طویله تنهایی / داستان کوتاه قسمت دهم

طویله تنهایی / داستان کوتاه قسمت دهم

نویسنده : بهمن بهمنی

برای خواندن قسمت قبلی اینجا کلیک کنید.

+ اسماعیل بهمنی، متهم به ضرب و شتم رجبعلی ....

افسر تحقیق روبرویم نشسته و می‌گوید: 

+ اگر واقعیتش را بگویی کمکت می‌کنم  اسماعیل .

- جناب سروان من همه چیز را گفتم، حرفی دیگر نمانده که بگویم !

+ نه! نشد، دوباره از اول  با هم مرور می‌کنیم.

+ چرا به تو می‌گویند اسماعیل در صورتی که شناسنامه‌ات بهمن بهمنی هست؟

- جناب سروان گفتم که این یک مسئله‌ی شخصی است! ماجرا بر می‌گردد به دوران دبستانم. در کتاب‌ها هر وقت اسم بهمن می‌آمد دوستانم مرا مسخره می‌کردند، می‌گفتند بهمن از کوه آمد! بهمن خیلی خنک است! بهمن سرد است! این‌ها باعث شد تا به مادرم بگویم دیگر مرا بهمن صدا نکند! مادرم آمد مدرسه، با مدیر صحبت کرد و مدیر گفت، بهمن بهمنی را از این لحظه اسماعیل بهمنی صدا کنید .

+ اسماعیل وقتی وارد حمام شدی حاج باقر در رختکن استراحت می‌کرد، حاج باقر گفت که تو برای لیلا شعر می‌خواندی، بگو ببینم حقیقت دارد که تو لیلا را دوست داری؟

عرق سردی همه‌ی صورتم را فرا گرفته است، انگاری نمی‌توانم صحبت کنم. آخر یکی نیست به این سروان بگوید مگر می‌شود از چشم‌های آبی لیلا گذشت؟ مگر می‌شود لیلا را فراموش کرد .

با مشت محکم می‌کوبد روی میز

+ اسماعیل! نفهم جواب بده! با تو ام، باز که اسم لیلا را آوردم دهانت را بستی، حرف می‌زنی یا خودم به حرفت بیاورم؟

- صدای سروان را دیگر نمی‌شنوم، دیشب در تاریکی بازداشتگاه خواب لیلا را دیدم، من و لیلا با هم کنار دریا  قدم می‌زدیم، انگاری که بهشت بود! لیلا دیگر چادر نداشت، هیچکس جز ما  آن‌جا نبود! موهایش را باز کرد و همان شلیته گل قرمز زیبایش و یک لباس راحت به تن داشت .

اسماعیل ....

- بله جناب سروان .

+ خانه شما و خانه لیلا را گشتیم. این تکه کاغذ را از داخل صندوقچه لیلا پیدا کردیم، ظاهراً که شما آن را نوشتی و امضا کردی، این دیگر چه زبانی است؟ خودکار را بگیر و به فارسی روان بنویس ...

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
بی زحمت مترجم ژیئیسم به بخش مطالب مراجعه فرمایند ، با تشکر.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
خخخخخخخخخخ ! :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
سلام لیلا جان.فردا نزدیک ظهر، گله را می‌برم نزدیک کلمبوی هاجر. هر لحظه انتظار دیدنت را می‌کشم. قربانت اسماعیل. :)
admincheh
admincheh
٩٤/١٠/٢٣
١
٠
هرجا نشان حل مساله و ایناست نام آقای علوی می درخشد :|
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٣
١
٠
بارکلا چه جالب :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
مرسی :) . البته رمزگشایی‌ش خیلی ساده بود. من موندم اون سروان داستان که نتونسته اینو رمزگشایی کنه، به چه دردی می‌خوره؟! :|
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
سلام آقای علوی یعنی شما وبلاگ من نرفتین دیگه ؟خخخخ یا تو اینستای من نیستین؟
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٢٣
٢
٠
سلام. نه وبلاگ نرفتم. اینستا و وایبر و اینا هم کلا تا حالا یه بارم سر نزدم و خودمم عضو هیچ ‌کدوم نیستم. این رمز شما، خیلی راحت رمزگشایی میشه. حالا شما اگه دوست داشتید، این جمله منو رمزگشایی کنید:« انم هامگ ای ندیکیشزر رلجی.» :)
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
رمز جملتونو پیدا کردم آقای علوی :( ... بگم یا صبر کنم خودتون بگین ؟؟
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٣
١
٠
یه فرمول ابتدایی داشت که کشف همون باعث حل کلیتش میشه ولی خب کفش همون از اوجب سختی هاست :) آفرین به شما آقای علوی
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
آقا علوی اینی که شما گفتید کشف رمز کنن، یه جمله فارسی؟ چون هرچی اینطور اونطورفش میکنه یه کلمه فارسی در نمیاد ازش!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
رجب, اندیشه, هماهنگ! واقعا سخت هست, ذهن خلاقی. دارین جناب علوی ممنوم ازتون: )
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
ممنون از آقای یاسون، دلیران و بهمنی. رمزی رو که نوشتم، همونطور که آقای یاسون گفتش میشه :« این جمله را رمزگشایی کنید.» برای خوندنش هم باید یک هم از ابتدای جمله و یک حرف از انتها رو به ترتیب بخونید. و برای جدا کردن کلمه‌ها هم، دقیقا به تعداد حرف کلمه‌های جمله‌ی رمز شده، تعداد کلمات رمزگشایی رو در نظر بگیرید.
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٣
١
٠
فهمیدم هی میره بالا پایین :))) البته معما چو حل گشت آسان شود :))) افرین به این خلاقیت آقای بهمنی و هوش آقای علوی :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
ممنونم :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٣
٠
١
راااااستی آقای بهمنی :/ چرا به تو می‌گویند اسماعیل در صورتی که شناسنامه‌ات بهمن بهمنی هست؟ :/ چی ترسناک شد این قسمتش :/
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
خخخخخخخخخخخ :) دیگه اوج حساسیت داستان بود
Elham_n
Elham_n
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
آخی گرفتنش :( طریقه خوندن نامه های اسماعیل به لیلا را تو وبلاگشون گفتن :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
بله بله :) مرسی که وبم رو می خونید
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
:)) ذهنم درگیر شده :)) به نظرم آخرش میخواید بگید همه اینا خیالیه و اسماعیل که خودتونید داشتید همه اینا رو گوشه دفتر کارتون می نوشتید برای اوقات بیکاری :/
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
خخخخخخخخخ ! :) نه تو قسمت قبل نوشتم که خیالی نیست
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
کلا خیلی قاطی پاتی خوندم متاسفانه قسمتاش رو انشاالله از زبان لیلا رو کامل میخونم :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
می دونید تقصیر خودم هم بود که دیر به دیر می نوشتم ! :) یعنی هنو بچه ها حس می گرفتن قسمت بعدش یک ماه بعد می رفت
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
سلام خسته نباشید-همچنان منتظر جواب سوالی که قسمت قبل گذاشتم می مانم......موفق باشید
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
سلام ممنونم :) عذر خواهم دیر چواب دادم ،کمی گرفتاری شغلی دارم ، من جواب سوالتون رو تو قسمت قبل دادم :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
خب آقای بهمنی من همش روالان خوندم از قسمت اول تا الان لطفا تند تند بنویسید که ماجرا از ذهنم خارج نشه و دوباره بخوام از اول بخونم :)...یه پیشنهادی هم دارم البته میدونم خیلی زحمت کشیدید ولی فکر میکنم قبل از شروع بخش دوم یه خلاصه ای از بخش اول بگید (البته شاید هم جذابیتش کم بشه وقتی خلاصه بشه نمی دونم!) الان من خلاصم رو میگم که هروقت یادم رفت بیام بخونم :)" یه آقا پسر روستایی که با مادرش تنها زندگی میکنه عاشق دختری میشه که زیباست با چشمای ابی و موهای پوست گردویی لق و صورت گرد.... از بچگی با هم هم بازی بودن ولی از بد ماجرا یه رجب علی وارد میشه که لیلا رو میخواد و ازقضا برعکس پسر قصه پولدارم هست و اسماعیل رو مجبور میکنه که فکر لیلا رو از سرش بیرون کنه و اسماعیل دل لیلا رو میشکنه و لیلا رو از دست میده....از طرفی دانشگاه قبول میشه و تو اونجا عاشق دختری میشه که شبیه لیلاس ( البته شاید هم عاشق المیرا نیست فقط چون شبیه لیلاس اسماعیل سمتش میره و در واقع اسماعیل شاید اشتباه هم کرده باشه چون المیرا فقط ظاهری شبیه لیلاس!! اینجاهاش برداشت شخصی بود :)) ببخشید ) اما روستایی بودن اسماعیل باعث میشه المیرا خیلی بهش توجه نکنه تا اینکه المیرا یه روز بهش زنگ میزنه و به اسماعیل میگه خبری ازت نیست و اسماعیل توی ماجرای رفتن پیش المیرا ( باز اینجا داره به لیلا فکر میکنه=برداشت شخصی) تو یه حادثه شوهر لیلا رو میکشه البته تقریبا شوهره خودش میمیره!! و حالا نامه های اسماعیل پیدا شده که باید بقیه ماجرا رو دید.....توصیفتون از حیوانات هم خیلی جالب بود در کل داستان :) منتظر ادامش هستم.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
خستگیم در رفت از اینکه داستان رو خوندین و با دقت و بهتر از خودم خلاصه کردین: ) ممنونم خانم فنایی .
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
چه جالب !
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
ممنونم: )
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢٣
٣
٠
رمزش میشه این : "این جمله را رمزگشایی کنید" ... یه حرف از اول و یکی هم از آخر ......
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
البته یاسون یه نکته دیگه تم داره یه حرف باید حذف بشه ژ:)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
عه :/ من انقدر فسفر سوزوندم آفرین آقای یاسون :))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٢٤
١
٠
درسته. آفرین.
راتا
راتا
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٥
٠
٠
:)
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٠/٢٥
٠
٠
بهمنی جان کمپوت چی میخوری برات بیارم؟ ساعت بازدید چنده راستی؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٥
٠
٠
سلام اقای فروزان: ) ,غزل یا قزل حصار من کمپوت موز دوست دارم
پربازدیدتریـــن ها
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
شعری سروده خودم

بانوی پهلوی

٩٦/٠٣/٠٦
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
بی هیچ تفسیری

رمضان یعنی رمضان!

٩٦/٠٣/٠٦
نوشته های خود خود من

به اسم صادق هدایت!

٩٦/٠٣/٠٦
شعری سروده خودم

درد شادی

٩٦/٠٣/٠١
تبلیغات
تبلیغات