برای لبو فروش خیابان جمهوری...

برای لبو فروش خیابان جمهوری...

نویسنده : Zahra_Yaqoobi

زیر نور چراغ گاری، برف زیباتر از همه جای خیابان بر زمین می‌نشست. سردش بود اما همین که اسکناس‌های توی جیبش را با انگشتانش لمس می‌کرد خونی گرم می‌دوید توی رگ‌هایش. اول دلش گرم می‌شد و بعد همه‌ی وجودش...

- الحمدلله این چند شب کاسبی خیلی خوب بوده، خدایا شکرت. برف هم برکت زمین است و هم برکت جیب ما ندارها...

- فردا حساب صاحب خانه را تسویه می‌کنم.

- نه! پول کتاب مدرسه‌ی پسرم واجب‌تر است. گناه دارد، از شر غر و لند مدیر و ناظم راحت می‌شود.

- نه، نه! توی خانه هیچ چیز نداریم، کمی برنج می‌خرم و روغن...

+ آقا لطفا ۱۰۰۰ تومان لبو؟

دست‌هایش را از جیبش در آورد تا برای مرد توی ظرف یک‌بار مصرف لبو بریزد. انگشتانش کرخت شده بود. به سختی مشتری را راه انداخت. اسکناس را که از مشتری گرفت از دستش بر روی زمین افتاد. همین که خم شد تا آن را بردارد صدایی مهیب بلند شد. سرش را که بالا آورد همه‌ی لبوهایش وسط خیابان ریخته بود.

دوباره سردش شد. سرما رسیده بود به مغز استخوانش...

همه جا تاریک بود و شانه‌های یک مرد زیر بارش برف تکان می‌خورد. 

(زهرا یعقوبی)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
:( چه غم انگیز
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
دیروز دوستم عکسش رو از تو تلگرامش نشون داد ، خو اگه پول داشت که نمی رفت با گاری لبو بفروشه بنده خدا . دلم سوخت :( مچکر مچکر مچکر
Zahra_Yaqoobi
Zahra_Yaqoobi
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
این فقط یک مورد از دهها موردیه که به لطف دوربین گوشی ها دیده شده. و زمانی شده است که به غیر از انسان، هیچ چیز ارزان نیست!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
خیلی غم انگیز و تلخ بود ... کاش میشد یه کاری کرد
Zahra_Yaqoobi
Zahra_Yaqoobi
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
متأسفانه از دست ما هیچ کاری بر نمیاد جز نوشتن...
Zahra_Yaqoobi
Zahra_Yaqoobi
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
بله، خیلی تلخ بود...
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
این گاری دارها به نظرم جدا از همه چیشون یه حس نوستالوژیک دارن واسه شهر. یه جورایی رنگ میبخشن به تک رنگی شدن زندگی های شهری. شهرداری ها هم که کم عیب و ایراد ندارند! از هرجاشون بگیم یه لنگی میزنه!
Cold
Cold
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
مشکلات رو اینجوری حل میکنن :(
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
تبلیغات
تبلیغات