. دلم تو را جُست. که دل، غالب شد و دست مغلوب و حالا تو نشسته‌ای بر مَرکبِ دل و دستم را در راهِ این خطوطِ صافِ واژه‌های پُر گُل جولان می‌دهی. و شبنم می‌نشاند هوای چشمانم به گلبرگ حروفی که تو را می‌نویسند. این من که نه؛ تو نشسته‌ای در این جان و از خودت می‌گویی. معبودِ من؛ خیالم را از وصفِ نیکی‌ات پُر کرده‌ام و یک دو جین بوسه‌ی تب‌دار در حوالیِ دست‌های پر مهرت و دیگر هیچ. ای جانِ جان؛ دیر زمانی ست گم شده‌ام در واژه‌ی مبهمی به نامِ عشق که از آغازِ آفرینشم هجی شده در دلی که روزگارِ تیره‌ی بی تو، ملال آورش کرده... الله... معبودِ یگانه‌ی من. 

سال‌هاست مرا با خود یکی دانسته‌ای، از آن زمان که روحت را دمیدی در جسمِ بی جانِ من و شدی جانِ جان. مُشتی خاک بوده‌ام، مرا برگزیدی، بوییدی، گمانم حتی جای بوسه‌ای هنوز در دلم می‌تپد، جان شدی، من شدی، عشق شدی.معبودِ من؛ تو را چگونه بخوانم که بی‌ریاترین و ساده‌ترین و عاشقانه‌ترین‌ها را در حصارِ آغوشِ کلماتِ بگنجانم و نامه‌های گاه خسته‌ام را روح و جانی ببخشم و بیافرینم آنچه را که تو دوست می‌داری. حالا تو میهمانِ منی و من جز هر آن‌چه از توست چیزی ندارم. تنها خیالی دارم آسوده، ایمِن، خیالِ «هستِ» تو، در جانِ سرانگشتانِ پُر توانی که سرزمینِ من را فتح کرده‌اند و رج به رجِ سطرهایم را آغشته‌اند به رنگین کمانِ مهر، که تو را بگویند و از حوالیِ نامت شکوفه باران کنند دشتِ پروانه‌های ساکتِ بی قرار را ... 

معبود من ... تا کجا بنویسم؟ تا کجا می‌شود پُل زد به آنسوی آسمانِ هفتم؟ کجا می‌شود یافت دست‌هایت را برای نوازشی به موهای پریشانی که مانده‌اند در جستجوی آرزوهای نیمه محال خویش! الله... یگانه‌ی بی همتای من، جانِ من، ای همه جهانِ من در قلمروِ بیکرانِ مِهر. حال در این نیمه شب‌های پنهان از چشمِ آدمیانِ خسته از خود، تو در منی و من بی‌خویش گشته‌ام معبود. نمی‌دانم تا کجا جان بدهم به این سکوتِ ملتهب از گفتنِ تو، خدای من، تپش‌ها را آورده‌ام این‌جا که ساده ساده، نبضِ زندگی‌ام، با تو بشود بهترین سمفونیِ دنیا، حالا که دیگر سیلِ واژه‌ام را ریخته‌ام این‌جا مانده یک چیز، و آن این‌که همه‌ی این‌ها که نوشتم به کنار، این را جدای از بقیه برای خودت به یادگار بگذار: دوستت دارم معبودِ من !

قربان نگاهِ پر مهرت : مخلوقِ کوچکِ تو 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٩
١
٠
نوشته ای که با قلب باید آن را خواند....
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/١٩
١
٠
💓💓💓
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٩
١
٠
تیتر خودش گویااااا بود ، به به !
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/١٩
١
٠
😊😊😊
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٩
١
٠
چقدر زیبا نوشته بودید. سرشار از جملات زیبا از نوع عشق حقیقی :)
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/٢٠
١
٠
ممنونم زیبا خوندید 😊
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/١٩
١
٠
چقدر خوب که آدم با معبودش؛ با خالقش؛ با یگانه وجود هستی این طوری صحبت کنه. خیلی زیبا بود. لذت بردیم:)
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/٢٠
١
٠
مرسی که وقت گذاشتید و نوشتمو خوندید 💮💮💮
پربازدیدتریـــن ها
نامه ام را به دستش برسانید

راستی خدا...

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

انقلاب سفید

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

شرمسار

٩٧/٠٣/٠٢
آماده تر از همیشه

کار دل دلدادگی و کار او دل کندن است

٩٧/٠٣/٠٣
یاد تو را بسیار کنم

سه سخن رمضانه

٩٧/٠٢/٢٩
خارج از شهر و خارج از مرز!

رانده شدن به حاشیه شهر

٩٧/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

خورشید هشتم

٩٧/٠٢/٣٠
انشای یک دانش آموز دبستانی درباره ازدواج

غلط کردی!

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

خیال بودنت

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

امید آخر شد افسانه

٩٧/٠٣/٠١
حکایت تلگرام و سروش

نامادری!

٩٧/٠٢/٣٠
این بیماری لاعلاج

یخچال گردی چیست؟

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

عشق شاید که بشکند من را...

٩٧/٠٣/٠٢
عاشقی بی‌همتاترین حس زندگی‌ست

سر مشق عشق

٩٧/٠٣/٠١
لحظه ای را از دست ندهید

مسابقه بزرگ

٩٧/٠٢/٣١
استغفر اللهَ ربی و اتوب علیه

داروی بی موقع

٩٧/٠٢/٣١
شعری سروده خودم

بیا آقاجان

٩٧/٠٢/٣٠
اصلا مهم نیست چه زمانی برگردی

جمله ات را تمام نکن! برو...

٩٧/٠٣/٠١
در حسرت خرید دوربین

آرزو یا افسانه

٩٧/٠٣/٠٣
آغاز مکتب نمادگرایی جادویی

کتاب پایان نامه؛ جادوی قرن بیست و یکم

٩٧/٠٣/٠٣