مادر چادر رنگی آبی‌اش را سرش می‌کند و از خانه بیرون می‌آید. صدای بسته شدن در حیاط دختر را از جا می‌پراند. دختر به سرعت چادر را به سر می‌کند و دنبال مادر روانه می‌شود. مادر آرام آرام قدم برمی‌دارد و دخترش با فاصله‌ای رعایت شده به دنبال مادر.

انگار کار هر روزشان است. مادر سرش بالاست و دختر سر به زیر. مادر فقط به چهره‌ی دخترهای جوان نگاه می‌کرد و گویی به دنبال کسی می‌گردد. جلوی بعضی از دخترهای جوان را می‌گیرد و شروع می‌کند به صحبت کردن با آن‌ها.

دخترش از دور فقط به عکس العمل چهره‌ها نگاه می‌کند. بعضی‌ها به مادر اخمی می‌کنند و حرفش تمام نشده راه‌شان را می‌گیرند و می‌روند و گاهی زیر لب زمزه‌ای می‌کنند انگار می‌گویند؛ دیوانه. بعضی‌ها خنده‌شان می‌گیرد و با تمسخر سری تکان می‌دهند و می‌روند. عده‌ای هم صبورانه به حرف‌های مادر گوش می‌کنند و بعد می‌روند.

دخترش خوب می‌داند که مادر چه می‌خواهد و به آن‌ها چه می‌گوید. دخترش می‌داند که مادر در میان آن دختران جوان دنبال عروسی برای پسرش می‌گردد، پسری که سی سال پیش در جنگ مفقودالاثر شده. دختر می‌داند که برادرش دیگر بر نمی‌گردد ولی مادر هنوز چشم انتظار است و آلزایمرش روز به روز شدیدتر می‌شود.

اشکی از گوشه‌ی چشم دختر می‌غلتد و چادرش را  بین دندان‌هایش می‌گیرد، به سمت مادر می‌رود، بازوی او را می‌گیرد و می‌گوید: برویم خانه مادر برای امروز کافی ست، خسته شدی.

مادر نگاهی به او می‌کند و می‌گوید: عروس من می‌شوی؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٣
٢
٠
چقدر خوب بود این داستان کوتاه. حیف تیترش؛ تیترش چون اسم یک فیلم در مورد مسائل ناموسی هم بود به نظرم یک مقداری مطلب رو تحت تأثیر قرار داد
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
سلام و تشکر جناب نادری.در مورد تیتر هم شما درست میفرمایید اگر این تیتر نام فیلمی نبود فکر میکنم تیتر مناسبی باشه بهرحال در هنگام انتخاب تیتر نام این فیلم در ذهن من نبود.این مادر در نظر من آتشی است که سالهاست شعله ور است و میسوزد.ولی در هر حال ذهن مخاطب به سمت فیلم میرود.
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٣
١
٠
خیلی زیبا و در عین حال با حس و حال نوشته بودیدش. جای تشکر و قدردانی داره. سختی که کشیدند و صبری که مادرهای شهدا دارند رو هیچ کس جز خودشون نمیتونه درک کنه...
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
ممنون دوست خوبم نظر لطف شماست.و این صبر و بردباری مادران قابل وصف نیست
هاچ
هاچ
٩٤/١٠/١٣
١
٠
داستان کوتاهی که خیلی بیشتر از این ده خط حرف توش نهفته ست... آفرین
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
ممنون دوست عزیز بخاطر حضور و نظرتون
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/١٣
١
٠
عآآآآآآآآآآآآآآلی بود.... خیلی خوشم اومد از این نوشته تون. هم کوتاه بود، هم داستانی
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
مرسی عزیزم
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١٠/١٣
١
٠
:"( چقد تلخ و ...نمیدونم حس عجیبی داشت:)) عالی قلمتون مستدام
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
ممنون دوست خوبم.
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٣
١
٠
خیلی خووووووووب بود . همسایه ی عزیزجونم مادر یه شهیده که از پسرش فقط یه پلاک و پوتین آوردن هنوز باور نکرده پسرش شهید شده و همش پیش عزیزم گریه میکنه و منتظره .. مچکر مچکر مچکر
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
ممنون دوست خوبم.خوشحالم که این متن رو یکجورایی تجربه کردید و بهتر درک میکنید که چقدر سخته باورش
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/١٣
١
٠
خیلی زیبا و استادانه نوشته بودید آقای تمجیدی؛ در تعداد کلماتی محدود حرف های زیادی رو زدید... لذت بردم واقعا. منتظر نوشته های زیبای بعدیتون هستم
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
ممنون جناب آستانه این نظر لطف شماست
Vania
Vania
٩٤/١٠/١٤
١
٠
چه داستان کوتاه قشنگ و غمگینی...خیلی خوب نوشته بودین. ممنون و خداقوت:)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
ممنون دوست خوبم بخاطر حضور و نظر سبزتون
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
تبلیغات