قطره و شقایق / داستان کوتاه

قطره و شقایق / داستان کوتاه

نویسنده : n_nazari

بارندگي بسيار كم شده بود. همه روزنامه‌ها از كمبود آب بحث مي‌كردند. مردم تا حد ممكن در مصرف آب صرفه جويي مي‌كردند. حدود يك سال نيم بود كه باران نمي‌باريد. زندگي سخت شده بود براي مردم. ناگهان در يك بيابان در نزديكي شهر باران كمي باريدن گرفت. اما كسي خبردار نشده بود، چون در آن بيابان بسيار گرم! كسي از مردم اصلا فكر نمي‌كردند كه بخواهد در آن جا باراني ببارد. چند روزي گذشت كه يك گل شقايق فوق العاده زيبا از دل بيابان در آمد و عجيب‌تر از آن اين بود كه يك قطره آب كوچك روي يكي از برگ‌هاي آن قرار داشت. گل شقايق وقتي چشمانش را باز كرد براي اولين بار. آن قطره آب را مشاهده كرد. از او پرسيد: اي قطره آب من كيستم؟ اين‌جا چرا خشك است؟ ما اين‌جا چه كار مي‌كنيم؟  قطره آب به او پاسخ داد: اي شقايق مهربان و زيبا به اولين روز زندگي‌ات خوش آمدي. اين‌جا بيابان خداست كه تو در آن به وجود آمده‌اي. شقايق زيبا بسيار ناراحت شد و گفت: من؟ بيابان؟ مگر مي‌شود. من مطعلق به طبيعت هستم. اين امكان ندارد كه من همچين جاي خشك و بي آب و علفي به وجود آمده باشم. قطره لبخندي زد و گفت اين از شگفتي‌هاي خداي ماست « خداوند بر همه چيز تواناست »

شقايق‌خيلي دلش شكست و با حالت غمگين و پژ مرده‌اي گفت: من در اين جا زود تلف مي‌شوم از بي‌آبي و تو هم زودتر از من بخار مي‌شوي و به هوا مي‌روي. قطره آب لبخندي زد و گفت: آن خداوندي كه من مي‌شناسم هيچ كارش بي حكمت نيست. گل شقايق با حرف‌هاي قطره كمي آرام گرفت و خونسرد شد. چند روزي گذشت. كه هيچ خبري از باران نبود. شقايق كه صورتش رو به آسمان بود. گفت: هي! اي كاش منم مانند گل‌هاي ديگر در طبيعت بودم و شاداب سرحال پيش بقيه دوستانم. قطره آب تو دوست داشتي كجا باشي؟ شقايق اين سوال را پرسيد اما جوابي نگرفت. سپس سرش را آورد پايين و گفت: صدايم را شنيدي قطره؟ و مشاهده كرد كه قطره در حال بخار شدن به هواست. شقايق گفت: نه قطره لطفا مرا تنها مگذار. من اين‌جا تلف مي‌شوم . قطره در آخرين لحظات لبخندي بسيار آرامش بخش و پر معنا زد كه باعث آرامش آن گل شقايق زيبا شد و رفت.

شقايق خطاب به خدايش با بغض: اي خدا چرا تنها دوست مرا آسماني كردي و مرا در اين بيابان گرم تنها گذاشتي، حداقل مرا چرا در طبيعت نيافريدي. بله. شقايق ما دل پري داشت. اما گفت: بازهم خدايا شكرت. تقريبا 2 روز گذشت شقايق خيلي نا اميد شده بود. در اين حال كه سرش پايين بود شقايق. خاركن پيري از آن‌جا رد شد و شقايق را وقتي ديد خيلي تعجب كرد و گفت: قربان قدرت خدا بروم ببين در اين بيابان بي آب و علف چه مي‌كند. خاركن گل را چيد و گفت آن را براي باغچه خانه‌ام ببرم، شقايق را در ليوان آبي قرار داد و آن را برد تا خانه خود. شقايق خيلي خوشحال بود و آن خاركن آن گل را تا مدت‌ها دوست داشت زيرا با آن ياد قدرت‌هاي خدا مي‌افتاد.

چند روز بعد باران بسيار خوب و زيبايي شروع به باريدن در شهر كرد، به طوري كه همه مردم بسيار خوشحال شدند و زمين‌هاي كشاورزي دوباره رونق گرفت. شقايق داشت شكر خدا را مي‌گفت كه ناگهان قطره آبي بر روي صورت او افتاد. بله. آن همان قطره بود. شقايق بسيار خوشحال و سرحال بود به طوري كه گويي امروز اولين روز تولد وي است . او و قطره آب تا مدت‌ها دو دوست بسيار خوب ماندند و قطره به شقايق گفت: اين كار خداوند است كه تو را از يك بيابان بي آب و علف آورد به جاي سرسبز .

و شقايق گفت: خداوند در اين دنياي بزرگ حواسش به همه هست . قطره گفت: به راستي كه چنين است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٠/١٦
١
٠
!!!!!!! خدایی این داستان برای چه گروه سنی بود؟!
n_nazari
n_nazari
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
اینو من یه سال پیش نوشتم بخاطر کمبود اب . هر سنی بخونه خوبه چون تیجش واس من مهمه ...هر انتقادی هم دارین بگین خوشحال میشم
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٠/١٦
١
٠
ایراد که نمیشه بهش بگیرم، خوب بود، منتها نه برای پیرمردایی مثل من، یعنی مدل داستانش شبیه داستانای بچگی‌یام بود. حالا بقیه هم نظر بدن ...
n-nazari
n-nazari
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
اره حق با شماست شاید یکم با بقیه تو این سایت فرق میکرد به هر حال مرسی از انتقادت
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٠/١٦
١
٠
مخلص
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/١٦
١
٠
یکم بچه گونه نبوددد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
n_nazari
n_nazari
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
در حد یه داستان در حد دانشجو ها آره شاید نباشه ولی ی داستان دیگه چن قسمتی دیگه چن روز دیگه رو سایت قرار مگیره موضوعش کاملا متفاوته خوشحال میشم اونو بخونین و نظرتون هم بگین .... مرسی آقای محمدی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/١٦
١
٠
سلام. اگه داستان رو مخصوص رده سنی کودک و نوجوان نوشتید که هیچ؛ ولی اگه برای تمامی سنین بود، هماونطور که آقای فروزان و آقای محمدی گفتند یه تجدید نظر می‌خواد. من نمی‌دونم چند وقته که شروع به نوشتن داستان کردید، ولی از سن‌تون و پردازش این داستان حدس می‌زنم که این داستان جز اولین داستاناتون بوده. نکته‌ی خوبی که توی داستان شما هست اینه که می‌خواستید یه پیام داستانی خوب رو به خواننده منتقل کنید. خیلی‌ها فقط شخصیت‌سازی و صحنه‌پردازی می‌کنند، بدون داشتن هیچ محتوا و مضمون خاصی! منم اوایل داستان نویسیم، دقیقا مثل شما دوست داشتم که داستانهام پیام‌های اخلاقی و فلسفی برای خواننده داشته باشند، ولی داستان‌پردازی و نمادسازیم خوب نبود و خیلی ابتدایی، می‌نوشتم. مطمئنا اگه تمرین داشته باشید داستان‌نویس خیلی خوبی می‌شید، چون دنبال ایده‌های نو هستید.
n_nazari
n_nazari
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
آقای علوی مرسی از نظر شما ... مرسی که اشکالا به من گفتین مطمئن باشین روشون کار میکنم و منم با نظر شما موافقم .... لطفا در مورد داستان های دیگم که بزودی منتشر میشه نظر بدین و در ضمن سبک هم با این داستان متفاوته بازهم تشکر از انتقادتون
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/١٧
١
٠
خواهش می‌کنم. باشه حتما می‌خونمش و نظر هم می‌دم.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠